<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>شطحيات</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://ghogh.nous.ir/atom.xml" />
   <id>tag:,2010:/2</id>
   <updated>2010-01-09T18:51:26Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.31</generator>

<entry>
   <title>محمد ايوبي</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2010/01/post_81.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2010://2.191</id>
   
   <published>2010-01-09T18:50:04Z</published>
   <updated>2010-01-09T18:51:26Z</updated>
   
   <summary>محمد ايوبي معلم ادبياتم بود، وقتي که يک بچه‌ي ده دوازده ساله بودم. آن روزها ادبيات را بسيار دوست داشتم، اما نتوانسته بودم سراغش بروم. اين علاقه شده بود يک احساس سرکوب شده و خفته، چيزي که خيال مي‌کردم نبايد...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حکايت دل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      محمد ايوبي معلم ادبياتم بود، وقتي که يک بچه‌ي ده دوازده ساله بودم. آن روزها ادبيات را بسيار دوست داشتم، اما نتوانسته بودم سراغش بروم. اين علاقه شده بود يک احساس سرکوب شده و خفته، چيزي که خيال مي‌کردم نبايد يا نمي‌توانم دنبالش کنم.

محمد ايوبي بسيار سخت‌گير بود. بي‌حوصله‌گي‌اش در سر و کله زدن با يک مشت پسر بچه‌ي غير قابل کنترل، کاملا آشکار بود. با هيچ کداممان مهربان نبود، اما همه‌مان کما بيش دوستش داشتيم. بعدها فهميدم که آن‌وقت‌ها تازه هم‌سرش را، که در همه‌ي داستان‌هايش ردي از او را مي‌شود يافت، از دست داده بود. علي‌رغم سخت‌گيري‌اش، از او نمي‌ترسيديم، اگرچه حرمتش را بسيار داشتيم.

محمد ايوبي به کسي نمره‌ي خوب نمي‌داد. اولين بار که من از نمره‌ي يک درس ترسيدم، سر کلاس او بود. امتحان ثلث آخر را که گرفت، من شانزده و نيم شدم؛ نمره‌ي دوم مدرسه. تمام علاقه‌ي فروخورده‌ام به ادبيات تبديل شد به اعتماد به نفس. گمان کردم که علاقه‌ام بي‌راه نبوده است. حس کردم اگرچه نمي‌توانم اين ذوق را بروز دهم، اما شايسته‌گي‌اش را دارم که براي خودم نگاهش دارم. باور کردم که شوقي که به ادبيات دارم بي‌راه نيست. علاقه‌ام به پيرمرد به طرز حيرت‌انگيزي زياد شده بود. او برايم تبديل به کسي شده بود که احساس دروني‌ام را تائيد کرده بود.

محمد ايوبي يک‌سال معلم من بود. هميشه از دور به او نگاه مي‌کردم و تحسينش مي‌کردم. مردي بود که اگرچه شايد خودش هيچ وقت ندانست، اما نگذاشت چراغ علاقه‌ي من به ادبيات خاموش شود، و من گمان مي‌کنم بابت اين اتفاق هميشه مديون او هستم. در تمام سال‌هايي که ديگر نه شاگردش بودم و نه ديدمش، هرچه کتاب و داستان کوتاه داشت و من دستم بهشان رسيد، خريدم و خواندم و شنيدم. پيرمرد با تمام خاطره‌اي که از او داشتم، يکي از نويسنده‌گان محبوب من بود.

محمد ايوبي ام‌روز مرد. در سن شصت و هفت سالگي. روحش انشاءالله قرين رحمت پروردگار.

يا علي مدد.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بازي</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2010/01/post_80.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2010://2.189</id>
   
   <published>2010-01-08T20:15:16Z</published>
   <updated>2010-01-08T20:16:42Z</updated>
   
   <summary>زمين بازي را بسيار هوش‌مندانه عوض کرده‌اند. البته هوش‌مندي زيادي هم نمي‌خواهد، وقتي تمام ابزارها را در دست داشته باشي. طبعا قدرت و پول و رسانه و نهادهاي سازمان‌دهي شده‌ي اطلاعاتي و تصميم‌گيري تا حد زيادي مي‌توانند جاي خالي هوش‌مندي...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سپهر عمومي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      زمين بازي را بسيار هوش‌مندانه عوض کرده‌اند. البته هوش‌مندي زيادي هم نمي‌خواهد، وقتي تمام ابزارها را در دست داشته باشي. طبعا قدرت و پول و رسانه و نهادهاي سازمان‌دهي شده‌ي اطلاعاتي و تصميم‌گيري تا حد زيادي مي‌توانند جاي خالي هوش‌مندي را پر کنند. نابغه نبايد باشي تا بفهمي تکثر آدم‌هايي که اين چند ماهه در سمت معترضان ايستاده‌اند، همان‌قدر که شايد امتيازشان باشد، مي‌تواند نقطه‌ي آسيب‌پذيري‌شان هم باشد. احساس من اين است که درست از زمان معرکه‌ي عکس آيت‌الله خميني، همين نقطه را هدف گرفته‌اند تا اين تکثر را تبديل به چند پاره‌گي کنند، معترضان را فرسوده کنند و ابتکار عمل را ازشان بگيرند. پاره کردن عکس آيت‌الله خميني، داستان عاشورا، انتشار عکس زنان غيرمحجبه‌ي آن تظاهرات کذايي و عکس‌العمل‌هاي عجيب سبزها به آن، نامه‌ي -علي‌الظاهر جعلي- آقاي موسوي به آيت‌الله نوري همداني و آخرينش شايعه‌ي کشف حجاب فردا، همه‌شان به نظر من مصاديق اين بازي اطلاعاتي است.

به نظرم آن‌ها که اين استراتژي را طراحي کردند تا حد زيادي به اهدافشان هم رسيدند. معترضان، ام‌روز شعارهايشان، اعتراضاتشان، عکس‌هايي که بالاي سر مي‌گيرند و مواضع روزشان را آن‌طوري تنظيم مي‌کنند که حاکميت مايل است. حاکميت با هر قدم، کاري مي‌کند که معترضين مقدمات قدم بعدي او را فراهم کنند و آن‌ها هم شايد به خاطر ارتباط ضعيف‌شان، يا شايد به خاطر بدون سر بودن جنبش دقيقا همان رفتاري را مي‌کنند که حاکميت انتظارش را مي‌کشد. نمي‌دانم نهايت اين بازي سياسي چه مي‌شود. خسته و فرسوده نشسته‌ام و منتظرم تا عاقبت کار را ببينم. عمرمان در دوره‌اي افتاده که اگر زنده بمانيم، آن‌قدر بزنگاه حساس ديده‌ايم که وقت پيري به‌قدر کافي خاطرات جذاب براي نوه‌هايمان خواهيم داشت.

يا علي مدد،

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چه کسي حق بيش‌تري دارد؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2010/01/post_79.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2010://2.188</id>
   
   <published>2010-01-06T18:49:17Z</published>
   <updated>2010-01-06T19:29:41Z</updated>
   
   <summary>قهرمان يکي از داستان‌هاي ميلان کوندرا –هر چه فکر کردم يادم نيامد کدامش- دختري است که بعد از انقلاب مخملي به کشورش برمي‌گردد. همان روزها که تازه به پراگ برگشته است با دوستان سابقش به کافه‌اي مي‌روند، به ياد روزهاي...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سپهر عمومي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      <![CDATA[قهرمان يکي از داستان‌هاي ميلان کوندرا –هر چه فکر کردم يادم نيامد کدامش- دختري است که بعد از انقلاب مخملي به کشورش برمي‌گردد. همان روزها که تازه به پراگ برگشته است با دوستان سابقش به کافه‌اي مي‌روند، به ياد روزهاي جواني‌شان. دوستاني که در دوران سياه در کشورشان مانده‌اند از خاطرات آن روزها مي‌گويند و ترجيع بند حرف‌هايشان اين است که خطاب به آن‌ها که در کشور نبوده‌اند بگويند، شما که براي خودتان آزادانه زندگي مي‌کرديد، هيچ نمي‌فهميد ما که در اين کشور مانده بوديم، چه سختي‌هايي کشيديم.

قهرمان داستان فقط اين طعنه‌ها را مي‌شنود و هيچ نمي‌گويد و براي خواننده مي‌گويد که هميشه بعد از يک مصيبت، بازي «چه کسي هزينه‌ي بيش‌تري پرداخته است» شروع مي‌شود و همه به سختي با هم در اين بازي رقابت مي‌کنند.

آن‌روزها که ايران نبودم، هميشه بابت در ايران نبودنم شرمنده بودم. مدام احساس مي‌کردم شايسته‌ي اظهار نظر در مورد ايران نيستم، چون بابت شرايط موجود در ايران هزينه‌اي پرداخت نمي‌کنم. اين تنها احساس من هم نبود؛ بسياري از رفقاي اخلاق‌مندم هم، اين‌طور فکر مي‌کردند و آدم‌هاي زيادي بيرون و درون اين مملکت اين نظر را ترويج مي‌کردند.

اما من ام‌روز گمان مي‌کنم بستر ترويج اين باور همان بازي هزينه‌ي بيش‌تر است. واقعيت شايد اين است که هيچ‌کس بابت موقعيت جغرافيايي‌اش حقي به گردن کسي ندارد. هيچ‌کس نمي‌تواند بابت جايي که زندگي مي‌کند و چيزهايي که به خاطر «آن‌جا» تجربه مي‌کند سهم بيش‌تري طلب کند. هيچ‌کس بابت اين چيزها شايسته‌گي بيش‌‌تري براي نگران بودن و دل‌بسته بودن و نقش‌آفريني ندارد. اين حرف‌ها و ادعاها اغلب –به گمان من- ناشي از يک‌جور خود را مهم و محق تصوير کردن و سهم‌خواهي‌هاي متعاقب کساني است که حضور فيزيکي بيش‌تري در معرکه دارند. اگرچه در اين‌که آدم‌ها بسته به دوري و نزديکي‌شان از معرکه زواياي ديد و تجربه‌ها و روايت‌هاي متفاوتي از ماوقع دارند ترديدي نيست، اما آن‌چه بايد در مقابلش ايستاد، دسته‌بندي آدم‌ها بر اساس دوري و نزديکي‌شان به بلوا است.

يا علي مدد،

پي‌نوشت اول: اين‌ها را به بهانه‌ي <a class="inline" href="http://www.daneshvar.ir/roozbeh/notes/?p=551" target="_blank">يادداشت</a> رفيقي نوشتم که در ايران زندگي نمي‌کند.

پي‌نوشت دوم: کسي نام آن کتاب ميلان کوندرا به يادش نمي‌آيد؟
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>و اليک المشتکي</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/12/post_78.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.187</id>
   
   <published>2009-12-28T18:47:49Z</published>
   <updated>2009-12-28T18:49:38Z</updated>
   
   <summary>الهي عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و اليک المشتکي و عليک المعول في الشدة و الرخاء. دوباره نفسم تنگ شده و حالم انگار بوي درد...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      الهي عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و اليک المشتکي و عليک المعول في الشدة و الرخاء.

دوباره نفسم تنگ شده و حالم انگار بوي درد و خون گرفته است. بعد از آن هفته‌ي سياه اول، هيچ وقت در اين چند ماه حالم اين‌قدر بد نبوده است. دستم از همه جا کوتاه، افسرده از روزگار سياه ام‌روز، نااميد از تمام فرداهاي متصور، دل‌تنگ از ستم اين فرقه‌ي ستم‌کارتر از امويان، ام‌شب حال و روزم بسيار خراب است.

الهي عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و اليک المشتکي و عليک المعول في الشدة و الرخاء.

دستم به نوشتن نمي‌رود. از سر تشويش و استيصال آمدم چيزکي بنويسم تا گره‌ي راه نفسم باز شود. اما نمي‌شود، نمي‌توانم. ام‌شب دلم سخت گرفته است.

خودت به دادمان برس.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عاشورا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/12/post_77.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.186</id>
   
   <published>2009-12-27T18:13:07Z</published>
   <updated>2009-12-27T18:19:51Z</updated>
   
   <summary>از صبح تمام خيابان‌هاي منتهي به مناطق مرکزي را بسته‌اند. هيات مذهبي که سهل است، ره‌گذر را هم راه نمي‌دهند و با کتک مي‌رانند. حوالي ميدان امام حسين (ع) و خيابان گرگان و محله‌ي نظام‌آباد که هر سال پر از...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      از صبح تمام خيابان‌هاي منتهي به مناطق مرکزي را بسته‌اند. هيات مذهبي که سهل است، ره‌گذر را هم راه نمي‌دهند و با کتک  مي‌رانند. حوالي ميدان امام حسين (ع) و خيابان گرگان و محله‌ي نظام‌آباد که هر سال پر از دسته و هيات عزاداري بود، ام‌سال بدون هيچ نشانه‌اي از عزاداري، از صبح منتظر اتفاق ام‌روز عصر بوده است.
آن‌وقت خبرنگار رفته سراغ يک نفر که روي تخت بيمارستان خوابيده. مي پرسد:«شما جزو عزاداران بوديد؟». طرف جواب مي‌دهد: «بله». بعد مي‌پرسد: «چطور اين اتفاق افتاد؟». طرف مي‌گويد: «روي موتور داشتيم از چهارراه رد مي‌شديم. يک‌دفعه چهل پنجاه نفر ريختند سرم و کتکم زدند. لابد چون قيافه‌ام شبيه بچه مذهبي‌ها بود کتکم زده‌اند.»
به آن يکي مي‌گويد: «شما کجا بوديد؟». جواب مي‌دهد: «زير پل، کنار موتورم ايستاده بودم، که يک‌دفعه سي چهل نفر حمله کردند و من‌را به اين‌روز انداختند.»
اين‌روزها چيزهاي زيادي اعصابم را خراب مي‌کند. يکي‌اش اين است که قدرت و پول و رسانه و اسلحه و سلطنت همه دست خودشان است، بعد در استفاده از اين‌همه مي‌خواهند به روي‌ات بياورند که يا احمقي که اين‌ها را باور مي‌کني، يا احمق نيستي و مجبوري بپذيري که ما زورمان زياد است و دوست داريم ابله تصورتان کنيم.
-----------------------
روزهاي بسيار بدي را شاهدم. در عاشورا هم خون ريختند، آدم‌هايشان را باز انداختند به جان خلق الله که دو روزي بيش‌تر تاج و تخت‌شان بماند. آن‌قدر که عقل من مي‌رسد، به نظرم مي‌رسد که اين مسير برگشت ندارد و کار اين فرقه‌ي خون‌ريز تمام است. کي و کجا و چطورش را نمي‌دانم، اما وقوع‌اش به گمانم حتمي است. اوضاع‌شان آن‌قدر ناپايدار شده که ديگر نتوانم روز خوش اين جماعت را تصور کنم. اما نشانه‌هايي که مي‌بينم هم چندان به بعد از تغيير اميدوارم نمي‌کند. مي‌ترسم از روزي که اين آدم‌هايي که اعتقاداتشان با هم زاويه‌ي آشکار دارد و ام‌روز به بهانه‌ي دشمن مشترک کنار هم ايستاده‌اند و اختلافات را پنهان مي‌کنند و پشت آن‌چه به آن اعتقاد ندارند سنگر مي‌گيرند، فردا (اگر فردايي در کار باشد) که وقت سهم خواهي برسد همان بلايي را به سرمان بياورند که بارها آمده و روزگارمان را به اين‌جا رسانده.

خدا به همه‌مان رحم کند در اين ميانه،
يا علي مدد.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>روزگار سپري شده</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/12/post_76.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.184</id>
   
   <published>2009-12-18T20:11:28Z</published>
   <updated>2009-12-18T20:16:59Z</updated>
   
   <summary>از سر بي‌حوصله‌گي به کاغذها و نوشته‌هايي که جمع کرده‌ام سرکي کشيده بودم که ياداشت‌هاي سفرم را پيدا کردم؛ چهار دفتر جيبي، که ريز ريز، تقريبا لحظه لحظه‌ي سفرم را در آن‌ها نوشته‌ام. از روي صفحه‌ها مي‌گذشتم تا چشمم به...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حکايت دل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      <![CDATA[از سر بي‌حوصله‌گي به کاغذها و نوشته‌هايي که جمع کرده‌ام سرکي کشيده بودم که ياداشت‌هاي سفرم را پيدا کردم؛ چهار دفتر جيبي، که ريز ريز، تقريبا لحظه لحظه‌ي سفرم را در آن‌ها نوشته‌ام. از روي صفحه‌ها مي‌گذشتم تا چشمم به وقتِ خوشي بيافتد و چند لحظه‌اي گرفتارم کند.

آن دختر را ديدم که در راه باگان، ميانه‌ي راه، سوار اتوبوس کوچک و زهوار در رفته‌اي شد که هجده ساعت تمام در آن چپيده بوديم. دختر صورت ساده و زيبايي داشت و خنده‌اي شاد و پهن روي صورتش نشسته بود. موهاي بلندش دور شانه‌اش ريخته بود و نواري بلند و چند شاخه از گل‌هاي ريز زرد و سفيد کوهي بافته بود و به موهايش بسته بود. سوار که شد بوي گل‌ها توي ماشين پيچيد. نگاهي سريع به تمام مسافرها انداخت لبخندي به روي همه‌ي چهارده پانزده مسافر انداخت و شروع کرد شاد و کودکانه با يکي دو نفري که کنارش نشسته بودند حرف بزند. تصوير آن‌قدر فانتزي و روياگونه بود که سخت مي‌توانستم باورش کنم. پيش‌تر فقط شايد در داستان‌ها توصيف آدمي با اين ساده‌گي روستايي ناب را ديده و در خيالم تصورش کرده بودم. ديدن اين همه زيبايي نه تنها تمام آن نيم‌ساعتي که دخترک روبه‌روي من نشسته بود سرشار از وجدم کرده بود، تا چندين روز بعد هم گوشه‌اي از ذهنم سخت گرفتارش شده بود.

بعد، آن شبي را ديدم که شبانه عازم رانگون بودم. سوار يکي از معدود اتوبوس‌هاي در و پيکردار ميانمار بودم که فقط در مسيرهايي پيدا مي‌شدند که يک‌ سرشان پاي‌تخت باشد. حوالي صبح، حدود ساعت چهار، کنار رودخانه‌اي نگه داشت تا بعد از پانزده ساعت نشستن، قدمي بزنيم و تکاني به بدنمان بدهيم. پياده که شدم نگاهي به آسمان کردم. چند ثانيه متحير ماندم و بعد بغضي ناگهان آمد و بيخ گلويم نشست و شکست و آرام آرام فرو ريخت. آسماني به اين زيبايي، هرگز نديده بودم. ياد توصيف مرحوم شريعتي از که‌کشان افتادم و حسرت هميشه‌ام بر اين‌که هرگز نتوانسته بودم آن توصيف را درک کنم. شاد بودم از اين‌که هنوز بر روي زمين جايي اين‌قدر بکر مانده است که وقتي به آسمانش نگاه مي‌کني خيال کني کسي قلم به دست گرفته و رويش نقاشي کرده است. احساس سبکي مي‌کردم، آن‌قدر که ديگر نتواستم چشم روي هم بگذارم و بخوابم. تا صبح در خيال فرو رفتم و به کناره‌هاي جاده زل زدم.

آن لحظه‌اي را پيدا کردم که با قطار به سوي جوگجاکارتا (که بعضي‌ها بهش مي‌گفتند يوگياکارتا) مي‌رفتم. نزديک رسيدن بودم، قطار آرام آرام حرکت مي‌کرد. مزارع برنج کنار ريل بود. پسري جوان خم شده بود و توي يکي از مزرعه‌ها کار مي‌کرد. قطار که رسيد بلند شد، کلاهش را برداشت و به قطار نگاه کرد. شايد يک ثانيه، يا کم‌تر از آن، نگاه‌مان به هم گره خورد. يک‌دفعه حالم تغيير کرد، آن پسر برايم از قالب کسي که فقط از کنارش رد شده‌ام درآمد. انگار حقيقت نابي برايم روشن شد، پسرک برايم تبديل شد به يک آدم، يک آدم واقعي که يک روزي به دنيا آمده، بزرگ شده، خوشي داشته، غم داشته، آرزو داشته، عزيزي را از دست داده، شب‌هايي در خلوت خودش اشک ريخته، رازهايي دارد که هيچ‌کس نمي‌داند، عاشق شده، کام‌روا شده، ناکام مانده، مثل يک آدم واقعي، مثل خودم. درست مثل خودم. و بعد انگار پرده‌اي ديگر از جلوي چشمم کنار رفت. ديدم که آدم‌هايي مثل او زيادند و من يکي هستم مثل او و همه‌ي آن‌هاي ديگر، با همه‌ي پيچيده‌گَي‌شان، با همه‌ي ساده‌گي‌شان. تمام اين حال کم‌تر از ده ثانيه طول کشيد. تمام که شد حس کردم چيزي براي نگران شدن باقي نمانده است. ديگر هيچ چيز مهمي در ميان نمانده است.
هر چهار دفتر که تمام شد، يک حال ترش و شيرين آشنايي آمد به سراغم. وجد و نشاط آن تجربه‌هاي ناب تنهايي و غبن و غبطه‌ي گذشتن‌شان، و شايد افسوس اين‌که شايد ديگر هيچ‌وقت فرصت تکرار آن لحظات را پيدا نکنم.

تصميم گرفتم يادداشت‌هايم را مرتب کنم. دوباره خوب بخوانم‌شان و با حوصله دوباره بنويسم‌شان. عکس‌هايش را هم خرد خرد دارم انتخاب مي‌کنم و <a href=http://www.flickr.com/photos/yousefpour/ target=”_blank”>اين‌جا</a> مي‌گذارم. دوست دارم تا مي‌توانم، دست‌کم آن قسمت‌هاي ماندني‌ترش را نگه دارم.

يا علي مدد.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>محسن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/12/post_75.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.183</id>
   
   <published>2009-12-11T11:51:15Z</published>
   <updated>2009-12-11T11:52:39Z</updated>
   
   <summary>توي مترو، روي يکي از دستگيره‌هاي آويزان از ميله‌ها نوشته بود: «به باقالي گفتن چرا با محسن؟ گفت نه اينکه خيال کني چون قدش بلنده‌ها، نه! کلا بچه‌ي خوبيه.» يعني توي اين مملکت، در مترو هم براي آدم اعصاب راحت...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      توي مترو، روي يکي از دستگيره‌هاي آويزان از ميله‌ها نوشته بود: «به باقالي گفتن چرا با محسن؟ گفت نه اينکه خيال کني چون قدش بلنده‌ها، نه! کلا بچه‌ي خوبيه.»
يعني توي اين مملکت، در مترو هم براي آدم اعصاب راحت نمي‌گذارند!

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در باره‌ي الي</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/12/post_74.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.182</id>
   
   <published>2009-12-11T11:36:40Z</published>
   <updated>2009-12-11T11:40:14Z</updated>
   
   <summary>-نگفت نه؟ گفت يا نگفت؟ -... نه! ... نگفت! همه‌ي فيلم يک طرف، اين سکانس فيلم يک طرف. لامذهب شاه‌کار بود....</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حکايت دل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      -نگفت نه؟ گفت يا نگفت؟
-... نه! ... نگفت!

همه‌ي فيلم يک طرف، اين سکانس فيلم يک طرف.
لامذهب شاه‌کار بود.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قاصدک هان چه خبر آوردي؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/09/post_73.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.181</id>
   
   <published>2009-09-21T19:40:28Z</published>
   <updated>2009-09-21T19:41:01Z</updated>
   
   <summary>من گمان مي‌کنم استاد پرويز مشکاتيان بابت تک تک دفعاتي که در تنهايي و دل‌تنگي‌ام به بيداد و قاصدک و نوا و دستان‌اش گوش داده‌ام، و بابت تمام شوري که از شنيدن چاووش‌هايش در من شراره کشيده است، به گردن...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حکايت دل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      <![CDATA[من گمان مي‌کنم استاد پرويز مشکاتيان بابت تک تک دفعاتي که در تنهايي و دل‌تنگي‌ام به بيداد و قاصدک و نوا و دستان‌اش گوش داده‌ام، و بابت تمام شوري که از شنيدن چاووش‌هايش در من شراره کشيده است، به گردن من حق دارد. رفتن‌اش خبر بسيار تلخي بود که ام‌شب شنيدم. روحش شاد.

<center><object width="425" height="344"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/GOFbw-nW9Cg&hl=en&fs=1&"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/GOFbw-nW9Cg&hl=en&fs=1&" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"></embed></object></center>
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عيد مبارک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/09/post_72.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.180</id>
   
   <published>2009-09-20T13:48:48Z</published>
   <updated>2009-09-20T13:49:31Z</updated>
   
   <summary>عيد فطر اين سال‌ها تبديل شده است به يک داستان شرم‌آور و عذاب‌آور که هر سال آخر رمضان گرفتارمان مي‌کند. ام‌سال که درگيري‌هاي سياسي اين گره را کورتر هم کرده است. هيچ‌وقت متوجه نشدم داستاني (شايد &quot;داستان‌هايي&quot; مناسب‌تر باشد. اين...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سپهر عمومي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      عيد فطر اين سال‌ها تبديل شده است به يک داستان شرم‌آور و عذاب‌آور که هر سال آخر رمضان گرفتارمان مي‌کند. ام‌سال که درگيري‌هاي سياسي اين گره را کورتر هم کرده است. هيچ‌وقت متوجه نشدم داستاني (شايد &quot;داستان‌هايي&quot; مناسب‌تر باشد. اين تنها ماجراي از اين‌دست نيست که مي‌شناسم) به اين سادگي چرا بايد تا اين حد پيچيده شود. يک روزي، روز اول شوال است. همه هم مي‌دانند که کدام روز، روز اول شوال است. بعد مي‌گويند مستند به روايت منقول از معصوم (ع) که مي‌فرمايد « صم للرؤية» تا با چشم غير مسلح نبينيم حلول ماه محرز نخواهد شد. من نمي‌دانم امام معصوم (ع) چه‌طور بايد اين امر بديهي که در روز اول يک ماه قمري روزه گرفتن را آغاز کنيد و در روز اول ماه بعد تمامش کنيد را مي‌فرمودند که تابعين ايشان هزار و اندي سال بعد حسب يک قرائت ظاهري از روايت اين رسوايي را بالا نياورند. اين حرف به زعم من منطقي، آن‌قدر زده شده و جوابي براي‌اش نيامده (يا دست‌کم من در گشت و گذارم جوابي براي‌اش نديده‌ام) که ديگر نخ‌نما شده است؛ اما جدا دوست دارم بدانم هزار و اندي سال قبل که امام (ع) چنين فرمودند، جز رويت و رصد بدون ابزار چه روش ديگري براي اثبات روز اول ماه وجود داشته است که امام (ع) نفي‌اش کرده باشند.

به گمان من اگر در حوزه‌ي مسائل ديني بخواهيم دست حاکم را ببنديم و محدودش کنيم، تعيين تقويم جزو آخرين اموري است که از حوزه‌ي اختيارات او مي‌تواند خارج شود. من ترجيح مي‌دهم تا زماني که بي مبالاتي محرز در تعيين ايام سال از طرف حاکميت نبينم، در تعيين اين روزها تابع حاکميت بمانم. هرچند به نظرم مبنايي که بر اساس آن يک‌شنبه روز اول شوال اعلام شده است به عقلانيت نزديک‌تر هم هست. 

به هر حال، عيد چه ام‌روز باشد و چه فردا، براي همه‌تان مبارک.
يا علي مدد
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اين روزها - حکايت چهارم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/09/post_71.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.179</id>
   
   <published>2009-09-20T13:20:36Z</published>
   <updated>2009-09-20T13:21:27Z</updated>
   
   <summary>جمعه بيست و هفتم شهريور، پيش از ظهر راه افتادم به سمت ميدان ولي‌عصر. رسالت که سوار تاکسي شدم، راننده به همه‌مان گفت تا جايي که راه باز باشد خواهد رفت. به هفت تير که رسيديم راه بسته بود و...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سپهر عمومي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      جمعه بيست و هفتم شهريور، پيش از ظهر راه افتادم به سمت ميدان ولي‌عصر. رسالت که سوار تاکسي شدم، راننده به همه‌مان گفت تا جايي که راه باز باشد خواهد رفت. به هفت تير که رسيديم راه بسته بود و پياده شديم. تا جايي که من مي‌ديدم تمام کريمخان تا سر حافظ پر از جمعيت بود. جماعتي که از سمت ولي‌عصر مي‌آمدند مي‌گفتند که از ميانه‌هاي بلوار کشاورز به جمعيت اضافه شده‌اند و تا آن‌جا پياده آمده‌اند.
روبه‌روي مسجد الجواد (ع) حدود صد تا صد و پنجاه نفر ايستاده بودند. هر دو نفر روي يک موتور نشسته بودند و گاه‌گداري دسته‌ي گاز را مي‌چرخاندند – شايد براي ارعاب - دو سه متري موتورشان جلو مي‌پريد و باز بر مي‌گشتند سر جايشان.
جمعيت آرام آرام ميدان را پر مي‌کرد. مردم مقابل مسجد الجواد (ع) که رسيدند سوي ديگر خيابان متراکم شدند و فاصله‌اي – نمي‌دانم از سر ترس يا احتياط – بين جمعيت و آن صد نفر افتاد. هر دو طرف شعار مي‌دادند. صداي آن آدم‌هاي کنار مسجد که تجهيزات صوتي‌اي هم داشتند تقريبا شنيده نمي‌شد.
يک‌دفعه نمي‌دانم چه شد که مردم هراسان فرار کردند به سوي ديگر ميدان. يک عده فرياد مي‌زدند که چماق‌دارها آمدند. برگشتم و نگاه کردم. از آن سي چهل متر فاصله‌اي که با مسجد داشتم، چماق‌داري نديدم. اما مردم همه فرار مي‌کردند. دو سه دقيقه‌اي که گذشت دوباره جمعيت به خودشان آمدند. صداي «نترسيد، نترسيد» ميدان را برداشت. جمعيت از توي کريم‌خان هم‌چنان سرازير مي‌شدند توي ميدان هفت تير. اول عده‌اي تصميم‌گرفتند به حرکت ادامه دهند و بروند به سمت شريعتي. بعد تصميم عوض شد و بنا شد توي ميدان بايستند تا جمعيت پخش نشود و سرکوبش آسان نباشد.
شعارها که بين جمعيت مي‌افتاد، نمي‌توانستم تکرار کنم. گلويم بسته شده بود انگار. از ديدن اين اوضاع و احوال، اين عصبانيت، اين خشم، بغضي برآمده بود که نمي‌گذاشت هم‌راه جمعيت فرياد بزنم. ده دوازده دقيقه‌اي طول کشيد تا توانستم خودم را جمع و جور کنم. آن‌ها را که دوست داشتم همراه بقيه فرياد مي‌زدم، با آن‌ها که دوست نداشتم هم سکوت مي‌کردم. چند نفر ديگري را هم ديدم که گزينشي شعار مي‌دادند. يکي‌ دو ساعتي بين جمعيت ايستادم و برگشتم به سمت خانه.

يکي از فکرهايي که اين روزها گاهي به سراغم مي‌آيد اين است که خدا را شکر که در طي اين ماجراها در ايران بودم و همه‌چيز را با چشم خودم ديدم. شک ندارم اگر مي‌خواستم اين ماجراها را از بيرون ايران دنبال کنم، به مراتب فشار روحي و عصبي بيش‌تري را بايد تحمل مي‌کردم.

باز هم شکر،
يا علي مدد.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اين روزها - حکايت سوم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/09/post_70.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.178</id>
   
   <published>2009-09-20T09:03:18Z</published>
   <updated>2009-09-20T09:06:14Z</updated>
   
   <summary>دي‌روز صبح يک اس‌ام‌اس برايم آمد که محتواي جالبي داشت. نوشته بود «آيت الله سيستاني در ملاقات با حجت الاسلام سيد علي خميني (نوه حضرت امام ره) در نجف دو نصيحت فرمودند: اول سفارش به درس خواندن دوم تبعيت از...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="سپهر عمومي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      دي‌روز صبح يک اس‌ام‌اس برايم آمد که محتواي جالبي داشت. نوشته بود «آيت الله سيستاني در ملاقات با حجت الاسلام سيد علي خميني (نوه حضرت امام ره) در نجف دو نصيحت فرمودند: اول سفارش به درس خواندن دوم تبعيت از رهبري – موسسه اديان قم».

يک ضرب المثل عربي هست که مي‌گويد «الغريق يتشبث بکل حشيش». انگار حضرت‌شان و رفقاي هم‌راه بدجوري احساس نگراني کرده‌اند که به هر حربه و وسيله‌اي متوسل مي‌شوند تا مشروعيت بر باد رفته را دوباره به‌دست بياورند.

شکر!

يا علي مدد.

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>افطار - حکايت چهارم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/09/_4.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.177</id>
   
   <published>2009-09-13T01:54:02Z</published>
   <updated>2009-09-20T09:05:08Z</updated>
   
   <summary>دو سال پيش، يکي از همين شب‌ها، اين خطبه‌ي نهج‌البلاغه شب قدرم را روشن کرد. تنها، در آپارتمان طبقه‌ي بيست و چهارم اي-پارک، چندباره اين جملات را خواندم. ام‌شب ياد آن شب افتادم و حالي که داشتم. «خطبه‌ي شماره‌ي دويست...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حکايت دل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      دو سال پيش، يکي از همين شب‌ها، اين خطبه‌ي نهج‌البلاغه شب قدرم را روشن کرد. تنها، در آپارتمان طبقه‌ي بيست و چهارم اي-پارک، چندباره اين جملات را خواندم. ام‌شب ياد آن شب افتادم و حالي که داشتم.

«خطبه‌ي شماره‌ي دويست و دو» وَ مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَلَيهِ السَّلام رُوِيَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَيِّدَةِ اَلنِّسَاءِ فَاطِمَةَ عَلَيها السَّلام كَالْمُنَاجِي بِهِ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّيَ اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم عِنْدَ قَبْرِهِ:
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنِّي وَ عَنِ اِبْنَتِكَ اَلنَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ وَ اَلسَّرِيعَةِ اَللَّحَاقِ بِكَ
 قَلَّ يَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي إِلاَّ أَنَّ فِي اَلتَّأَسِّي لِي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ وَ فَادِحِ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ فَ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»
فَلَقَدِ اُسْتُرْجِعَتِ اَلْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ اَلرَّهِينَةُ أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اَللَّهُ لِي دَارَكَ اَلَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ
وَ سَتُنَبِّئُكَ اِبْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا فَأَحْفِهَا اَلسُّؤَالَ وَ اِسْتَخْبِرْهَا اَلْحَالَ هَذَا وَ لَمْ يَطُلِ اَلْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ اَلذِّكْرُ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ لاَ قَالٍ وَ لاَ سَئِمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَةٍ وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اَللَّهُ اَلصَّابِرِينَ.

يا علي مدد

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>افطار - حکايت سوم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/09/_3.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.176</id>
   
   <published>2009-09-13T01:35:32Z</published>
   <updated>2009-09-20T09:05:30Z</updated>
   
   <summary>نشانه‌ها دليل و حجت هيچ چيز نيستند. شايد فقط به يک کار بيايند و آن‌هم گرم کردن دل و افزودن اميد باشد. درست در روزها و شب‌هايي که ذهنت مشغول همين فکر و خيالات است، چندين بار به زبان‌هاي مختلف...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="حکايت دل" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      نشانه‌ها دليل و حجت هيچ چيز نيستند. شايد فقط به يک کار بيايند و آن‌هم گرم کردن دل و افزودن اميد باشد. درست در روزها و شب‌هايي که ذهنت مشغول همين فکر و خيالات است، چندين بار به زبان‌هاي مختلف به رويت مي‌آورد که «واتوا البيوت من ابوابها».
چاره‌اي نمي‌ماند جز اين‌که بگويي: «فهميدم؛ دانستم که خانه دري دارد و از آن بايد وارد خانه شد».

خدايا! چند دقيقه‌اي بيش‌تر تا تمام شدن آخرين شب نمانده است. و من باور کرده‌ام که &quot;ليس من صفاتک يا سيدي ان تامر بالسوال و تمنع العطيه&quot;.

شکرت! آن‌قدر زنده ماندم که باز بعد از سه سال، شب‌هايي را که حسرت‌شان را داشتم، آن‌طور که دوست داشتم ببينم و بچشم. شکرت!

يا علي مدد
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>غرور</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://ghogh.nous.ir/2009/09/post_69.php" />
   <id>tag:ghogh.nous.ir,2009://2.175</id>
   
   <published>2009-09-02T20:34:21Z</published>
   <updated>2009-09-02T20:36:24Z</updated>
   
   <summary>صندلي عقب تاکسي نشسته بودم. من پشت سر راننده بودم، خانم ميان‌سالي در صندلي وسط نشسته بود و آقايي سوي ديگر کنار پنجره. سرم به فکر و خيال کار خودم گرم بود و حواسم به اطراف نبود. ميانه‌ي مسير حرکات...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="روزگار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en-us" xml:base="http://ghogh.nous.ir/">
      صندلي عقب تاکسي نشسته بودم. من پشت سر راننده بودم، خانم ميان‌سالي در صندلي وسط نشسته بود و آقايي سوي ديگر کنار پنجره. سرم به فکر و خيال کار خودم گرم بود و حواسم به اطراف نبود. ميانه‌ي مسير حرکات غير طبيعي مردي که آن‌سوي صندلي نشسته بود توجهم را جلب کرد. آهسته سعي کردم نگاهش کنم تا بفهم اين همه ناآرامي‌اش از چيست. صورت‌اش را نمي‌ديدم. فقط مشت گره کرده‌اش را مي‌ديدم که گاهي بلند مي‌کرد و سخت به روي سينه‌اش و مي‌کشيد و بعد دست‌اش را پائين مي‌آورد و به روي زانو مي‌کوبيد. فهميدن‌اش هيچ مشکل نبود که حال‌اش اصلا خوب نيست و از چيزي درد مي‌کشد. خانم ميان‌سال کنار من هم همه‌‌ي حواسش پيش همان مرد بود. مرد همان‌طور که سرش را به صندلي تکيه داده بود –و من هنوز نتوانسته بودم صورتش را ببينم- با صدايي آرام و بي‌رمق، دستگيره‌ي پنجره را از راننده خواست. به سختي شيشه را پائين کشيد و صورتش را به باد سپرد. بيش‌تر خم شدم تا صورتش را ببينم. چشم‌هايش را بسته بود و سرش را رها کرده بود. انگار توان نگه داشتن سرش را نداشت. صورتش از درد گرهي داشت و هنوز داشت مشت بسته‌اش را به سينه‌اش مي‌ماليد. خانم ميان‌سال نگران پرسيد: «آقا چيزي شده، حالتون خوش نيست؟». مرد سرش را به نشانه‌ي پاسخ مثبت تکان داد. زن دوباره پرسيد: «قلبتون ناراحته؟ قرص زير زبوني همراتون هست بهتون بديم؟». مرد که هنوز چشم‌هايش بسته بود اين‌بار سرش را به نشانه‌ي نفي تکان داد. زن پرسيد: «مي‌‌خواين برين بيمارستاني، کلينيکي، جايي؟» مرد باز هم سرش را تکان داد که «نه». همه ساکت شديم، اما نگراني رهامان نمي‌کرد. کمي گذشت. حس کرديم باد که به صورت مرد خورد، کمي نفس کشيدنش منظم تر شد. اما هنوز چشم‌هايش بسته بود و صورتش، انگار از درد چروک داشت. زن که معلوم بود هنوز نگران حال مرد است پرسيد: «آقا به‌تر نشدين؟ کجاتون درد مي‌کنه؟». مرد با صدايي که آميخته بود به خس خس سينه، گفت: «مي‌سوزه، سينه‌ام مي‌سوزه! شيميايي‌ام، هميشه سينه‌ام مي‌سوزه!». همه‌مان ساکت شديم. انگار دنيا ساکت شد. صدا از هيچ چيز در نمي‌آمد. زن دوباره سکوت را شکست، اين بار آرام‌تر و با صدايي که ردي از بهت‌زده‌گي داشت پرسيد: «مي‌خواين ببريمتون بيمارستان؟» مرد باز با تکان سر و چشم گفت «نه، لازم نيست». کمي سکوت کرد، انگار که بخواهد نفس بگيرد، و گفت: «اونجا هم بريم کاري نمي‌کنن! بهم کورتون مي‌زنن. اين‌قدر کورتون بهم زده‌ان که همه استخونام پوک شده!». نفسم در نمي‌آمد، اول از بهت و بعد از بغضي که چنگ انداخته بود روي گلو. به پارک وي که رسيديم، از تاکسي پياده شدم و رفتم طرفش. گفتم: «اگر حالتون خوش نيست، مي‌خواين همراتون بيام؟». مرد نگاهم کرد و گفت: «نه، خوبم، چيزيم نيست، خودم ميرم». مرد راه افتاد پياده به سمت تجريش، خم شده بود روي سينه‌اش، مشت‌ بسته‌اش را هنوز روي سينه فشار مي‌داد و انگار خودش را روي زمين بکشد، به راهش ادامه داد.
من کمي همان‌جا ايستادم، تماشاي‌اش کردم و بعد به راه خودم رفتم.

      
   </content>
</entry>

</feed>
