غرور

صندلي عقب تاکسي نشسته بودم. من پشت سر راننده بودم، خانم ميان‌سالي در صندلي وسط نشسته بود و آقايي سوي ديگر کنار پنجره. سرم به فکر و خيال کار خودم گرم بود و حواسم به اطراف نبود. ميانه‌ي مسير حرکات غير طبيعي مردي که آن‌سوي صندلي نشسته بود توجهم را جلب کرد. آهسته سعي کردم نگاهش کنم تا بفهم اين همه ناآرامي‌اش از چيست. صورت‌اش را نمي‌ديدم. فقط مشت گره کرده‌اش را مي‌ديدم که گاهي بلند مي‌کرد و سخت به روي سينه‌اش و مي‌کشيد و بعد دست‌اش را پائين مي‌آورد و به روي زانو مي‌کوبيد. فهميدن‌اش هيچ مشکل نبود که حال‌اش اصلا خوب نيست و از چيزي درد مي‌کشد. خانم ميان‌سال کنار من هم همه‌‌ي حواسش پيش همان مرد بود. مرد همان‌طور که سرش را به صندلي تکيه داده بود –و من هنوز نتوانسته بودم صورتش را ببينم- با صدايي آرام و بي‌رمق، دستگيره‌ي پنجره را از راننده خواست. به سختي شيشه را پائين کشيد و صورتش را به باد سپرد. بيش‌تر خم شدم تا صورتش را ببينم. چشم‌هايش را بسته بود و سرش را رها کرده بود. انگار توان نگه داشتن سرش را نداشت. صورتش از درد گرهي داشت و هنوز داشت مشت بسته‌اش را به سينه‌اش مي‌ماليد. خانم ميان‌سال نگران پرسيد: «آقا چيزي شده، حالتون خوش نيست؟». مرد سرش را به نشانه‌ي پاسخ مثبت تکان داد. زن دوباره پرسيد: «قلبتون ناراحته؟ قرص زير زبوني همراتون هست بهتون بديم؟». مرد که هنوز چشم‌هايش بسته بود اين‌بار سرش را به نشانه‌ي نفي تکان داد. زن پرسيد: «مي‌‌خواين برين بيمارستاني، کلينيکي، جايي؟» مرد باز هم سرش را تکان داد که «نه». همه ساکت شديم، اما نگراني رهامان نمي‌کرد. کمي گذشت. حس کرديم باد که به صورت مرد خورد، کمي نفس کشيدنش منظم تر شد. اما هنوز چشم‌هايش بسته بود و صورتش، انگار از درد چروک داشت. زن که معلوم بود هنوز نگران حال مرد است پرسيد: «آقا به‌تر نشدين؟ کجاتون درد مي‌کنه؟». مرد با صدايي که آميخته بود به خس خس سينه، گفت: «مي‌سوزه، سينه‌ام مي‌سوزه! شيميايي‌ام، هميشه سينه‌ام مي‌سوزه!». همه‌مان ساکت شديم. انگار دنيا ساکت شد. صدا از هيچ چيز در نمي‌آمد. زن دوباره سکوت را شکست، اين بار آرام‌تر و با صدايي که ردي از بهت‌زده‌گي داشت پرسيد: «مي‌خواين ببريمتون بيمارستان؟» مرد باز با تکان سر و چشم گفت «نه، لازم نيست». کمي سکوت کرد، انگار که بخواهد نفس بگيرد، و گفت: «اونجا هم بريم کاري نمي‌کنن! بهم کورتون مي‌زنن. اين‌قدر کورتون بهم زده‌ان که همه استخونام پوک شده!». نفسم در نمي‌آمد، اول از بهت و بعد از بغضي که چنگ انداخته بود روي گلو. به پارک وي که رسيديم، از تاکسي پياده شدم و رفتم طرفش. گفتم: «اگر حالتون خوش نيست، مي‌خواين همراتون بيام؟». مرد نگاهم کرد و گفت: «نه، خوبم، چيزيم نيست، خودم ميرم». مرد راه افتاد پياده به سمت تجريش، خم شده بود روي سينه‌اش، مشت‌ بسته‌اش را هنوز روي سينه فشار مي‌داد و انگار خودش را روي زمين بکشد، به راهش ادامه داد.
من کمي همان‌جا ايستادم، تماشاي‌اش کردم و بعد به راه خودم رفتم.

نوشته شده در زمان Sep 3, 09 12:04 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


افطار - حکايت سوم

نشانه‌ها دليل و حجت هيچ چيز نيستند. شايد فقط به يک کار بيايند و آن‌هم گرم کردن دل و افزودن اميد باشد. درست در روزها و شب‌هايي که ذهنت مشغول همين فکر و خيالات است، چندين بار به زبان‌هاي مختلف به رويت مي‌آورد که «واتوا البيوت من ابوابها».
چاره‌اي نمي‌ماند جز اين‌که بگويي: «فهميدم؛ دانستم که خانه دري دارد و از آن بايد وارد خانه شد».

خدايا! چند دقيقه‌اي بيش‌تر تا تمام شدن آخرين شب نمانده است. و من باور کرده‌ام که "ليس من صفاتک يا سيدي ان تامر بالسوال و تمنع العطيه".

شکرت! آن‌قدر زنده ماندم که باز بعد از سه سال، شب‌هايي را که حسرت‌شان را داشتم، آن‌طور که دوست داشتم ببينم و بچشم. شکرت!

يا علي مدد

نوشته شده در زمان Sep 13, 09 05:05 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


افطار - حکايت چهارم

دو سال پيش، يکي از همين شب‌ها، اين خطبه‌ي نهج‌البلاغه شب قدرم را روشن کرد. تنها، در آپارتمان طبقه‌ي بيست و چهارم اي-پارک، چندباره اين جملات را خواندم. ام‌شب ياد آن شب افتادم و حالي که داشتم.

«خطبه‌ي شماره‌ي دويست و دو» وَ مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَلَيهِ السَّلام رُوِيَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَيِّدَةِ اَلنِّسَاءِ فَاطِمَةَ عَلَيها السَّلام كَالْمُنَاجِي بِهِ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّيَ اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم عِنْدَ قَبْرِهِ:
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنِّي وَ عَنِ اِبْنَتِكَ اَلنَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ وَ اَلسَّرِيعَةِ اَللَّحَاقِ بِكَ
قَلَّ يَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي إِلاَّ أَنَّ فِي اَلتَّأَسِّي لِي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ وَ فَادِحِ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ فَ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»
فَلَقَدِ اُسْتُرْجِعَتِ اَلْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ اَلرَّهِينَةُ أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اَللَّهُ لِي دَارَكَ اَلَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ
وَ سَتُنَبِّئُكَ اِبْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا فَأَحْفِهَا اَلسُّؤَالَ وَ اِسْتَخْبِرْهَا اَلْحَالَ هَذَا وَ لَمْ يَطُلِ اَلْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ اَلذِّكْرُ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ لاَ قَالٍ وَ لاَ سَئِمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَةٍ وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اَللَّهُ اَلصَّابِرِينَ.

يا علي مدد

نوشته شده در زمان Sep 13, 09 05:24 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


اين روزها - حکايت سوم

دي‌روز صبح يک اس‌ام‌اس برايم آمد که محتواي جالبي داشت. نوشته بود «آيت الله سيستاني در ملاقات با حجت الاسلام سيد علي خميني (نوه حضرت امام ره) در نجف دو نصيحت فرمودند: اول سفارش به درس خواندن دوم تبعيت از رهبري – موسسه اديان قم».

يک ضرب المثل عربي هست که مي‌گويد «الغريق يتشبث بکل حشيش». انگار حضرت‌شان و رفقاي هم‌راه بدجوري احساس نگراني کرده‌اند که به هر حربه و وسيله‌اي متوسل مي‌شوند تا مشروعيت بر باد رفته را دوباره به‌دست بياورند.

شکر!

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Sep 20, 09 12:33 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


اين روزها - حکايت چهارم

جمعه بيست و هفتم شهريور، پيش از ظهر راه افتادم به سمت ميدان ولي‌عصر. رسالت که سوار تاکسي شدم، راننده به همه‌مان گفت تا جايي که راه باز باشد خواهد رفت. به هفت تير که رسيديم راه بسته بود و پياده شديم. تا جايي که من مي‌ديدم تمام کريمخان تا سر حافظ پر از جمعيت بود. جماعتي که از سمت ولي‌عصر مي‌آمدند مي‌گفتند که از ميانه‌هاي بلوار کشاورز به جمعيت اضافه شده‌اند و تا آن‌جا پياده آمده‌اند.
روبه‌روي مسجد الجواد (ع) حدود صد تا صد و پنجاه نفر ايستاده بودند. هر دو نفر روي يک موتور نشسته بودند و گاه‌گداري دسته‌ي گاز را مي‌چرخاندند – شايد براي ارعاب - دو سه متري موتورشان جلو مي‌پريد و باز بر مي‌گشتند سر جايشان.
جمعيت آرام آرام ميدان را پر مي‌کرد. مردم مقابل مسجد الجواد (ع) که رسيدند سوي ديگر خيابان متراکم شدند و فاصله‌اي – نمي‌دانم از سر ترس يا احتياط – بين جمعيت و آن صد نفر افتاد. هر دو طرف شعار مي‌دادند. صداي آن آدم‌هاي کنار مسجد که تجهيزات صوتي‌اي هم داشتند تقريبا شنيده نمي‌شد.
يک‌دفعه نمي‌دانم چه شد که مردم هراسان فرار کردند به سوي ديگر ميدان. يک عده فرياد مي‌زدند که چماق‌دارها آمدند. برگشتم و نگاه کردم. از آن سي چهل متر فاصله‌اي که با مسجد داشتم، چماق‌داري نديدم. اما مردم همه فرار مي‌کردند. دو سه دقيقه‌اي که گذشت دوباره جمعيت به خودشان آمدند. صداي «نترسيد، نترسيد» ميدان را برداشت. جمعيت از توي کريم‌خان هم‌چنان سرازير مي‌شدند توي ميدان هفت تير. اول عده‌اي تصميم‌گرفتند به حرکت ادامه دهند و بروند به سمت شريعتي. بعد تصميم عوض شد و بنا شد توي ميدان بايستند تا جمعيت پخش نشود و سرکوبش آسان نباشد.
شعارها که بين جمعيت مي‌افتاد، نمي‌توانستم تکرار کنم. گلويم بسته شده بود انگار. از ديدن اين اوضاع و احوال، اين عصبانيت، اين خشم، بغضي برآمده بود که نمي‌گذاشت هم‌راه جمعيت فرياد بزنم. ده دوازده دقيقه‌اي طول کشيد تا توانستم خودم را جمع و جور کنم. آن‌ها را که دوست داشتم همراه بقيه فرياد مي‌زدم، با آن‌ها که دوست نداشتم هم سکوت مي‌کردم. چند نفر ديگري را هم ديدم که گزينشي شعار مي‌دادند. يکي‌ دو ساعتي بين جمعيت ايستادم و برگشتم به سمت خانه.

يکي از فکرهايي که اين روزها گاهي به سراغم مي‌آيد اين است که خدا را شکر که در طي اين ماجراها در ايران بودم و همه‌چيز را با چشم خودم ديدم. شک ندارم اگر مي‌خواستم اين ماجراها را از بيرون ايران دنبال کنم، به مراتب فشار روحي و عصبي بيش‌تري را بايد تحمل مي‌کردم.

باز هم شکر،
يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Sep 20, 09 04:50 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


عيد مبارک

عيد فطر اين سال‌ها تبديل شده است به يک داستان شرم‌آور و عذاب‌آور که هر سال آخر رمضان گرفتارمان مي‌کند. ام‌سال که درگيري‌هاي سياسي اين گره را کورتر هم کرده است. هيچ‌وقت متوجه نشدم داستاني (شايد "داستان‌هايي" مناسب‌تر باشد. اين تنها ماجراي از اين‌دست نيست که مي‌شناسم) به اين سادگي چرا بايد تا اين حد پيچيده شود. يک روزي، روز اول شوال است. همه هم مي‌دانند که کدام روز، روز اول شوال است. بعد مي‌گويند مستند به روايت منقول از معصوم (ع) که مي‌فرمايد « صم للرؤية» تا با چشم غير مسلح نبينيم حلول ماه محرز نخواهد شد. من نمي‌دانم امام معصوم (ع) چه‌طور بايد اين امر بديهي که در روز اول يک ماه قمري روزه گرفتن را آغاز کنيد و در روز اول ماه بعد تمامش کنيد را مي‌فرمودند که تابعين ايشان هزار و اندي سال بعد حسب يک قرائت ظاهري از روايت اين رسوايي را بالا نياورند. اين حرف به زعم من منطقي، آن‌قدر زده شده و جوابي براي‌اش نيامده (يا دست‌کم من در گشت و گذارم جوابي براي‌اش نديده‌ام) که ديگر نخ‌نما شده است؛ اما جدا دوست دارم بدانم هزار و اندي سال قبل که امام (ع) چنين فرمودند، جز رويت و رصد بدون ابزار چه روش ديگري براي اثبات روز اول ماه وجود داشته است که امام (ع) نفي‌اش کرده باشند.

به گمان من اگر در حوزه‌ي مسائل ديني بخواهيم دست حاکم را ببنديم و محدودش کنيم، تعيين تقويم جزو آخرين اموري است که از حوزه‌ي اختيارات او مي‌تواند خارج شود. من ترجيح مي‌دهم تا زماني که بي مبالاتي محرز در تعيين ايام سال از طرف حاکميت نبينم، در تعيين اين روزها تابع حاکميت بمانم. هرچند به نظرم مبنايي که بر اساس آن يک‌شنبه روز اول شوال اعلام شده است به عقلانيت نزديک‌تر هم هست.

به هر حال، عيد چه ام‌روز باشد و چه فردا، براي همه‌تان مبارک.
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Sep 20, 09 05:18 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


قاصدک هان چه خبر آوردي؟

من گمان مي‌کنم استاد پرويز مشکاتيان بابت تک تک دفعاتي که در تنهايي و دل‌تنگي‌ام به بيداد و قاصدک و نوا و دستان‌اش گوش داده‌ام، و بابت تمام شوري که از شنيدن چاووش‌هايش در من شراره کشيده است، به گردن من حق دارد. رفتن‌اش خبر بسيار تلخي بود که ام‌شب شنيدم. روحش شاد.

نوشته شده در زمان Sep 21, 09 11:10 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


September 2009


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني September 2009 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در August 2009 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در December 2009 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو