روزگار سپري شده

از سر بي‌حوصله‌گي به کاغذها و نوشته‌هايي که جمع کرده‌ام سرکي کشيده بودم که ياداشت‌هاي سفرم را پيدا کردم؛ چهار دفتر جيبي، که ريز ريز، تقريبا لحظه لحظه‌ي سفرم را در آن‌ها نوشته‌ام. از روي صفحه‌ها مي‌گذشتم تا چشمم به وقتِ خوشي بيافتد و چند لحظه‌اي گرفتارم کند.

آن دختر را ديدم که در راه باگان، ميانه‌ي راه، سوار اتوبوس کوچک و زهوار در رفته‌اي شد که هجده ساعت تمام در آن چپيده بوديم. دختر صورت ساده و زيبايي داشت و خنده‌اي شاد و پهن روي صورتش نشسته بود. موهاي بلندش دور شانه‌اش ريخته بود و نواري بلند و چند شاخه از گل‌هاي ريز زرد و سفيد کوهي بافته بود و به موهايش بسته بود. سوار که شد بوي گل‌ها توي ماشين پيچيد. نگاهي سريع به تمام مسافرها انداخت لبخندي به روي همه‌ي چهارده پانزده مسافر انداخت و شروع کرد شاد و کودکانه با يکي دو نفري که کنارش نشسته بودند حرف بزند. تصوير آن‌قدر فانتزي و روياگونه بود که سخت مي‌توانستم باورش کنم. پيش‌تر فقط شايد در داستان‌ها توصيف آدمي با اين ساده‌گي روستايي ناب را ديده و در خيالم تصورش کرده بودم. ديدن اين همه زيبايي نه تنها تمام آن نيم‌ساعتي که دخترک روبه‌روي من نشسته بود سرشار از وجدم کرده بود، تا چندين روز بعد هم گوشه‌اي از ذهنم سخت گرفتارش شده بود.

بعد، آن شبي را ديدم که شبانه عازم رانگون بودم. سوار يکي از معدود اتوبوس‌هاي در و پيکردار ميانمار بودم که فقط در مسيرهايي پيدا مي‌شدند که يک‌ سرشان پاي‌تخت باشد. حوالي صبح، حدود ساعت چهار، کنار رودخانه‌اي نگه داشت تا بعد از پانزده ساعت نشستن، قدمي بزنيم و تکاني به بدنمان بدهيم. پياده که شدم نگاهي به آسمان کردم. چند ثانيه متحير ماندم و بعد بغضي ناگهان آمد و بيخ گلويم نشست و شکست و آرام آرام فرو ريخت. آسماني به اين زيبايي، هرگز نديده بودم. ياد توصيف مرحوم شريعتي از که‌کشان افتادم و حسرت هميشه‌ام بر اين‌که هرگز نتوانسته بودم آن توصيف را درک کنم. شاد بودم از اين‌که هنوز بر روي زمين جايي اين‌قدر بکر مانده است که وقتي به آسمانش نگاه مي‌کني خيال کني کسي قلم به دست گرفته و رويش نقاشي کرده است. احساس سبکي مي‌کردم، آن‌قدر که ديگر نتواستم چشم روي هم بگذارم و بخوابم. تا صبح در خيال فرو رفتم و به کناره‌هاي جاده زل زدم.

آن لحظه‌اي را پيدا کردم که با قطار به سوي جوگجاکارتا (که بعضي‌ها بهش مي‌گفتند يوگياکارتا) مي‌رفتم. نزديک رسيدن بودم، قطار آرام آرام حرکت مي‌کرد. مزارع برنج کنار ريل بود. پسري جوان خم شده بود و توي يکي از مزرعه‌ها کار مي‌کرد. قطار که رسيد بلند شد، کلاهش را برداشت و به قطار نگاه کرد. شايد يک ثانيه، يا کم‌تر از آن، نگاه‌مان به هم گره خورد. يک‌دفعه حالم تغيير کرد، آن پسر برايم از قالب کسي که فقط از کنارش رد شده‌ام درآمد. انگار حقيقت نابي برايم روشن شد، پسرک برايم تبديل شد به يک آدم، يک آدم واقعي که يک روزي به دنيا آمده، بزرگ شده، خوشي داشته، غم داشته، آرزو داشته، عزيزي را از دست داده، شب‌هايي در خلوت خودش اشک ريخته، رازهايي دارد که هيچ‌کس نمي‌داند، عاشق شده، کام‌روا شده، ناکام مانده، مثل يک آدم واقعي، مثل خودم. درست مثل خودم. و بعد انگار پرده‌اي ديگر از جلوي چشمم کنار رفت. ديدم که آدم‌هايي مثل او زيادند و من يکي هستم مثل او و همه‌ي آن‌هاي ديگر، با همه‌ي پيچيده‌گَي‌شان، با همه‌ي ساده‌گي‌شان. تمام اين حال کم‌تر از ده ثانيه طول کشيد. تمام که شد حس کردم چيزي براي نگران شدن باقي نمانده است. ديگر هيچ چيز مهمي در ميان نمانده است.
هر چهار دفتر که تمام شد، يک حال ترش و شيرين آشنايي آمد به سراغم. وجد و نشاط آن تجربه‌هاي ناب تنهايي و غبن و غبطه‌ي گذشتن‌شان، و شايد افسوس اين‌که شايد ديگر هيچ‌وقت فرصت تکرار آن لحظات را پيدا نکنم.

تصميم گرفتم يادداشت‌هايم را مرتب کنم. دوباره خوب بخوانم‌شان و با حوصله دوباره بنويسم‌شان. عکس‌هايش را هم خرد خرد دارم انتخاب مي‌کنم و اين‌جا مي‌گذارم. دوست دارم تا مي‌توانم، دست‌کم آن قسمت‌هاي ماندني‌ترش را نگه دارم.

يا علي مدد.


آرا (6)

مبهوت در زمان December 19, 2009 5:37 AM اين‌گونه نوشت:

من از اون آدم هاییم که دیر می رسن، دیر می بینن....
با کلی تاخیر، خونه ات مبارک! فقط ما نفهمیدیم چند سال ساخته؟ 7 سال..؟ خدا پدراین google رو بیامرزه قبل ار مرگمون آدرستو داد(آخه من باید از غریبه بشنوممممم؟؟؟)
قلم زیبایی داری...
بقیه نظراتم رو که بسیار ادیبانه و محترمانه هستن در email ت ببین


مریم(مبهوت سابق) در زمان December 19, 2009 6:35 AM اين‌گونه نوشت:

من پست اولم رو گذاشتم کن فیکون نشون داده شد!!!! به حق چیزهای ندیده...ممیزی ایی، سانسوری، فیلتری...؟؟ به هر حال من اعتراض دارم. شما نمی تونی ما رو از این حق طبیعی(سانسور شدن، فیلتر شدن) که از بدو تولد به ما دادن و برامون معنی بی برو برگرد آزادی رو میده محروم کنی. ما سانسور می خوایم یالا....

پی نوشت: داداش ما آدرس خونت رو یاد گرفتیم حالا دیگه هر روز این وراییم :))
در پایان از احترام شما به شعور و عقیده خواننده صمیمانه سپاس گذارم.


رعنا در زمان December 19, 2009 6:12 PM اين‌گونه نوشت:

دلگیرانه شدیم پسر جان
دلمان سفر خواست خب


تنها در زمان December 19, 2009 11:38 PM اين‌گونه نوشت:

سلام
از وبلاگ بازگشت به خدا خبری ندارید؟
یه مدته بسته شده
اگرخبری دارید حتما به من بگید
ممنون


تنها در زمان December 19, 2009 11:39 PM اين‌گونه نوشت:

سلام
ا زوبلاگ بازگشت به خدا خبری ندارید؟
یه مدته بسته شده
اگر خبری دارید به من بگید
ممنون میشم


hossin در زمان March 24, 2010 6:36 PM اين‌گونه نوشت:

نوشته جالبی بود به نکات ریز اشاره شده از خوندنش لذت بردم و اگه اونجای که پیاده شده بودی حرکت باد رو هم به تصویر میکشیدی که پوست صورتتو لمس میکنه و چمنزارو نوازش میکنه به نظرم جالبتر میشد در کل خوب بود از اینکه وارد وب شما شدم خوشحالم GOOD LUCK


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو