اين روزها - حکايت نخست

"بهار پراگ" درست و دقيق، کتاب هم‌اين روزهاست. ايوان کليماي چک، آن‌چنان حکايت پنجاه سال ديکتاتوري سياه سرزمين‌اش را روايت مي‌کند که انگار کسي از سرزمين خودمان دردهاي تاريخي مزمن‌مان را بيخ گوش‌مان زمزمه مي‌کند. مردم چک دوبار در طول اين پنجاه سال تلاش کردند تا خودشان سرنوشت‌شان را به دست بگيرند. بار اول کمونيست‌ها را به قدرت رساندند تا با دست خودشان دوره‌ي سياه ديگري را رقم بزنند و بار دوم همين چند سال پيش بود که انقلاب مخملي کردند تا دوباره طعم حکومتي دموکراتيک را بچشند. هر دوي اين خيزش‌ها در نهايت آرامش رخ داد و –به ادعاي ايوان کليما- هيچ خوني در طول اين دو انقلاب بر زمين نريخت. همين تفاوت –شايد به ظاهر کوچک- باعث مي‌شود من نتوانم اميد ببندم به تجربه‌اي مشابه تجربه‌ي آن مردم، در سرزمين خودم. ديکتاتوري در سرتاسر دنيا گويا رفتارها و آثار مشابهي دارد، اما تفاوت ميزان نفرت و کينه‌ي انباشته شده در سينه‌ي مردم، باعث مي‌شود ملت‌ها سرنوشت‌هاي گوناگوني پيدا کنند. و البته اين تنها يکي از تفاوت‌هاست که من اين‌روزها با ديدن خون‌هاي بر زمين ريخته شده به آن فکر مي‌کنم.

اگر همت کنم اين يادداشت احتمالا بقيه هم دارد.

يا علي مدد.

درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو