افطار - حکايت نخست
هيچوقت نفهميدم چه سري دارند اين روزها که هرسال، با آمدنشان يک غم سنگين و عميق روي دلم مينشيند. احساس ضعف، اضطراب از دست دادن يا جا ماندن يا چيزي شبيه همينها و بغضي که روي گلو بالا و پائين ميرود اما نميشکند، همراه هميشهي اين روزهاي من هستند.
گاهي حرفهايي دارم براي زدن، چيزهايي براي خواستن و آرزو کردن و جاهاي خالياي در وجودم که دوست دارم ابرازشان کنم، اما نميتوانم. به هزار و يک دليل واقعي و غير واقعي توان بيانشان را نداشتهام و ندارم. چند شبي است که دستهاي از اين احوالات دوباره هجوم آوردهاند و من هم باز چارهاي جز فروخوردن و آرام کردنشان نميشناسم.
امشب شب اول بود. يک ماه تمام هنوز مانده است. دعا کنيد، از سر لطف. رمضانتان مبارک.
آرا (1)
رمضان شما هم مبارك..
مي بينم كه موتورتون يكهو گرم مي شه