محمد ايوبي

محمد ايوبي معلم ادبياتم بود، وقتي که يک بچه‌ي ده دوازده ساله بودم. آن روزها ادبيات را بسيار دوست داشتم، اما نتوانسته بودم سراغش بروم. اين علاقه شده بود يک احساس سرکوب شده و خفته، چيزي که خيال مي‌کردم نبايد يا نمي‌توانم دنبالش کنم.

محمد ايوبي بسيار سخت‌گير بود. بي‌حوصله‌گي‌اش در سر و کله زدن با يک مشت پسر بچه‌ي غير قابل کنترل، کاملا آشکار بود. با هيچ کداممان مهربان نبود، اما همه‌مان کما بيش دوستش داشتيم. بعدها فهميدم که آن‌وقت‌ها تازه هم‌سرش را، که در همه‌ي داستان‌هايش ردي از او را مي‌شود يافت، از دست داده بود. علي‌رغم سخت‌گيري‌اش، از او نمي‌ترسيديم، اگرچه حرمتش را بسيار داشتيم.

محمد ايوبي به کسي نمره‌ي خوب نمي‌داد. اولين بار که من از نمره‌ي يک درس ترسيدم، سر کلاس او بود. امتحان ثلث آخر را که گرفت، من شانزده و نيم شدم؛ نمره‌ي دوم مدرسه. تمام علاقه‌ي فروخورده‌ام به ادبيات تبديل شد به اعتماد به نفس. گمان کردم که علاقه‌ام بي‌راه نبوده است. حس کردم اگرچه نمي‌توانم اين ذوق را بروز دهم، اما شايسته‌گي‌اش را دارم که براي خودم نگاهش دارم. باور کردم که شوقي که به ادبيات دارم بي‌راه نيست. علاقه‌ام به پيرمرد به طرز حيرت‌انگيزي زياد شده بود. او برايم تبديل به کسي شده بود که احساس دروني‌ام را تائيد کرده بود.

محمد ايوبي يک‌سال معلم من بود. هميشه از دور به او نگاه مي‌کردم و تحسينش مي‌کردم. مردي بود که اگرچه شايد خودش هيچ وقت ندانست، اما نگذاشت چراغ علاقه‌ي من به ادبيات خاموش شود، و من گمان مي‌کنم بابت اين اتفاق هميشه مديون او هستم. در تمام سال‌هايي که ديگر نه شاگردش بودم و نه ديدمش، هرچه کتاب و داستان کوتاه داشت و من دستم بهشان رسيد، خريدم و خواندم و شنيدم. پيرمرد با تمام خاطره‌اي که از او داشتم، يکي از نويسنده‌گان محبوب من بود.

محمد ايوبي ام‌روز مرد. در سن شصت و هفت سالگي. روحش انشاءالله قرين رحمت پروردگار.

يا علي مدد.


آرا (8)

رعنا در زمان January 10, 2010 8:03 AM اين‌گونه نوشت:

البته 67 ساله اونقدرها هم پیرمرد محسوب نمی شه
.
خدا رحمتش کنه


پرهام در زمان January 19, 2010 5:01 AM اين‌گونه نوشت:

محسن جان تسلیت میگم...

دلم تنگ شده بود برات رفیق


آیدین در زمان January 26, 2010 2:20 PM اين‌گونه نوشت:

من هیچ وقت نتونستم باهاش کنار بیام. یادمه یه زمانی تو کارگاه نگارش برای هرکدوم از بچه ها یه نویسنده تعیین کرده بود که کاراشو بخونن. سهم من چخوف بود. اون موقع شاید فقط به خاطر اینکه اون برام تعیین کرده بود از چخوف خوشم نمی اومد. ولی الآن می دونم که چقدر به روحیه من نزدیکه.
خدا بیامرزدش.


Anonymous در زمان January 27, 2010 2:25 PM اين‌گونه نوشت:

khob to 16 shodi alaghat roshd kard. nesfe madrese ke 10-11 shodan alaghashoon kamelan koor shod. khoda biamorzadesh


آیدین در زمان January 27, 2010 4:48 PM اين‌گونه نوشت:

ببینم نکنه من فراموشی گرفتم. مگه اون موقع مدرسه تو کارنامه ها نمره می نوشت؟

---------------------------------

اون موقع سال دوم بود، نمره و رنگ رو با هم مي نوشتن تا اونجا که يادمه


شادي در زمان April 11, 2010 11:06 AM اين‌گونه نوشت:

نمي‌نويسي؟


محسن در زمان April 17, 2010 9:42 PM اين‌گونه نوشت:

چرا می نویسم! اگر حال و حوصله ای باشه و حرفی برای گفتن.


مریم در زمان April 20, 2010 10:37 PM اين‌گونه نوشت:

کاش بهش این حرفا رو میگفتی
من اینو خوندم خیلی یه جوری شدم


درج نظر




يادداشت‌ها

یکشنبه 16 خرداد
حوالی ساعت دوازده شب، چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام، خسته و کوفته، نشسته‌ام به تماشای گفت‌وگوی وحید یامین‌چور و حسین صفار هرندی؛ حرص می‌خورم و به در و دیوار فحش می‌دهم.
جمعه 7 خرداد
زنگ زد، بعد مدت‌ها صدایش رنگ وجد و نشاط داشت. گفت ایستاده‌ام در بین‌الحرمین، می‌خواهم بروم زیر گنبد حرم برایتان دو رکعت نماز بخوانم. زنگ زدم که بدانید و نیت کنید. مدت‌هاست که همین اتفاقات کوتاه و کوچک، شده تنها مایه‌ی شادی‌ام.

روزگار

آخرين نوشته‌ها

موضوعات

سوابق

‌جستجو