افطار - حکايت دوم

روزي ام‌روز من از رمضان هم‌اين چند جمله بود که چندين باره خواندمشان. به گمانم براي من بس باشد، اگر بفهمم.

«اميدوارم خيلي آسان بگيريد. مبادا بترسيد و به بهانه‌ي اين‌که گناه‌کارم و رويم نمي‌شود، ملاقات را ترک کنيد. مثل اين است که کسي بخواهد مهماني برود و بگويد لباسم خوب نيست. هر جوري هستي، بيا. اين که دعوتت کرده رفيق توست. او دوستت دارد. مگر آن دوست به لباس تو نگاه مي‌کند؟ او فقط مي‌خواهد نَفَس تو در آن مجلس بيايد.» - مرحوم محمد اسماعيل دولابي


آرا (3)

رعنا در زمان August 30, 2009 2:52 PM اين‌گونه نوشت:

من عاشق اين حاج آقا دولابي ام..
قشنگ بود جمله اي كه گفتي اما با صدا و لحن خودش.... يه چيز ديگه است..
..
..
..
محسن ماه رمضوني ما رو هم دعا كن.. مي دوني كه ما يعني كي و كي؟ ;)


رعنا در زمان August 30, 2009 2:53 PM اين‌گونه نوشت:

من عاشق اين حاج آقا دولابي ام..
قشنگ بود جمله اي كه گفتي اما با صدا و لحن خودش.... يه چيز ديگه است..
..
..
..
محسن ماه رمضوني ما رو هم دعا كن.. مي دوني كه ما يعني كي و كي؟ ;)


صریر در زمان September 13, 2009 1:58 AM اين‌گونه نوشت:

خیلی خوب بود... آن قدر که نظرم را عوض کرد.


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو