نوروز

سي‌ام اسفند، دو ساعتي زودتر از شرکت بيرون زدم و رفتم توي شهر دنبال يکي دو کار عقب مانده. سه چهار ساعت مانده بود تا سال تحويل، اما هيچ حس ويژه‌اي نبود. چيني‌هاي خيابان چوليا، توريست‌هاي "بک‌پکر"، راننده‌هاي تاکسي، و همه‌ي مردم ديگر درست مثل روز قبل‌شان بودند، بدون هيچ هيجان اضافه‌اي. سه چهار ساعت مانده بود تا سال تحويل، اما هيچ احساس ويژه‌اي نداشتم.
تمام روز را مثل آدم‌هاي ابله، براي هر کسي که اندک علاقه‌اي به سال نوي ايراني نشان مي‌داد، خطابه‌اي در وصف نوروز مي‌خوانديم. بعد آن‌ها مي‌گفتند: «عجب، چه تقويم دقيقي» و ما کلاه‌مان را کمي بالاتر مي‌گذاشتيم و مي‌گفتيم «بله، يکي از دقيق‌ترين تقويم‌هاست». بعد آن‌ها که مي‌رفتند، از دست و پا زدن شايسته‌ي ترحم‌مان شرمنده مي‌شدم و بدون اين‌که به روي کسي بياورم سر کارم باز مي‌گشتم.
آن‌وقت‌ها که ايران بودم، از دو سه هفته مانده به نوروز مدام «بوي باران» را گوش مي‌دادم. وقتي توي خيابان راه مي‌رفتم و مردم را مي‌ديدم که ملتهب از اين فروش‌گاه به آن فروش‌گاه سر مي‌زنند و با دست‌هاي پر و خالي اين‌سو و آن‌سو مي‌دوند، به هيجان مي‌‌آمدم. بساط ماهي‌فروش‌ها، سبزه و سمنو فروش‌ها، و خرده‌ريز فروش‌هاي کنار خيابان، بس بود براي اين‌که تو هم با اشتياق انتظار نوروز را بکشي.
ام‌سال اما هيچ بهانه و دست‌آويزي براي تجربه‌ي يک شادي خاص و ويژه نداشتم. براي اين‌که اين شادي بيايد تلاش هم کردم، اما ساخته‌گي بودنش آن‌قدر عريان بود که زورم به فريب دادن خودم نرسيد. اين دومين نوروزي بود که دور از خانه بودم. اما پارسال دست‌کم تعدادمان آن‌قدر بود که بتوانيم نشاطي در خودمان ايجاد کنيم.
کارم که در شهر تمام شد به سرم زد باز هم تلاش کنم شايد دست کم در اين دو سه ساعت آخر تلاش چند روزه‌ام به ثمر بنشيند. به راننده گفتم مرا به آکواريوم خيابان بورما ببرد. رفتم توي آکواريوم بين ماهي‌هايي که مي‌فروختند گشتم. نزديک‌ترين چيزي که به ماهي قرمز عيدمان داشتند را انتخاب کردم و خريدم. اما آن‌هم، آن‌چنان که انتظار مي‌کشيدم اثري نکرد.
راننده رساندم به فرودگاه تا براي سفر اول نوروزمان ماشين کرايه کنم. ماشين را گرفتم و راهي خانه شدم. هنوز کمي کم‌تر از دو ساعت تا تحويل سال مانده بود و اميد داشتم که آن‌قدر زود به خانه برسم که دست‌کم فرصت دوش گرفتن پيش از تحويل سال را داشته باشم، ترافيک عصر جمعه اما اين اميد را هم ناکام کرد. کمي بيش از پانزده دقيقه تا تحويل سال مانده بود که رسيدم خانه. ماهي‌ها را ساماني دادم و لباسي عوض کردم و رفتم تا دست کم آبي به دست و صورتم بزنم تا رنگ چهره‌ام از آن خسته‌گي و ژوليده‌گي برگردد. همان‌جا توي دست‌شويي بودم که سال تحويل شد.
سال که تحويل شد، هيچ چيزي عوض نشد. از دست‌شويي آمدم بيرون و روي کاناپه نشستم. کمي که گذشت، از خانه بيرون زديم تا به قرار شام اول نوروزمان برسيم.
ام‌سال نوروز من، بسيار عادي گذشت، بدون هيچ حال ويژه‌اي. خوب اگر نگاه کنيم، اساسا لحظه‌اي هم نيست که ويژگي و برجستگي حقيقي داشته باشد. تمام زيبايي نوروز در گذر و حرکت و احساس تحويل و تازگي زيبايي است که در خود دارد، که البته من هم ام‌سال چيزي از آن نچشيدم.

آن‌هايي که پاي‌شان را از ايران بيرون مي‌گذارند، هرکدام براي اين سفر يا هجرت‌شان دليلي دارند. همه‌شان هم حتما راهي پيدا کرده‌اند تا غصه‌ي تنهايي را که گاه‌گداري سراغ‌شان مي‌آيد تحمل کنند و از سر بگذرانند. اما براي من، بعضي وقت‌ها اين دورافتادگي آشکارتر از آن است که از پس ناديده گرفتن و انکار کردن‌اش بر بيايم. وقتي اذان و دعاي ماه رمضان‌ات را از «ويندوز مديا پلير» بشنوي و تمام روزهاي محرم را، وقتي دلت گرفته است، با «دي‌وي‌دي»‌هاي آن پيرمرد صاحب‌نفس که از ايران با خودت آورده‌اي سر کني و مجبور باشي براي آرام شدن يک تکه‌ي کوتاه «ام‌پي‌تري» که نازنين رفيق‌ات براي‌ات فرستاده را بگذاري روي تکرار و مدام گوش کني و گوش کني و گوش کني، و وقتي تبريک نوروز را جز از راه «اسکايپ» نتواني به عزيز‌ترين‌هايت بگويي، غربت را با تمام وجودت حس مي‌کني.

از اين دوران، ديگر چيز زيادي نمانده است. پانزدهم آپريل، دقيقا دو سال پس از پيوستنم به اين مجموعه، از آن جدا مي‌شوم و اين تجربه‌ي کم‌نظير دو ساله تمام مي‌شود. دو سه هفته‌اي بعد از آن هم راهي تهران مي‌شوم، تا احتمالا مابقي زندگي را آن‌جا ادامه دهم. هرچه بود در اين دوران خير بود و هرچه خواهد آمد انشاءالله خير است.

نوروز همه‌تان پر از شادي و برکت،
يا علي مدد


آرا (7)

علی در زمان March 24, 2009 12:52 AM اين‌گونه نوشت:

حاجی! نوشته هات خوب شدن ها!


علی در زمان March 24, 2009 1:22 AM اين‌گونه نوشت:

منظورم اون یکی پستت بود.


حمزه در زمان March 25, 2009 12:53 PM اين‌گونه نوشت:

سلام اخوی
خوب الحمدلله مثل اینکه برگشتنی شدی.
حس میکنم این تصمیمت خیلی خوبه.
انشاء الله خیر است.


Ali در زمان March 25, 2009 3:10 PM اين‌گونه نوشت:

ishalla ke iran dige hese tanhaie nemikoni. eydetam mobarak.


رعنا در زمان April 1, 2009 2:27 PM اين‌گونه نوشت:

خيلي دلگيرانه بود
...
شايدم چون من پاييزي ام اين روزها
..
احساس مي كنم دوست بدي ام . سر نمي زنم به وبلاگت..


رعنا در زمان April 1, 2009 2:29 PM اين‌گونه نوشت:

به علي بگو چون با نويسنده ها مي پري نوشته هات خوب شده


رعنا در زمان April 2, 2009 7:38 PM اين‌گونه نوشت:

نوروز آمد

حول حالنا هم خواندیم

اما .....

دریای بزرگ خدا

به تنگ کوچک ماهی ها

نرسید که ...
نرسید !


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو