پايان

بالاخره رسما از خاک مالزي خارج شدم و راهي خانه‌ي خودم شدم. دو سال و خرده‌اي از عمرم که در اين سرزمين سبز گذراندم به سرآمد و دوره‌ي جديد زندگي‌ام انشاءالله قرار است آغاز شود. به تهران که برسم، اگر زنده باشم و خدا بخواهد، مفصل‌تر خواهم نوشت. از روزگاري که گذشت راضي‌ام و به روزهاي پيش‌رو اميدوار. اميدم به عنايت خداست و مي‌دانم که نااميدم نمي‌کند.

يا علي مدد


آرا (3)

رعنا در زمان June 8, 2009 5:30 PM اين‌گونه نوشت:


تبريك


Anonymous در زمان June 17, 2009 1:31 PM اين‌گونه نوشت:

welcome


صادق در زمان July 8, 2009 11:27 AM اين‌گونه نوشت:

ولکام بک تو ایران
اگه از دپرشن بعد از انتخابات درومدی، باز هم بنویس
ما هر از چندگاهی اینجا رو میخونیم و حالشو میبریم


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو