شرم

همان دو سه روز اول که آمده بودم ايران، از خانه زدم بيرون به تهران گردي. شب تولد حضرت زهرا (س) بود. نزديک غروب ميدان رسالت بودم. سوار يکي از تاکسي‌هاي شهرک شدم. صندلي عقب نشستم، پشت راننده، کنارم پسري نشسته بود بيست و چند ساله، احتمالا جوان‌تر از من، و کنارش دختري دو سه سالي جوان‌تر از خودش.
هر دو ساکت و آرام کنار هم نشسته بودند. تاکسي که حرکت کرد پسرک آرام به دخترک گفت «منو ببخش، مرد خوبي نيستم.» دخترک دست‌پاچه شد و گفت «وا» و نگاه منتظر و حيرانش را دوخت به پسر که يعني چرا؟ پسر همين‌طور که زل زده بود به پشت صندلي روبه‌رو گفت: «ام‌شب دوست نداشتم دست خالي باشم. بايد يه چيزي برات مي‌گرفتم. بايد مي‌بردمت مي‌گردوندمت. اما پول نداشتم. به خدا هيچي نداشتم.». دختر ناگهان گر گرفت، با صدايي بغض‌آلود انگار شروع کرد به التماس کردن «ترو خدا! اين چه حرفيه مي‌زني؟ چه ربطي داره؟ کي گفته اگه دوسم داري حتما ام‌شب بايد يه چيزي برام بگيري؟ مگه تولدم شام منو نبردي بيرون؟ مگه چهار ماه پيش نرفتيم اون پيرهن گل‌داره رو برام خريدي؟ مگه هر وقت پول داشتي برام يه چيزي نخريدي. حالا ام‌شب پول نداري چه اشکالي داره؟» صداي دختر آشکارا مي‌لرزيد. پسر سرش را پائين انداخت و هيچ نگفت. دختر کمي ساکت شد و خيابان را تماشا کرد. بعد برگشت و آرام شروع کرد براي پسر از شامي که مي‌خواهد ام‌شب بپزد و حرف‌هايي که از اين و آن شنيده بود صحبت کند. حرف مي‌زد و مدام از پسر تائيد مي‌خواست تا او هم چيزي در جواب بگويد. پسر هم به کلمه‌اي اکتفا مي‌کرد و باز ساکت مي‌شد. دختر و پسر، حوالي سراج، کنار مسجد پياده شدند و رفتند.

نزديک دو ماه از آن روز گذشته، اما هنوز صداي شرمنده‌ي پسر و پاسخ ملتمسانه‌ي دختر را دارم مي‌شنوم.

يا علي مدد.


آرا (2)

رعنا در زمان August 24, 2009 8:57 PM اين‌گونه نوشت:

جا دارد از كلمات مرد و زن جوان به جاي پسر و دختر استفاده شود..
حالا چون از شما كوچيك تر بودن دليل نميشه كه بچه باشن ;)


اکبر آقا + اژدر آقا در زمان September 2, 2009 1:58 PM اين‌گونه نوشت:

بنازم به این شرم - بنازم به اون جواب - بنازم به این سادگی - چیزی که کمه این روزها


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو