افطار - حکايت سوم

نشانه‌ها دليل و حجت هيچ چيز نيستند. شايد فقط به يک کار بيايند و آن‌هم گرم کردن دل و افزودن اميد باشد. درست در روزها و شب‌هايي که ذهنت مشغول همين فکر و خيالات است، چندين بار به زبان‌هاي مختلف به رويت مي‌آورد که «واتوا البيوت من ابوابها».
چاره‌اي نمي‌ماند جز اين‌که بگويي: «فهميدم؛ دانستم که خانه دري دارد و از آن بايد وارد خانه شد».

خدايا! چند دقيقه‌اي بيش‌تر تا تمام شدن آخرين شب نمانده است. و من باور کرده‌ام که "ليس من صفاتک يا سيدي ان تامر بالسوال و تمنع العطيه".

شکرت! آن‌قدر زنده ماندم که باز بعد از سه سال، شب‌هايي را که حسرت‌شان را داشتم، آن‌طور که دوست داشتم ببينم و بچشم. شکرت!

يا علي مدد

درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو