بازگشت
امروز وقتي دختر کنار دستيام در هواپيما بدون وقفه، در تمام مدت پرواز، هر چهار ثانيه خِرتي ميکرد و دماغش را بالا ميکشيد، ياد جملهي حکيمانهاي افتادم که ده دوازده سال پيش پدري به پسرش گفت و من شنيدم که «اگر آن بالا جا داشت پائين نميآمد، اينقدر بالا نکش».
قصد مسخرهگي کردن ندارم. دست کم براي من که امروز دارم به خانه بر ميگردم و به نظر ميرسد روزگار ولگردي و خوشگذرانيام دارد تمام ميشود، وقتي به اوضاع و احوال اينروزها و آنچه دارد بر سرمان ميرود فکر ميکنم و سعي ميکنم دورنماي اتفاقات را براي خودم تصوير کنم، اين جمله از جهات مختلفي معنا پيدا ميکند.
اينها را دارم در فرودگاه مينويسم؛ وقتي که منتظرم تا وقت پرواز بعدي برسد. يادداشت قبليام را هم در چنين وضعيتي نوشتم. از آنروز که به تهران رسيدم چندين بار خواستم چيزي بنويسم. قبل از آن جمعهي وحشتناک هيجانزده و نگران بودم و نميتوانستم ذهنم را مرتب کنم و بعد از آن جمعه هم اولش شوکه و کتک خورده، بعد عصباني، کمي بعدتر افسرده و در نهايت حيران و مضطرب بودم. هر بار تصميم گرفتم چيزي بنويسم، به سرعت اتفاقي افتاد و تحليلهايم را آنچنان به هم ريخت که آنچه دوست داشتم بنويسم ديگر به نظر خودم هم درست نميآمد. ديگر به شدت احساس ميکنم که آنچه دارد اتفاق ميافتد از توان تحليلي من پيچيدهتر است. حرفهايي که الان به ذهنم ميرسد بيشتر از جنس نگراني از مباداهايي است که دوست ندارم رخ بدهد. اگر همت کنم، قبل از اينکه بفهمم فکرهاي الان من هم دور از واقعيت و پرت است، دوست دارم بنويسمشان.
کار و زندگي جديتر هم احتمالا از چند روز ديگر شروع ميشود. بهانههايي که براي علافي کردن داشتم همهگي تمام شدهاند. برگشتن به زندگي منظم، بعد از نزديک سه ماه زندگي نامنظم و رها، گمان کنم کمي دردسر داشته باشد که چارهاي جز تحملش نميشناسم. اميدوارم به خير بگذرد.
يا علي مدد.