در بارهي الي
-نگفت نه؟ گفت يا نگفت؟
-... نه! ... نگفت!
همهي فيلم يک طرف، اين سکانس فيلم يک طرف.
لامذهب شاهکار بود.
محسن
توي مترو، روي يکي از دستگيرههاي آويزان از ميلهها نوشته بود: «به باقالي گفتن چرا با محسن؟ گفت نه اينکه خيال کني چون قدش بلندهها، نه! کلا بچهي خوبيه.»
يعني توي اين مملکت، در مترو هم براي آدم اعصاب راحت نميگذارند!
روزگار سپري شده
از سر بيحوصلهگي به کاغذها و نوشتههايي که جمع کردهام سرکي کشيده بودم که ياداشتهاي سفرم را پيدا کردم؛ چهار دفتر جيبي، که ريز ريز، تقريبا لحظه لحظهي سفرم را در آنها نوشتهام. از روي صفحهها ميگذشتم تا چشمم به وقتِ خوشي بيافتد و چند لحظهاي گرفتارم کند.
آن دختر را ديدم که در راه باگان، ميانهي راه، سوار اتوبوس کوچک و زهوار در رفتهاي شد که هجده ساعت تمام در آن چپيده بوديم. دختر صورت ساده و زيبايي داشت و خندهاي شاد و پهن روي صورتش نشسته بود. موهاي بلندش دور شانهاش ريخته بود و نواري بلند و چند شاخه از گلهاي ريز زرد و سفيد کوهي بافته بود و به موهايش بسته بود. سوار که شد بوي گلها توي ماشين پيچيد. نگاهي سريع به تمام مسافرها انداخت لبخندي به روي همهي چهارده پانزده مسافر انداخت و شروع کرد شاد و کودکانه با يکي دو نفري که کنارش نشسته بودند حرف بزند. تصوير آنقدر فانتزي و روياگونه بود که سخت ميتوانستم باورش کنم. پيشتر فقط شايد در داستانها توصيف آدمي با اين سادهگي روستايي ناب را ديده و در خيالم تصورش کرده بودم. ديدن اين همه زيبايي نه تنها تمام آن نيمساعتي که دخترک روبهروي من نشسته بود سرشار از وجدم کرده بود، تا چندين روز بعد هم گوشهاي از ذهنم سخت گرفتارش شده بود.
بعد، آن شبي را ديدم که شبانه عازم رانگون بودم. سوار يکي از معدود اتوبوسهاي در و پيکردار ميانمار بودم که فقط در مسيرهايي پيدا ميشدند که يک سرشان پايتخت باشد. حوالي صبح، حدود ساعت چهار، کنار رودخانهاي نگه داشت تا بعد از پانزده ساعت نشستن، قدمي بزنيم و تکاني به بدنمان بدهيم. پياده که شدم نگاهي به آسمان کردم. چند ثانيه متحير ماندم و بعد بغضي ناگهان آمد و بيخ گلويم نشست و شکست و آرام آرام فرو ريخت. آسماني به اين زيبايي، هرگز نديده بودم. ياد توصيف مرحوم شريعتي از کهکشان افتادم و حسرت هميشهام بر اينکه هرگز نتوانسته بودم آن توصيف را درک کنم. شاد بودم از اينکه هنوز بر روي زمين جايي اينقدر بکر مانده است که وقتي به آسمانش نگاه ميکني خيال کني کسي قلم به دست گرفته و رويش نقاشي کرده است. احساس سبکي ميکردم، آنقدر که ديگر نتواستم چشم روي هم بگذارم و بخوابم. تا صبح در خيال فرو رفتم و به کنارههاي جاده زل زدم.
آن لحظهاي را پيدا کردم که با قطار به سوي جوگجاکارتا (که بعضيها بهش ميگفتند يوگياکارتا) ميرفتم. نزديک رسيدن بودم، قطار آرام آرام حرکت ميکرد. مزارع برنج کنار ريل بود. پسري جوان خم شده بود و توي يکي از مزرعهها کار ميکرد. قطار که رسيد بلند شد، کلاهش را برداشت و به قطار نگاه کرد. شايد يک ثانيه، يا کمتر از آن، نگاهمان به هم گره خورد. يکدفعه حالم تغيير کرد، آن پسر برايم از قالب کسي که فقط از کنارش رد شدهام درآمد. انگار حقيقت نابي برايم روشن شد، پسرک برايم تبديل شد به يک آدم، يک آدم واقعي که يک روزي به دنيا آمده، بزرگ شده، خوشي داشته، غم داشته، آرزو داشته، عزيزي را از دست داده، شبهايي در خلوت خودش اشک ريخته، رازهايي دارد که هيچکس نميداند، عاشق شده، کامروا شده، ناکام مانده، مثل يک آدم واقعي، مثل خودم. درست مثل خودم. و بعد انگار پردهاي ديگر از جلوي چشمم کنار رفت. ديدم که آدمهايي مثل او زيادند و من يکي هستم مثل او و همهي آنهاي ديگر، با همهي پيچيدهگَيشان، با همهي سادهگيشان. تمام اين حال کمتر از ده ثانيه طول کشيد. تمام که شد حس کردم چيزي براي نگران شدن باقي نمانده است. ديگر هيچ چيز مهمي در ميان نمانده است.
هر چهار دفتر که تمام شد، يک حال ترش و شيرين آشنايي آمد به سراغم. وجد و نشاط آن تجربههاي ناب تنهايي و غبن و غبطهي گذشتنشان، و شايد افسوس اينکه شايد ديگر هيچوقت فرصت تکرار آن لحظات را پيدا نکنم.
تصميم گرفتم يادداشتهايم را مرتب کنم. دوباره خوب بخوانمشان و با حوصله دوباره بنويسمشان. عکسهايش را هم خرد خرد دارم انتخاب ميکنم و اينجا ميگذارم. دوست دارم تا ميتوانم، دستکم آن قسمتهاي ماندنيترش را نگه دارم.
يا علي مدد.
عاشورا
از صبح تمام خيابانهاي منتهي به مناطق مرکزي را بستهاند. هيات مذهبي که سهل است، رهگذر را هم راه نميدهند و با کتک ميرانند. حوالي ميدان امام حسين (ع) و خيابان گرگان و محلهي نظامآباد که هر سال پر از دسته و هيات عزاداري بود، امسال بدون هيچ نشانهاي از عزاداري، از صبح منتظر اتفاق امروز عصر بوده است.
آنوقت خبرنگار رفته سراغ يک نفر که روي تخت بيمارستان خوابيده. مي پرسد:«شما جزو عزاداران بوديد؟». طرف جواب ميدهد: «بله». بعد ميپرسد: «چطور اين اتفاق افتاد؟». طرف ميگويد: «روي موتور داشتيم از چهارراه رد ميشديم. يکدفعه چهل پنجاه نفر ريختند سرم و کتکم زدند. لابد چون قيافهام شبيه بچه مذهبيها بود کتکم زدهاند.»
به آن يکي ميگويد: «شما کجا بوديد؟». جواب ميدهد: «زير پل، کنار موتورم ايستاده بودم، که يکدفعه سي چهل نفر حمله کردند و منرا به اينروز انداختند.»
اينروزها چيزهاي زيادي اعصابم را خراب ميکند. يکياش اين است که قدرت و پول و رسانه و اسلحه و سلطنت همه دست خودشان است، بعد در استفاده از اينهمه ميخواهند به رويات بياورند که يا احمقي که اينها را باور ميکني، يا احمق نيستي و مجبوري بپذيري که ما زورمان زياد است و دوست داريم ابله تصورتان کنيم.
-----------------------
روزهاي بسيار بدي را شاهدم. در عاشورا هم خون ريختند، آدمهايشان را باز انداختند به جان خلق الله که دو روزي بيشتر تاج و تختشان بماند. آنقدر که عقل من ميرسد، به نظرم ميرسد که اين مسير برگشت ندارد و کار اين فرقهي خونريز تمام است. کي و کجا و چطورش را نميدانم، اما وقوعاش به گمانم حتمي است. اوضاعشان آنقدر ناپايدار شده که ديگر نتوانم روز خوش اين جماعت را تصور کنم. اما نشانههايي که ميبينم هم چندان به بعد از تغيير اميدوارم نميکند. ميترسم از روزي که اين آدمهايي که اعتقاداتشان با هم زاويهي آشکار دارد و امروز به بهانهي دشمن مشترک کنار هم ايستادهاند و اختلافات را پنهان ميکنند و پشت آنچه به آن اعتقاد ندارند سنگر ميگيرند، فردا (اگر فردايي در کار باشد) که وقت سهم خواهي برسد همان بلايي را به سرمان بياورند که بارها آمده و روزگارمان را به اينجا رسانده.
خدا به همهمان رحم کند در اين ميانه،
يا علي مدد.
و اليک المشتکي
الهي عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و اليک المشتکي و عليک المعول في الشدة و الرخاء.
دوباره نفسم تنگ شده و حالم انگار بوي درد و خون گرفته است. بعد از آن هفتهي سياه اول، هيچ وقت در اين چند ماه حالم اينقدر بد نبوده است. دستم از همه جا کوتاه، افسرده از روزگار سياه امروز، نااميد از تمام فرداهاي متصور، دلتنگ از ستم اين فرقهي ستمکارتر از امويان، امشب حال و روزم بسيار خراب است.
الهي عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و اليک المشتکي و عليک المعول في الشدة و الرخاء.
دستم به نوشتن نميرود. از سر تشويش و استيصال آمدم چيزکي بنويسم تا گرهي راه نفسم باز شود. اما نميشود، نميتوانم. امشب دلم سخت گرفته است.
خودت به دادمان برس.