افطار - حکايت نخست

هيچ‌وقت نفهميدم چه سري دارند اين روزها که هرسال، با آمدنشان يک غم سنگين و عميق روي دلم مي‌نشيند. احساس ضعف، اضطراب از دست دادن يا جا ماندن يا چيزي شبيه همين‌ها و بغضي که روي گلو بالا و پائين مي‌رود اما نمي‌شکند، هم‌راه هميشه‌ي اين روزهاي من هستند.

گاهي حرف‌هايي دارم براي زدن، چيزهايي براي خواستن و آرزو کردن و جاهاي خالي‌اي در وجودم که دوست دارم ابرازشان کنم، اما نمي‌توانم. به هزار و يک دليل واقعي و غير واقعي توان بيان‌شان را نداشته‌ام و ندارم. چند شبي است که دسته‌اي از اين احوالات دوباره هجوم آورده‌اند و من هم باز چاره‌اي جز فروخوردن و آرام کردن‌شان نمي‌شناسم.

ام‌شب شب اول بود. يک ماه تمام هنوز مانده است. دعا کنيد، از سر لطف. رمضان‌تان مبارک.

نوشته شده در زمان Aug 23, 09 11:12 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


اين روزها - حکايت نخست

"بهار پراگ" درست و دقيق، کتاب هم‌اين روزهاست. ايوان کليماي چک، آن‌چنان حکايت پنجاه سال ديکتاتوري سياه سرزمين‌اش را روايت مي‌کند که انگار کسي از سرزمين خودمان دردهاي تاريخي مزمن‌مان را بيخ گوش‌مان زمزمه مي‌کند. مردم چک دوبار در طول اين پنجاه سال تلاش کردند تا خودشان سرنوشت‌شان را به دست بگيرند. بار اول کمونيست‌ها را به قدرت رساندند تا با دست خودشان دوره‌ي سياه ديگري را رقم بزنند و بار دوم همين چند سال پيش بود که انقلاب مخملي کردند تا دوباره طعم حکومتي دموکراتيک را بچشند. هر دوي اين خيزش‌ها در نهايت آرامش رخ داد و –به ادعاي ايوان کليما- هيچ خوني در طول اين دو انقلاب بر زمين نريخت. همين تفاوت –شايد به ظاهر کوچک- باعث مي‌شود من نتوانم اميد ببندم به تجربه‌اي مشابه تجربه‌ي آن مردم، در سرزمين خودم. ديکتاتوري در سرتاسر دنيا گويا رفتارها و آثار مشابهي دارد، اما تفاوت ميزان نفرت و کينه‌ي انباشته شده در سينه‌ي مردم، باعث مي‌شود ملت‌ها سرنوشت‌هاي گوناگوني پيدا کنند. و البته اين تنها يکي از تفاوت‌هاست که من اين‌روزها با ديدن خون‌هاي بر زمين ريخته شده به آن فکر مي‌کنم.

اگر همت کنم اين يادداشت احتمالا بقيه هم دارد.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Aug 23, 09 11:14 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


شرم

همان دو سه روز اول که آمده بودم ايران، از خانه زدم بيرون به تهران گردي. شب تولد حضرت زهرا (س) بود. نزديک غروب ميدان رسالت بودم. سوار يکي از تاکسي‌هاي شهرک شدم. صندلي عقب نشستم، پشت راننده، کنارم پسري نشسته بود بيست و چند ساله، احتمالا جوان‌تر از من، و کنارش دختري دو سه سالي جوان‌تر از خودش.
هر دو ساکت و آرام کنار هم نشسته بودند. تاکسي که حرکت کرد پسرک آرام به دخترک گفت «منو ببخش، مرد خوبي نيستم.» دخترک دست‌پاچه شد و گفت «وا» و نگاه منتظر و حيرانش را دوخت به پسر که يعني چرا؟ پسر همين‌طور که زل زده بود به پشت صندلي روبه‌رو گفت: «ام‌شب دوست نداشتم دست خالي باشم. بايد يه چيزي برات مي‌گرفتم. بايد مي‌بردمت مي‌گردوندمت. اما پول نداشتم. به خدا هيچي نداشتم.». دختر ناگهان گر گرفت، با صدايي بغض‌آلود انگار شروع کرد به التماس کردن «ترو خدا! اين چه حرفيه مي‌زني؟ چه ربطي داره؟ کي گفته اگه دوسم داري حتما ام‌شب بايد يه چيزي برام بگيري؟ مگه تولدم شام منو نبردي بيرون؟ مگه چهار ماه پيش نرفتيم اون پيرهن گل‌داره رو برام خريدي؟ مگه هر وقت پول داشتي برام يه چيزي نخريدي. حالا ام‌شب پول نداري چه اشکالي داره؟» صداي دختر آشکارا مي‌لرزيد. پسر سرش را پائين انداخت و هيچ نگفت. دختر کمي ساکت شد و خيابان را تماشا کرد. بعد برگشت و آرام شروع کرد براي پسر از شامي که مي‌خواهد ام‌شب بپزد و حرف‌هايي که از اين و آن شنيده بود صحبت کند. حرف مي‌زد و مدام از پسر تائيد مي‌خواست تا او هم چيزي در جواب بگويد. پسر هم به کلمه‌اي اکتفا مي‌کرد و باز ساکت مي‌شد. دختر و پسر، حوالي سراج، کنار مسجد پياده شدند و رفتند.

نزديک دو ماه از آن روز گذشته، اما هنوز صداي شرمنده‌ي پسر و پاسخ ملتمسانه‌ي دختر را دارم مي‌شنوم.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Aug 23, 09 11:37 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


افطار - حکايت دوم

روزي ام‌روز من از رمضان هم‌اين چند جمله بود که چندين باره خواندمشان. به گمانم براي من بس باشد، اگر بفهمم.

«اميدوارم خيلي آسان بگيريد. مبادا بترسيد و به بهانه‌ي اين‌که گناه‌کارم و رويم نمي‌شود، ملاقات را ترک کنيد. مثل اين است که کسي بخواهد مهماني برود و بگويد لباسم خوب نيست. هر جوري هستي، بيا. اين که دعوتت کرده رفيق توست. او دوستت دارد. مگر آن دوست به لباس تو نگاه مي‌کند؟ او فقط مي‌خواهد نَفَس تو در آن مجلس بيايد.» - مرحوم محمد اسماعيل دولابي

نوشته شده در زمان Aug 28, 09 04:28 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


اين روزها - حکايت دوم

با خودم فکر مي‌کنم پيش و پس از اين ماجراها چه چيز اساسي و معني‌داري، تفاوت کرده است. به خودم که نگاه مي‌کنم مي‌بينم من مدت‌ها بود که ديگر به عدالت هيچ ستم‌گري ايمان نداشتم، که بعد از اين وقايع ايمانم ترک بردارد و باورم به او فرو بريزد. آدم‌کشي هم اتفاق جديدي نبود. دست اين ستم‌گران تا مرفق آلوده به خون بود. از حيث ابعاد جنايت هم اگر نگاه کنيم دهه‌ي شصت و هفتاد شايد خونين‌تر و ناجوانمردانه‌تر بودند. تجاوز در زندان هم اطلاع جديدي نبود. دست‌کم من براي اولين بار، حدود ده سال پيش وقتي آن پيرمرد هفتاد ساله از زندان بيرون آمد و بدون نگراني‌هايي که ممکن است يک جوان از بيان اين ستم که بر او رفته است داشته باشد، گفت که بر او چه گذشته است، دانستم که در زندان‌هاي اين سرزمين چه مي‌گذرد.گيريم اين بار ستم‌گر کمي رسواتر و عيان‌تر دست به ستم‌گري زد، اما در تصور من چهره‌اي جديد از خودش نشان نداد. همه‌چيز همان بود که مي‌دانستيم. اگر براي من فرويختن و ترک برداشتني رخ داده باشد، همان ده سال پيش بود، نه ام‌روز که اين بلوا به پا شده است. به گمان من تنها تفاوت داستان در افزوده شدن بر ميزان ستم‌ديده‌گان بود، نه در ابعاد ستم‌گري.
اما من شوکه شدم. من به سختي شوکه شدم و هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام درست خودم را، و ذهنم را جمع کنم. مدام تلاش مي‌کنم آرام بگيرم تا بتوانم کمي فکر کنم، اما سيل حوادث مي‌آيد و هر روز سيلي نويي مي‌زند و افکارم را پريشان‌تر مي‌کند. من شوکه شدم چون خيال مي‌کردم روند طبيعي حوادث به سوي اصلاح‌شدن است، آرام و بطئي و بدون خون‌ريزي و خشونت، اما اين ماجرا همه‌چيز را بر هم زد. اين حجم خشونت، اين حجم نفرت و کينه، اين شکاف بزرگ و عميق، اين ستم‌گري و قدرت‌پرستي و گردن‌کشي آشکار، همه من‌را به سمت اين نتيجه مي‌کشانند که راه تغيير آرام و تدريجي ديگر بسته است. اين گره هم با اين دست‌هاي بازي‌گرِ بي‌تدبيرِ جائر که من مي‌بينم باز نخواهد شد. اين گره جز با زور دندان باز نخواهد شد، و من مي‌ترسم از سدي که به زور شکسته شود و ديگر کسي توان هدايت فشار پشت سد را نداشته باشد. من هر روز بيش‌تر مي‌ترسم از ناکجايي که اين آب پشت سد از آن سر در خواهد آورد.
خوب! به هر حال آن‌چه من دوست نداشتم رخ داد و آدمي مثل من هم وجه راديکال ذهنياتش قوت گرفت. مبارک آن‌ها باشد که اين بلا را به سرمان آوردند.

اگر حوصله و همت کنم حرف‌هايم هنوز ادامه دارد.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Aug 28, 09 05:09 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


August 2009


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني August 2009 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در July 2009 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در September 2009 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو