عاشورا
از صبح تمام خيابانهاي منتهي به مناطق مرکزي را بستهاند. هيات مذهبي که سهل است، رهگذر را هم راه نميدهند و با کتک ميرانند. حوالي ميدان امام حسين (ع) و خيابان گرگان و محلهي نظامآباد که هر سال پر از دسته و هيات عزاداري بود، امسال بدون هيچ نشانهاي از عزاداري، از صبح منتظر اتفاق امروز عصر بوده است.
آنوقت خبرنگار رفته سراغ يک نفر که روي تخت بيمارستان خوابيده. مي پرسد:«شما جزو عزاداران بوديد؟». طرف جواب ميدهد: «بله». بعد ميپرسد: «چطور اين اتفاق افتاد؟». طرف ميگويد: «روي موتور داشتيم از چهارراه رد ميشديم. يکدفعه چهل پنجاه نفر ريختند سرم و کتکم زدند. لابد چون قيافهام شبيه بچه مذهبيها بود کتکم زدهاند.»
به آن يکي ميگويد: «شما کجا بوديد؟». جواب ميدهد: «زير پل، کنار موتورم ايستاده بودم، که يکدفعه سي چهل نفر حمله کردند و منرا به اينروز انداختند.»
اينروزها چيزهاي زيادي اعصابم را خراب ميکند. يکياش اين است که قدرت و پول و رسانه و اسلحه و سلطنت همه دست خودشان است، بعد در استفاده از اينهمه ميخواهند به رويات بياورند که يا احمقي که اينها را باور ميکني، يا احمق نيستي و مجبوري بپذيري که ما زورمان زياد است و دوست داريم ابله تصورتان کنيم.
-----------------------
روزهاي بسيار بدي را شاهدم. در عاشورا هم خون ريختند، آدمهايشان را باز انداختند به جان خلق الله که دو روزي بيشتر تاج و تختشان بماند. آنقدر که عقل من ميرسد، به نظرم ميرسد که اين مسير برگشت ندارد و کار اين فرقهي خونريز تمام است. کي و کجا و چطورش را نميدانم، اما وقوعاش به گمانم حتمي است. اوضاعشان آنقدر ناپايدار شده که ديگر نتوانم روز خوش اين جماعت را تصور کنم. اما نشانههايي که ميبينم هم چندان به بعد از تغيير اميدوارم نميکند. ميترسم از روزي که اين آدمهايي که اعتقاداتشان با هم زاويهي آشکار دارد و امروز به بهانهي دشمن مشترک کنار هم ايستادهاند و اختلافات را پنهان ميکنند و پشت آنچه به آن اعتقاد ندارند سنگر ميگيرند، فردا (اگر فردايي در کار باشد) که وقت سهم خواهي برسد همان بلايي را به سرمان بياورند که بارها آمده و روزگارمان را به اينجا رسانده.
خدا به همهمان رحم کند در اين ميانه،
يا علي مدد.
آرا (1)
میدونستی اون گروه هم دقیقا همین نظر رو در مورد گروهی که خودت رو بهشون نزدیکتر میدونی داره؟
بنظرم به جای این حرفها باید تاریخ رو مطالعه کرد. من نمیگما، امیرالمومنین میگه