افطار - حکايت نخست

هيچ‌وقت نفهميدم چه سري دارند اين روزها که هرسال، با آمدنشان يک غم سنگين و عميق روي دلم مي‌نشيند. احساس ضعف، اضطراب از دست دادن يا جا ماندن يا چيزي شبيه همين‌ها و بغضي که روي گلو بالا و پائين مي‌رود اما نمي‌شکند، هم‌راه هميشه‌ي اين روزهاي من هستند.

گاهي حرف‌هايي دارم براي زدن، چيزهايي براي خواستن و آرزو کردن و جاهاي خالي‌اي در وجودم که دوست دارم ابرازشان کنم، اما نمي‌توانم. به هزار و يک دليل واقعي و غير واقعي توان بيان‌شان را نداشته‌ام و ندارم. چند شبي است که دسته‌اي از اين احوالات دوباره هجوم آورده‌اند و من هم باز چاره‌اي جز فروخوردن و آرام کردن‌شان نمي‌شناسم.

ام‌شب شب اول بود. يک ماه تمام هنوز مانده است. دعا کنيد، از سر لطف. رمضان‌تان مبارک.


آرا (1)

رعنا در زمان August 24, 2009 8:59 PM اين‌گونه نوشت:

رمضان شما هم مبارك..
مي بينم كه موتورتون يكهو گرم مي شه


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو