اين روزها - حکايت چهارم

جمعه بيست و هفتم شهريور، پيش از ظهر راه افتادم به سمت ميدان ولي‌عصر. رسالت که سوار تاکسي شدم، راننده به همه‌مان گفت تا جايي که راه باز باشد خواهد رفت. به هفت تير که رسيديم راه بسته بود و پياده شديم. تا جايي که من مي‌ديدم تمام کريمخان تا سر حافظ پر از جمعيت بود. جماعتي که از سمت ولي‌عصر مي‌آمدند مي‌گفتند که از ميانه‌هاي بلوار کشاورز به جمعيت اضافه شده‌اند و تا آن‌جا پياده آمده‌اند.
روبه‌روي مسجد الجواد (ع) حدود صد تا صد و پنجاه نفر ايستاده بودند. هر دو نفر روي يک موتور نشسته بودند و گاه‌گداري دسته‌ي گاز را مي‌چرخاندند – شايد براي ارعاب - دو سه متري موتورشان جلو مي‌پريد و باز بر مي‌گشتند سر جايشان.
جمعيت آرام آرام ميدان را پر مي‌کرد. مردم مقابل مسجد الجواد (ع) که رسيدند سوي ديگر خيابان متراکم شدند و فاصله‌اي – نمي‌دانم از سر ترس يا احتياط – بين جمعيت و آن صد نفر افتاد. هر دو طرف شعار مي‌دادند. صداي آن آدم‌هاي کنار مسجد که تجهيزات صوتي‌اي هم داشتند تقريبا شنيده نمي‌شد.
يک‌دفعه نمي‌دانم چه شد که مردم هراسان فرار کردند به سوي ديگر ميدان. يک عده فرياد مي‌زدند که چماق‌دارها آمدند. برگشتم و نگاه کردم. از آن سي چهل متر فاصله‌اي که با مسجد داشتم، چماق‌داري نديدم. اما مردم همه فرار مي‌کردند. دو سه دقيقه‌اي که گذشت دوباره جمعيت به خودشان آمدند. صداي «نترسيد، نترسيد» ميدان را برداشت. جمعيت از توي کريم‌خان هم‌چنان سرازير مي‌شدند توي ميدان هفت تير. اول عده‌اي تصميم‌گرفتند به حرکت ادامه دهند و بروند به سمت شريعتي. بعد تصميم عوض شد و بنا شد توي ميدان بايستند تا جمعيت پخش نشود و سرکوبش آسان نباشد.
شعارها که بين جمعيت مي‌افتاد، نمي‌توانستم تکرار کنم. گلويم بسته شده بود انگار. از ديدن اين اوضاع و احوال، اين عصبانيت، اين خشم، بغضي برآمده بود که نمي‌گذاشت هم‌راه جمعيت فرياد بزنم. ده دوازده دقيقه‌اي طول کشيد تا توانستم خودم را جمع و جور کنم. آن‌ها را که دوست داشتم همراه بقيه فرياد مي‌زدم، با آن‌ها که دوست نداشتم هم سکوت مي‌کردم. چند نفر ديگري را هم ديدم که گزينشي شعار مي‌دادند. يکي‌ دو ساعتي بين جمعيت ايستادم و برگشتم به سمت خانه.

يکي از فکرهايي که اين روزها گاهي به سراغم مي‌آيد اين است که خدا را شکر که در طي اين ماجراها در ايران بودم و همه‌چيز را با چشم خودم ديدم. شک ندارم اگر مي‌خواستم اين ماجراها را از بيرون ايران دنبال کنم، به مراتب فشار روحي و عصبي بيش‌تري را بايد تحمل مي‌کردم.

باز هم شکر،
يا علي مدد.


آرا (1)

رضا شعاع منش در زمان September 21, 2009 4:40 PM اين‌گونه نوشت:

سلام محسن.
برگشتي ايران خودتو به كشتن بدي؟
يا اين جور جاها نرو يا اينطور مكتوب اعتراف نكن كه به ضررت تموم بشه.
اگر خيلي دوست داري كتك بخوري به من زنگ بزن. ;)


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو