چه کسي حق بيش‌تري دارد؟

قهرمان يکي از داستان‌هاي ميلان کوندرا –هر چه فکر کردم يادم نيامد کدامش- دختري است که بعد از انقلاب مخملي به کشورش برمي‌گردد. همان روزها که تازه به پراگ برگشته است با دوستان سابقش به کافه‌اي مي‌روند، به ياد روزهاي جواني‌شان. دوستاني که در دوران سياه در کشورشان مانده‌اند از خاطرات آن روزها مي‌گويند و ترجيع بند حرف‌هايشان اين است که خطاب به آن‌ها که در کشور نبوده‌اند بگويند، شما که براي خودتان آزادانه زندگي مي‌کرديد، هيچ نمي‌فهميد ما که در اين کشور مانده بوديم، چه سختي‌هايي کشيديم.

قهرمان داستان فقط اين طعنه‌ها را مي‌شنود و هيچ نمي‌گويد و براي خواننده مي‌گويد که هميشه بعد از يک مصيبت، بازي «چه کسي هزينه‌ي بيش‌تري پرداخته است» شروع مي‌شود و همه به سختي با هم در اين بازي رقابت مي‌کنند.

آن‌روزها که ايران نبودم، هميشه بابت در ايران نبودنم شرمنده بودم. مدام احساس مي‌کردم شايسته‌ي اظهار نظر در مورد ايران نيستم، چون بابت شرايط موجود در ايران هزينه‌اي پرداخت نمي‌کنم. اين تنها احساس من هم نبود؛ بسياري از رفقاي اخلاق‌مندم هم، اين‌طور فکر مي‌کردند و آدم‌هاي زيادي بيرون و درون اين مملکت اين نظر را ترويج مي‌کردند.

اما من ام‌روز گمان مي‌کنم بستر ترويج اين باور همان بازي هزينه‌ي بيش‌تر است. واقعيت شايد اين است که هيچ‌کس بابت موقعيت جغرافيايي‌اش حقي به گردن کسي ندارد. هيچ‌کس نمي‌تواند بابت جايي که زندگي مي‌کند و چيزهايي که به خاطر «آن‌جا» تجربه مي‌کند سهم بيش‌تري طلب کند. هيچ‌کس بابت اين چيزها شايسته‌گي بيش‌‌تري براي نگران بودن و دل‌بسته بودن و نقش‌آفريني ندارد. اين حرف‌ها و ادعاها اغلب –به گمان من- ناشي از يک‌جور خود را مهم و محق تصوير کردن و سهم‌خواهي‌هاي متعاقب کساني است که حضور فيزيکي بيش‌تري در معرکه دارند. اگرچه در اين‌که آدم‌ها بسته به دوري و نزديکي‌شان از معرکه زواياي ديد و تجربه‌ها و روايت‌هاي متفاوتي از ماوقع دارند ترديدي نيست، اما آن‌چه بايد در مقابلش ايستاد، دسته‌بندي آدم‌ها بر اساس دوري و نزديکي‌شان به بلوا است.

يا علي مدد،

پي‌نوشت اول: اين‌ها را به بهانه‌ي يادداشت رفيقي نوشتم که در ايران زندگي نمي‌کند.

پي‌نوشت دوم: کسي نام آن کتاب ميلان کوندرا به يادش نمي‌آيد؟

نوشته شده در زمان Jan 6, 10 10:19 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


بازي

زمين بازي را بسيار هوش‌مندانه عوض کرده‌اند. البته هوش‌مندي زيادي هم نمي‌خواهد، وقتي تمام ابزارها را در دست داشته باشي. طبعا قدرت و پول و رسانه و نهادهاي سازمان‌دهي شده‌ي اطلاعاتي و تصميم‌گيري تا حد زيادي مي‌توانند جاي خالي هوش‌مندي را پر کنند. نابغه نبايد باشي تا بفهمي تکثر آدم‌هايي که اين چند ماهه در سمت معترضان ايستاده‌اند، همان‌قدر که شايد امتيازشان باشد، مي‌تواند نقطه‌ي آسيب‌پذيري‌شان هم باشد. احساس من اين است که درست از زمان معرکه‌ي عکس آيت‌الله خميني، همين نقطه را هدف گرفته‌اند تا اين تکثر را تبديل به چند پاره‌گي کنند، معترضان را فرسوده کنند و ابتکار عمل را ازشان بگيرند. پاره کردن عکس آيت‌الله خميني، داستان عاشورا، انتشار عکس زنان غيرمحجبه‌ي آن تظاهرات کذايي و عکس‌العمل‌هاي عجيب سبزها به آن، نامه‌ي -علي‌الظاهر جعلي- آقاي موسوي به آيت‌الله نوري همداني و آخرينش شايعه‌ي کشف حجاب فردا، همه‌شان به نظر من مصاديق اين بازي اطلاعاتي است.

به نظرم آن‌ها که اين استراتژي را طراحي کردند تا حد زيادي به اهدافشان هم رسيدند. معترضان، ام‌روز شعارهايشان، اعتراضاتشان، عکس‌هايي که بالاي سر مي‌گيرند و مواضع روزشان را آن‌طوري تنظيم مي‌کنند که حاکميت مايل است. حاکميت با هر قدم، کاري مي‌کند که معترضين مقدمات قدم بعدي او را فراهم کنند و آن‌ها هم شايد به خاطر ارتباط ضعيف‌شان، يا شايد به خاطر بدون سر بودن جنبش دقيقا همان رفتاري را مي‌کنند که حاکميت انتظارش را مي‌کشد. نمي‌دانم نهايت اين بازي سياسي چه مي‌شود. خسته و فرسوده نشسته‌ام و منتظرم تا عاقبت کار را ببينم. عمرمان در دوره‌اي افتاده که اگر زنده بمانيم، آن‌قدر بزنگاه حساس ديده‌ايم که وقت پيري به‌قدر کافي خاطرات جذاب براي نوه‌هايمان خواهيم داشت.

يا علي مدد،

نوشته شده در زمان Jan 8, 10 11:45 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


محمد ايوبي

محمد ايوبي معلم ادبياتم بود، وقتي که يک بچه‌ي ده دوازده ساله بودم. آن روزها ادبيات را بسيار دوست داشتم، اما نتوانسته بودم سراغش بروم. اين علاقه شده بود يک احساس سرکوب شده و خفته، چيزي که خيال مي‌کردم نبايد يا نمي‌توانم دنبالش کنم.

محمد ايوبي بسيار سخت‌گير بود. بي‌حوصله‌گي‌اش در سر و کله زدن با يک مشت پسر بچه‌ي غير قابل کنترل، کاملا آشکار بود. با هيچ کداممان مهربان نبود، اما همه‌مان کما بيش دوستش داشتيم. بعدها فهميدم که آن‌وقت‌ها تازه هم‌سرش را، که در همه‌ي داستان‌هايش ردي از او را مي‌شود يافت، از دست داده بود. علي‌رغم سخت‌گيري‌اش، از او نمي‌ترسيديم، اگرچه حرمتش را بسيار داشتيم.

محمد ايوبي به کسي نمره‌ي خوب نمي‌داد. اولين بار که من از نمره‌ي يک درس ترسيدم، سر کلاس او بود. امتحان ثلث آخر را که گرفت، من شانزده و نيم شدم؛ نمره‌ي دوم مدرسه. تمام علاقه‌ي فروخورده‌ام به ادبيات تبديل شد به اعتماد به نفس. گمان کردم که علاقه‌ام بي‌راه نبوده است. حس کردم اگرچه نمي‌توانم اين ذوق را بروز دهم، اما شايسته‌گي‌اش را دارم که براي خودم نگاهش دارم. باور کردم که شوقي که به ادبيات دارم بي‌راه نيست. علاقه‌ام به پيرمرد به طرز حيرت‌انگيزي زياد شده بود. او برايم تبديل به کسي شده بود که احساس دروني‌ام را تائيد کرده بود.

محمد ايوبي يک‌سال معلم من بود. هميشه از دور به او نگاه مي‌کردم و تحسينش مي‌کردم. مردي بود که اگرچه شايد خودش هيچ وقت ندانست، اما نگذاشت چراغ علاقه‌ي من به ادبيات خاموش شود، و من گمان مي‌کنم بابت اين اتفاق هميشه مديون او هستم. در تمام سال‌هايي که ديگر نه شاگردش بودم و نه ديدمش، هرچه کتاب و داستان کوتاه داشت و من دستم بهشان رسيد، خريدم و خواندم و شنيدم. پيرمرد با تمام خاطره‌اي که از او داشتم، يکي از نويسنده‌گان محبوب من بود.

محمد ايوبي ام‌روز مرد. در سن شصت و هفت سالگي. روحش انشاءالله قرين رحمت پروردگار.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Jan 9, 10 10:20 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (8)


January 2010


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات و در دوره‌ي زماني January 2010 نگاشته شده است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در December 2009 قابل دست‌رسي است.
يادداشت‌هاي نگاشته شده در ماه در April 2010 قابل دست‌رسي است.

‌جستجو