پراکنده از روزگار
امروز آخرين روز کار من در پننگ مالزي بود. اين روز قرار بود يک ماه پيش باشد، يعني درست دو سال بعد از پيوستن من به اين شرکت. اما پررو بازي و لجاجتي که بر سر يک مورد اختلافي در قرارداد نشان دادم باعث شد مجبور شوم يک ماه بيشتر بمانم، بياينکه بتوانم هيچ اعتراضي بکنم. بارها با خودم گفتم که آيا اگر آنچه آزارم ميداد نبود، ميماندم؟ شايد چند ماه بيشتر، اما دلايلم براي ترک اينجا آنقدر وسيع شده بود که ديگر توجيه منطقي براي ماندن نداشتم.
امروز هرگز شاد نبودم. اضطراب و دلتنگي به هم آميخته اينروزها همراهم بود و با گذشت روزها شديدتر ميشد. بيش از هشت ماه بود که مقدمه چيني ميکردم و انتظار ميکشيدم براي رسيدن به اين روز، اما هرچه به آخرين روزهاي اين دوران نزديکتر ميشدم بيشتر دلم ميگرفت. در اين دو سال زندگي چيزهايي پيدا کردم که با رفتن از اينجا بخشيشان را از دست خواهم داد و همين از دست دادن منرا دلتنگ ميکند. از وقتي که روياپردازي قسمت قابل توجهي از تنهاييهايم را به خودش اختصاص داد، خانهي روياييام، خانهاي بود در شهري خلوت و آرام که پنجرهاش روبه دريا باز شود. اين دو سال در چنين خانهاي زندگي ميکردم. آدمهايي را اينجا پيدا کردم و باهاشان رفاقت کردم که هرچه بيشتر از رفاقتمان ميگذشت، از همصحبتي با آنها بيشتر لذت ميبردم. کارهايي را در اين دو سال تجربه کردم که به گمانم فرصت تجربه کردنشان را بدون زندگي در اينجا پيدا نميکردم. اگرچه با دانستن تمام اينها تصميم به بازگشتن گرفتم، اما باز نميتوانستم جلوي احساسات اينروزهايم را بگيرم.
در اين دو هفتهي آخر همه طور ديگري مهربان شده بودند. انگار به مريضي دارند ميرسند که قرار است دو هفتهي ديگر بميرد. در نصف رستورانهاي معروف و قديمي پننگ که در اين دو سال حتي اسمشان را نشنيده بودم، در اين دو هفته مهمان اين و آن بودم. آنقدر اينروزها تحويل گرفته شدهام که گندش در آمده. شايد همين مهرباني بيش از حد اينروزهايشان بوده که باعث شده بيشتر از دوريشان غصه دار شوم.
در ماههاي آخر، هر روز که ميگذشت بيشتر يقين ميکردم که تصميم درست بازگشتن است. تمام دعايم در اين روزها اينبود که نخست خداوند هرگز منرا همکاسهي آدمهاي کوچک و حقير نکند و ديگر اينکه کمکم کند تا خودم هرگز گرفتار اين پستي و حقارت نشوم. بارها به خودم گفتم آيا اين معنياش اين است که گمان ميکنم الان گرفتار حقارت نيستم؟ و بديهي بود که جواب منفي است. اگرچه گاه امر چنان مشتبه ميشد که گويا من بري از اين روحيهي خجالتآور و آزار دهندهام، اما شرمساريهاي گاه و بيگاه نشان ميداد که من هم به همين بلا مبتلا هستم. برخياش را خودم ميفهمم و بعد احساس شرمندگي ميکنم. برخياش را هم شايد آنچنان درش غرق شدهام که حتي متوجهاش هم نشوم و هيچ احساس ناخوشايندي هم بعد از آن سراغم نيايد.
آدمها شرايط مختلفي دارند. چيزي که اميدوارم در اين کشمکش چندماهه دريافته باشم اين است که حق داوري اخلاقي دربارهي احدي را ندارم. نه حقاش را دارم نه تواناش را. بدون اطلاع کامل از شرايط آن آدم، از آنچه بر او گذشته است، آنچه آزارش ميدهد و آنچه زندگي او را ميسازد، اخلاقا مجاز نيستم دربارهي او داوري کنم. آدمها کارهايي ميکنند که من دون شان خودم –يا ايدهآلي که آرزويش را دارم- ميدانم. اما من به گمانم مجاز نيستم او را دربارهي اين عمل خطاکار بدانم. اينروزها فکر ميکنم اگر تمام بهرهي من از اين دو سال همين مشق مدارا بوده باشد، من از اين تجربه راضيام.
هرچه بود، اين مرحله از زندگي من هم تمام شد. اميدوارم بتوانم شکر آنچه در اين دو سال به من عطا کرد را به جا بياورم و از خودش همت و تدبير برداشتن قدم بعدي را طلب ميکنم. اطمينانم بر عطا و رحمت و حکمتاش، اميدوارم ميکند بر طلبم. انشاءالله راضي خواهم بود به هر چه رضاي اوست.
--------------------------------------------------------
فردا مدت اعتبار رواديد مالزي من تمام ميشود. اما قصد ندارم به اين زودي به ايران بازگردم. هنوز کارهايي دارم که ميدانم اگر بدون انجام دادنشان باز گردم، به سختي بتوانم فرصتي دوباره پيدا کنم براي تجربهشان. قصد داشتم در اين مدت پيش از بازگشت به خانه، به سفر بروم. برنامهي اوليه سفر به تايلند و ويتنام بود. وقتي براي رواديد ويتنام اقدام کردم، ديدم بين تايلند و ويتنام کشور کوچکي هست به اسم لائوس. با خودم گفتم ايدهاي خوبي است اگر از تايلند تا ويتنام را زميني سفر کنم و از لائوس رد شوم. سفارت ويتنام حتي گذرنامهام را تحويل هم نگرفت و گفت اتباع ايران جز از سفارت ويتنام در ايران نميتوانند براي رواديد اقدام کنند. سفارت تايلند هم گفت چون از مدت اعتبار مجوز کارم کمتر از شش ماه باقي مانده، نميتوانم از مالزي براي رواديد اقدام کنم. اينجا من ماندم و آن کشور کوچک که اساسا در برنامهي اوليه نبود. تصميم گرفتم به مقاومت ادامه دهم. روي نقشهي گوگل گشتم و ديدم آن حوالي ميانمار را هم داريم. اندونزي هم براي اتباع ايران رواديد نميخواهد. پس برنامه را تبديل کردم به يک سفر سه هفتهاي به اين سه سرزمين. امشب با اتوبوس به کوالالامپور ميروم. فردا صبح عازم ميانمار خوام بود. اگر زنده باشم، حدود يک هفته بعد به لائوس ميروم و يک هفته بعدتر هم اندونزي. به جز بعضي از بليطهاي هواپيما ديگر هيچ فکري براي سفر نکردهام. ميروم توکل به خدا تا ببينم چه چيزي انتظارم را ميکشد. به جز آنجا که مجبور بودهام سفر هوايي داشته باشم، بقيه را ميخواهم زميني يا دريايي بروم. از ميانمار تا لائوس هم ممکن است بتوانم راهي پيدا کنم که از مرز زميني عبور کنم، براي همين هنوز فکري براي آن قسمت نکردهام و منتظرم تا به ميانمار برسم و بعد تصميم بگيرم.
اين اولين تجربهي اين چنيني من است. تنها ميخواهم به سفري بروم که عامدانه ترجيح دادهام وحشي و بيبرنامه ادامهاش بدهم. دو کشور از اين سه کشور هم معروفند به کمي ناامني. مرض قديمي حرض خوردن هم به سراغم آمده است. از دو روز پيش نگرانم که مبادا چيزي را جا بگذارم، تمام اين دو روز دارم فکر ميکنم در نادرترين شرايط چه چيزي ممکن است به کارم بيايد که من همراه خودم برنداشتهام، شايد ده بار کوله پشتيام را دوباره بستهام، اما هنوز اين نگراني دست از سرم برنداشته. علاوه بر اين درد مزمن اين نو بودن تجربه هم کمي مضطربم ميکند. نميدانم اين سه هفته چهطور خواهد گذشت، اما به گمانم اگر زنده باز گردم تجربهي دلپذيري خواهد بود.
-----------------------------------------------------------
ماه بعد، دو روز پيش از انتخابات در ايران خواهم بود. وقتي داشتم زمان برگشتن به ايران را تنظيم ميکردم تلاش کردم تا روز انتخابات در ايران باشم. به کنار رفتن محمود احمدينژاد اميد زيادي بستهام، اگرچه به هيچ کدام از دو نامزد منسوب به اصلاحطلبان اميد فراواني ندارم. درد بيبرنامهگي و حرف مفتزدن همچنان گريبان همهشان و همهمان را گرفته است. اگرچه مغازلهي عاشقانه هوادارهاي ميرحسين با او و بيبرنامهگي او و ستادش حتي در تبليغات انتخاباتي براي من از مرز تهوع هم گذشته است، اما باز به گمانم او اکنون کمي از جناب شيخ وجيهتر است. اما باز صبر خواهم کرد تا آستانهي انتخابات. اگر برايم مسجل شود که راي شيخ بيشتر است به او راي خواهم داد، اگرنه به ميرحسين.
روزگار عجيبي شده است. جدا وقتي ميبينم عکسي که در آن ميرحسين دست همسرش را گرفته است و در کنار هم راه ميروند، اينچنين مايهي هيجان و بهجتمان ميشود، دلم بر بيچارگي خودمان ميسوزد. وقتي بديهيترين چيزها، مثل جانمان، آزاديمان، خانوادهمان، نان شبمان، تبديل ميشود به جديترين مطالباتمان، بيترديد بايد در صحت بسياري چيزها ترديد جدي کنيم. اگر اين روزگار ما و اين انتخابات حيرتانگيزمان، حقيقتا مايهي تاسف است، اما هيچ چارهي ديگري جز تن دادن به همين رويه براي نجات نميشناسم. اينروزها فقط از صميم قبل دعا ميکنم خدا همهمان را از اين فتنه که گرفتارش شدهايم نجاتمان دهد.
در اين سه هفته هيچ دسترسي به خبر نخواهم داشت. عامدانه تلاش ميکنم جز به حد ضرورت از مظاهر فناوري فاصله بگيرم. اميدوارم وقتي که از سفر باز ميگردم، اوضاع و احوال بهتر از الان که تا سفرم سه ساعت بيشتر نمانده است باشد.
توکل و اميدم به اوست،
يا علي مدد