اين روزها - حکايت دوم
با خودم فکر ميکنم پيش و پس از اين ماجراها چه چيز اساسي و معنيداري، تفاوت کرده است. به خودم که نگاه ميکنم ميبينم من مدتها بود که ديگر به عدالت هيچ ستمگري ايمان نداشتم، که بعد از اين وقايع ايمانم ترک بردارد و باورم به او فرو بريزد. آدمکشي هم اتفاق جديدي نبود. دست اين ستمگران تا مرفق آلوده به خون بود. از حيث ابعاد جنايت هم اگر نگاه کنيم دههي شصت و هفتاد شايد خونينتر و ناجوانمردانهتر بودند. تجاوز در زندان هم اطلاع جديدي نبود. دستکم من براي اولين بار، حدود ده سال پيش وقتي آن پيرمرد هفتاد ساله از زندان بيرون آمد و بدون نگرانيهايي که ممکن است يک جوان از بيان اين ستم که بر او رفته است داشته باشد، گفت که بر او چه گذشته است، دانستم که در زندانهاي اين سرزمين چه ميگذرد.گيريم اين بار ستمگر کمي رسواتر و عيانتر دست به ستمگري زد، اما در تصور من چهرهاي جديد از خودش نشان نداد. همهچيز همان بود که ميدانستيم. اگر براي من فرويختن و ترک برداشتني رخ داده باشد، همان ده سال پيش بود، نه امروز که اين بلوا به پا شده است. به گمان من تنها تفاوت داستان در افزوده شدن بر ميزان ستمديدهگان بود، نه در ابعاد ستمگري.
اما من شوکه شدم. من به سختي شوکه شدم و هنوز که هنوز است نتوانستهام درست خودم را، و ذهنم را جمع کنم. مدام تلاش ميکنم آرام بگيرم تا بتوانم کمي فکر کنم، اما سيل حوادث ميآيد و هر روز سيلي نويي ميزند و افکارم را پريشانتر ميکند. من شوکه شدم چون خيال ميکردم روند طبيعي حوادث به سوي اصلاحشدن است، آرام و بطئي و بدون خونريزي و خشونت، اما اين ماجرا همهچيز را بر هم زد. اين حجم خشونت، اين حجم نفرت و کينه، اين شکاف بزرگ و عميق، اين ستمگري و قدرتپرستي و گردنکشي آشکار، همه منرا به سمت اين نتيجه ميکشانند که راه تغيير آرام و تدريجي ديگر بسته است. اين گره هم با اين دستهاي بازيگرِ بيتدبيرِ جائر که من ميبينم باز نخواهد شد. اين گره جز با زور دندان باز نخواهد شد، و من ميترسم از سدي که به زور شکسته شود و ديگر کسي توان هدايت فشار پشت سد را نداشته باشد. من هر روز بيشتر ميترسم از ناکجايي که اين آب پشت سد از آن سر در خواهد آورد.
خوب! به هر حال آنچه من دوست نداشتم رخ داد و آدمي مثل من هم وجه راديکال ذهنياتش قوت گرفت. مبارک آنها باشد که اين بلا را به سرمان آوردند.
اگر حوصله و همت کنم حرفهايم هنوز ادامه دارد.
يا علي مدد.
آرا (1)
با سلام
زيبا و شفاف سخن گفتي
اما بچه هاي سال 60 بخوبي مي فهمند
بدرود