گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم

اين‌ها را دو شب پيش نوشتم. در عرض چند ساعت، تصويري از حالي که بر من مي‌گذشت را، همان‌طور که آن‌لحظه دوست داشتم نوشتم. الان که دارم نوشته‌هاي روي کاغذ را تايپ مي‌کنم، از آن حال، فقط خاطره‌اي مانده است و طعمي خفيف زير زبانم.
-----------------------------------------------------------


ساعت از نه شب گذشته است. شام را خورده‌ام و رو به دريا لم داده‌ام به يک صندلي راحتي و کتاب‌ام را مي‌خوانم؛ «در غرب خبري نيست» از اريش ماريا رمارک. دريا آرام است و موج ندارد. صداي فش‌فش آب که نرم به ساحل مي‌خورد موسيقي متن خلوت شب من شده است. ماه کامل نيست. ماه سه‌چارکِ روشن در آسمان است، بي هيچ ستاره‌اي. سرم را از روي کتاب بلند مي‌کنم. تصوير ماه افتاده است در آب و آرام و روان دارد روي آب مي‌لغزد. مي‌شکند، تکه‌هاي شکسته به هم مي‌آيند و درست آن‌وقت که خيال مي‌کني ماهت کامل شده، دوباره آن تکه‌ها روي هم مي‌سرند و ماه باز مي‌شکند؛ انگار که ماه شب دهم، روي آب به رقص آمده است.
ناگهان انگار چيزي درون سينه‌ام مي‌شکفد و آن‌را همه از خود پر مي‌کند. دل‌تنگي‌اي غريب و شيرين تمام وجودم را مي‌گيرد. قلبم تندتر و تندتر مي‌زند. مثل بغض سنگين روي گلويم مي‌نشيند، مثل بغض بسيار سنگين، آن‌وقت که از زورش راه نفس بسته مي‌شود و گونه‌ها تير مي‌کشد، اما نمي‌تواني/نمي‌خواهي بشکني‌اش. ديگر نمي‌فهمم چه مي‌خوانم. کتاب را مي‌بندم و خيره مي‌شوم به دريا.
نمي‌دانم چه‌کنم، مي‌خواهم با کسي حرف بزنم، اما نمي‌دانم با که؟ اصلا نمي‌دانم چه بايد بگويم. به چه بياني بگويم که من تصوير ماه را در آب ديدم و به اين آشفته‌گي درآمدم. هيچ راهي برايش نمي‌يابم. دوست دارم تمام آن‌چه در سينه‌ام جمع شده را يک‌جا عربده کنم و بيرون بفرستم، تمام دل‌تنگي و اضطراب و تشويش‌ام را. اما مثل هميشه ساکت مي‌نشينم به انتظار تا نرم نرم اين التهاب فروبنشيند.

ساعت از دوازده گذشته است. نه من و نه امير هيچ‌کدام دل‌مان نمي‌آيد از نشستن در ساحل و چشم دوختن به آب دست بشوئيم و به اتاق‌مان برگرديم. دو ساعت است که هر چند دقيقه به نوبت، يکي‌مان انگار که بخواهد بهانه‌اي براي ماندن بجورد، به ديگري مي‌گويد: «برويم به اتاق، فردا صبح زود بايد بلند شويم» و ديگري جواب مي‌دهد: «تو مي‌خواهي برو، من چند دقيقه‌ي ديگر مي‌نشينم»، و بعد هر دو باز نگاهمان را مي‌دوزيم به دريا.
فردا راس ساعت هفت و نيم صبح، قايقي منتظرمان خواهد بود، تا ما را از اسکله‌ي گنتينگ در جزيره‌ي کوچک تيومان، ببرد به شهر کوچک ديگري به نام مرسينگ. از آن‌جا خواهيم رفت به کوالالامپور و آخر سر به پننگ. دلم سخت گرفته. نمي‌خواهم که ام‌شب به صبح برسد. مي‌خواهم کمي بيش‌ترهمين‌جا بمانم. آن‌قدر که کمي آرام‌تر شوم. آن‌قدر که کمي بيش‌تر از آرامش بي‌انتهاي اين تکه از زمين خدا نصيبم شود. دعا مي‌کنم، از او به وسعت رحمتش مي‌خواهم، که آرامش بکر اين جزيره‌ي کوچک را که اين چند روز، روزي من کرده بود، از من بازپس نگيرد.

پي‌نوشت نخست: فردا به روايت اهل سنت ولادت رسول رحمت است که درود خدا تا ابد بر او و خانواده‌اش باد. مدت‌هاست که هروقت دلم مي‌گيرد به يکي از مجالس پيرمرد گوش مي‌دهم. آن بزرگ‌وار مدام از محبت مي‌گويد، از عشق، رحمت، از طوبي.

پي‌نوشت دوم: وقت غروب، بنشين رو به دريا، هدفون‌ها را توي گوش بگذار و بگذار حکايت «شب، سکوت، کوير» برايت روايت شود. زل بزن به آن قرص زرد رنگ. چشم از او برندار تا سرخ شود و بعد همه‌جا را تاريکي بگيرد. آن‌وقت ببين مي‌تواني جلوي اشک‌هايي که بي‌اختيار مي‌ريزند را بگيري؟

پي‌نوشت سوم: ام‌شب همه‌چيز آمده است براي اين حالِ آباد من. اين کتاب عجب چيز لعنتي‌اي است. غصه‌ي آشناي غربت اين آدم‌ها سخت به جانم افتاده است.


آرا (5)

رعنا در زمان March 13, 2009 11:52 AM اين‌گونه نوشت:

فوق العاده بووووووووووود.
از اونايي كه من دوست مي دارم زياد.
.
سرم را از روي کتاب بلند مي‌کنم. تصوير ماه افتاده است در آب و آرام و روان دارد روي آب مي‌لغزد. مي‌شکند، تکه‌هاي شکسته به هم مي‌آيند و درست آن‌وقت که خيال مي‌کني ماهت کامل شده، دوباره آن تکه‌ها روي هم مي‌سرند و ماه باز مي‌شکند؛ انگار که ماه شب دهم، روي آب به رقص آمده است.
.
.
فقط اون صداي فش فش ضايعه يه كم. همون صداي موج بگي همه مي فهمن چيه...
.
نمي‌خواهم که ام‌شب به صبح برسد..
.
به چه بياني بگويم که من تصوير ماه را در آب ديدم و به اين آشفته‌گي درآمدم. هيچ راهي برايش نمي‌يابم. دوست دارم تمام آن‌چه در سينه‌ام جمع شده را يک‌جا عربده کنم و بيرون بفرستم، تمام دل‌تنگي و اضطراب و تشويش‌ام را. اما مثل هميشه ساکت مي‌نشينم به انتظار تا نرم نرم اين التهاب فروبنشيند.
...
اينجاش خيلي تويي..


رعنا در زمان March 13, 2009 11:56 AM اين‌گونه نوشت:

برايم سيگاری بگيران
من از ماهِ دُرُشتِ گلگون می‌ترسم،
من اين ساعتِ خسته را
برای هجرتِ شبانه ... کوک نخواهم کرد


سيد علي صالحي


رعنا در زمان March 13, 2009 11:57 AM اين‌گونه نوشت:

ناگهان انگار چيزي درون سينه‌ام مي‌شکفد و آن‌را همه از خود پر مي‌کند. دل‌تنگي‌اي غريب و شيرين تمام وجودم را مي‌گيرد. قلبم تندتر و تندتر مي‌زند. مثل بغض سنگين روي گلويم مي‌نشيند، مثل بغض بسيار سنگين، آن‌وقت که از زورش راه نفس بسته مي‌شود و گونه‌ها تير مي‌کشد، اما نمي‌تواني/نمي‌خواهي بشکني‌اش
..
ايجاشم دوست دارم.. حس آشناييه


علی سیاه در زمان March 13, 2009 9:59 PM اين‌گونه نوشت:

... خیلی خوب بود...


همای در زمان April 20, 2009 12:44 PM اين‌گونه نوشت:

بسیار زیبا بود..


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو