قالب
اينجا يک تصوير خيلي قشنگي هست که ميزان انرژياي را که براي هر قسمت از عمليات وب ديزاين بايد صرف کني نمايش ميدهد. اين نمودار را من با تمام وجودم تائيد ميکنم. در فرآيند توليد يک قالب براي اين وبلاگ دمار از روزگارم درآمد – يا شايد هم کمي بدتر – تا بتوانم يک قالب خوب و تر و تميز CSS راه بياندازم که هم قشنگ باشد هم با انواع مرورگرها چه اينترنت اکسپلوررِ مايکروسافت و چه فايرفاکسي که خودم استفاده ميکنم، هماهنگ باشد.
دروغ چرا؟ آخرش نتواستم! رفتم اين قالب را از يکجا کش رفتم. يعني آنطوري کش هم نرفتم. يک آدم مهرباني قالب را ساخته بود و براي استفادهي بندهگان خدا گذاشته بود روي وب سايتش. براي اينکه حلال و حرام هم قاطي نشود آدرساش را گذاشتهام پائين همين صفحه. اگر قالب زشت است، خيلي تقصير من نيست. من همهي زورم را زدم که زيباترين را انتخاب کنم، اما اين محدوديت هميشه وجود داشت که بايد از بين قالبهايي انتخاب ميکردم که قبل از من به نظر يکنفر ديگر زيبا آمده بود و در نتيجه من هميشه يک انتخابگر درجهي دو بودم.
علاوه بر اين اين وبلاگ اولين تجربهي من در راه انداخت يک وبلاگ به کمک مووبلتايپ بود. ياد گرفتن کاملش حوصلهاي ميخواست که من ابداً نداشتم. اين شد که عطاي هر قابليتي از امتي را که راهانداختنش را ياد نگرفتم، به لقايش بخشيدم و آنهايي را هم که ازشان در اين وبلاگ استفاده کردم نميتوانم ادعا کنم که کامل به تمام زير و بمشان مسلط شدهام.
ايندو نکته را که بگذاريد کنار هم نتيجهاش ميشود اينکه اين صفحات احتمالاً عيب و علت زيادي دارند و هنوز در حال توسعهاند. پس لطفاً اگر جايي ايرادي ديديد، سوتي بدي مشاهده کرديد، يا پيشنهادي داشتيد که ميتوانست موثر باشد، بزرگواري کنيد و يکطوري به من خبر دهيد تا مشکل را بر طرف کنم.
يا علي مدد.
نبض زمان
کتاب نبض زمان، مجموعهي عکسهاي کمنظير آقاي حسن سربخشيان را بالاخره بعد از چهار پنج ماه تلاش به دست آوردم. عکسهاي بسيار زيباي آقاي سربخشيان را اولين بار در مجلهي فقيد پيام امروز ديده بودم. رفقايي که آن مجله را ميخواندند حتماً عکسهاي ايشان را هم به خاطر دارند.
اين کتاب مجموعهاي است از عکسهاي گرفته شده در سالهاي 1376 تا 1384 است که در پنج موضوع ايران، عراق، افغانستان، المپيک و حج طبقهبندي شدهاند. سواي خاطرهانگيز بودن بعضي از تصاوير، ديدن بعضي از آنها بعد از چند سال نکات جديدي هم براي دريافتن با خود داشت.
مثلاً هيچ کدام از شما ميدانستيد، آقاي محمود احمدينژاد يکي از شاکيان روزنامهي سلام بود و در دادگاه روزنامهي سلام، در رديف اول شکات نشسته بود؟ من که اصلاً نميدانستم.
اگر کتاب را گير آورديد، تماشاي تصاويرش بسيار لذتبخش است.
يا علي مدد.
بيمارستان
پريروز مژگان براي يک جراحي بيمارستان بستري شده بود. حوالي غروب بود و دکتر هنوز براي جراحي نيامده بود. زنگ زدم به بابا و فهميدم که چند نفري رفتهاند بيمارستان و در سالن انتظار بيمارستان منتظرند تا تکليف روشن شود. قرار شد من هم بروم آنجا پيششان. تقريباً مطمئن بودم که همهشان بيمارستان شهيد چمران هستند. اسم يک پزشکي هم توي ذهنم بود که چندباري اسمش را شنيده بودم و فکر ميکردم او قرار است جراحي را انجام دهد. راه افتادم و رفتم بيمارستان. در آن سوز سرما، ماشين هم گير نميآمد و با مصيبتي رسيدم بيمارستان. رفتم توي سالن انتظار ديدم دو سه نفر غريبه نشستهاند و ديگر هيچ کس نيست. زنگ زدم به بابا که شما کجائيد. گفت توي سالن انتظار نشستهايم. گفتم من وسط سالن انتظار ايستادهام و کسي آنجا نيست. گفتند حتماً سالن اشتباه رفتهاي، نکند رفتهاي سالن اورژانس. گفتم نه، درست آمدهام.هرچه آدرس و نشاني داديم، ديديدم که هم من توي سالن انتظارم هم آنها. بابا گفت بيا بيرون کنار حوضي که توي حياط است تا آنجا هم را پيدا کنيم. رفتم کنار حوض و گفتم من الان کنار حوضم، بابا هم گفتند من هم کنار حوضم. هردو همينطور مستاصل مانده بوديم که اين ديگر چه قصهاي است. پنج دقيقهاي با هم کلنجار رفتيم بلکه بتوانيم هم را پيدا کنيم. يکدفعه از دهن من در رفت که ايبابا بيمارستان شهيد چمران که يک حوض بيشتر ندارد! بابا گفت کجا؟ کجا رفتهاي تو؟ ما بيمارستان خاتم الانبيا هستيم.
توي آن سرما، خسته و کوفته، اعصاب خراب از جر و بحثي که همانروز با استاد راهنمايم کرده بودم، آنقدر عصباني شدم که حد نداشت. اصلاٌ نميدانم اينيکي را ديگر از کجا درآوردم. دوباره مجبور شدم با همان مصيبتي که ماشين گيرآورده بودم که برسم به آنجا ماشين بگيرم و برگردم آن يکي بيمارستان. به گيج بازي درآوردن عادت کردهام، اما اين يکي بدجوري زور داشت.
اخراجيها
امروز از سر بي حوصلهگي تصميم گرفتم بروم سينما. فيلم اخراجيهاي مسعود دهنمکي را در سينما فلسطين تماشا کردم. افتضاح بود. حداکثر در سطح سريالهاي ظهر برنامهي خانواده قابل توجه بود. فيلمنامهي ضعيف. بازيهاي ضعيف، تدوين ضعيف و خيلي چيزهاي ضعيف ديگر. اگر لودهگي کردن گاه و بيگاه برخي از هنرپيشههايش نبود و به کمک همانها گاهي خندهاي نميآمد، بدجوري پشيمان از سالن سينما بيرون ميآمدم. با آن همه بلوايي که آقاي دهنمکي در مراسم اختتاميه بر پا کرد انتظار فيلم ديدنيتري را داشتم. ماندهام حيران که اشاره به چهار حرف غير قابل پخش در يک فيلم آنقدر مردم را هيجان زده ميکند که چنين فيلمي بشود منتخب تماشاگران؟ اگر اينطور است که انگار خيلي کم ظرفيتيم، جدا بايد فکري کرد.
به گمانم آقاي دهنمکي در دوران جنگ يک شوخيهايي را شنيده، آدمهايي را هم ديده که به جز تسبيح چيز ديگري هم دست ميگرفتند، دست و پاي قطع شده و آدم زندهي زير تانک و چندين صحنهي دردناک ديگر را هم در خاطر سپرده، بعد تصميم گرفته است که فيلمي بسازد تا همهي آنچه را در ذهنش سنگيني ميکرده بريزد روي زمين. حاصلش شده يکسري آدم کليشهاي تکراري که اولش لات و اراذلند و آخرش آدم حسابي، با يک روحاني که يک وجب با انسان کامل فاصله دارد و يک مشت حاجي و سيد که کارشان خيلي درست است. آدم دورو و خشک مقدس هم که نبايد فراموش شود. همهي اين آدمها در يکسري صحنهي نامتجانس و بيربط به هم تمام انواع جوانمردي را در حق همديگر تمام ميکنند.
آقاي دهنمکي اصرار دارد که اينها حقايق جنگند و اولين بار است که اينطور به اين حقايق پرداخته شده. تمام اين حقايق بسيار زيباتر و هنرمندانهتر در آثار ابراهيم حاتميکيا و مرحوم ملاقلي پور ديده شدهاند. در هيچ کدام از آثار آنها هم اثري از لودهگي و مسخرهگي وجود ندارد. به نظرم ريشهي اين همه عصبانيت و پرخاش ايشان به داوران جشنواره را، شايد بتوان در روحيات سابق ايشان جستجو کرد.
من اعتراضي به فيلم ساختن ايشان ندارم. به قول آقاي پاکدل در اختتاميهي جشنواره، خوشحال هم هستم که ايشان ترجيح دادند چماق را زمين بگذارند و از قلم و دوربين براي بيان نظراتشان استفاده کنند. اما ايکاش ايشان کمي منطقيتر و واقعبينانهتر به آثارشان نگاه ميکردند تا بعد از فيلمهاي مستند قبليشان، که فقر و فحشايشان را که خودم ديدم بسيار ضعيف بود و کدام پيروزي – کدام استقلالشان را هم شنيدم که ديدني نبود، لااقل اولين فيلم داستانيشان را کمي قابل تاملتر ميساختند. با اين روحيه و رفتار که هيچ حاضر نيستند ضعفهاي اثرشان را بپذيرند گمان کنم اگر ده فيلم ديگر هم بسازند نتيجهاش با اين يکي توفيري نکند.
يا علي مدد.
اصفهان! اصفهان عزيز
فردا صبج اول وقت عازم اصفهانم. اولين نوروز پس از فوت مادربزرگ است، آنجا رسم دارند در اولين نوروز، اقوام ميروند ديدن صاحبان عزا و ما هم (و البته بيشتر مامان) بايد آنجا بنشينيم تا بيايند ديدنمان! علاوه بر همهي اينها احتمالاً بايد سراغ کساني هم بروم براي خداحافظي پيش از سفر. فردا ميروم و شايد، اگر خدا بخواهد سه چهار روزي آنجا ميمانم.
از همهي اينها گذشته ميخواهم بروم نقش جهان را خوب بگردم، دم غروب بنشينم لب زاينده رود، پشت پل خواجو، کمي دورتر که خلوتتر هم هست. دوست دارم بروم ناژوون، پيش آن جوانکي که قليانهاي بينظيري چاق ميکند، يک قليان درست و حسابي و دلچسب بکشم که هيچ چيزي قليان کشيدن در هواي مرطوب و خنک نميشود. تازه اصفهان جلوههاي مدرن هم دارد! پيتزا شبي دارد که من هرگز مانندش را هيچ جاي ديگري نديدهام. چه ميدانم دفعهي بعد کي نوبت اصفهان گردي من ميرسد.
اين دلهرهي لعنتي باز از صبح آمده سراغم. هرچند چرا لعنتي؟ اين دلهره اين سالها براي من حکم شکوفهي روي شاخهي درخت را پيدا کرده است. انگار نشانهي نوروز است.از صبح دارم پر پر ميزنم. عصر طاقت نياوردم و از خانه بيرون زدم. سه چهار ساعتي الکي در شهر چرخيدم بلکه آرام شوم. اما از اولش هم ميدانستم که افاقه نخواهد کرد. امسال حال عجيبي دارم. نميدانم بيشترش دلهرهي هر ساله است يا اضطراب رفتنم.
امسال نوروز عجيبي است. بوي خداحافظي ميدهد. روز نويي که رنگ جدايي دارد انگار. ميگويم انگار چون اطمينان ندارم. چه ميدانم رفتن و دور شدن چه معني ميدهد. من که هيچ وفت بيش از دو هفتهي پياپي دور از خانه نبودهام هيچ درک دقيقي ندارم. اما همين ابهامش دلم را گويي فشار ميدهد. چه ميدانم!
فردا ميروم اصفهان. شهري که بسيار دوستش دارم. تحويل سال نيستم تا بنويسم. براي همهتان، چه آنها که اين را ميخوانيد، چه آنها که نميخوانيد، دعا ميکنم. دعا ميکنم که نوروزتان مبارک باشد، نوروزتان سرشار از برکت باشد. هر روز برايتان روز نويي باشد، در عزت و سربلندي و برکت و تحول افزونتر.
برايم دعا کنيد، بسيار به دعا احتياج دارم.
نوروزتان مبارک،
يا علي مدد.
مرگ
با هم هيچ وقت رفاقت نزديکي نداشتيم. او علامه يکي بود و من دويي. از اول دبيرستان هم مدرسه بوديم. يک سال همکلاس هم بوديم. پيشدانشگاهي که تمام شد ديگر نديدمش. اولين خبرم از او مال زماني بود که با بچههاي نادکو، علي و آرمين و سينا و سيامک همکار شد. با علي گاهگاهي که حرف ميزديم صحبت او ميشد. بعد وبلاگش را ديدم و ميخواندم. دوبار بعد از آن روزها او را ديدم. يکي وقت خداحافظي علي پيش از سفر فرانسه و بار ديگر پيش از سفر سينا به آلمان. و بعد از آن پريروز عکسش را ديدم. روي تابلوي اعلانات مسجد، در مجلس ختمش، عکسهايش را چسبانده بودند و کنارش يادداشتهاي وبلاگش را. دومين رفيق همدورهاي هم رفت. در اثر تصادف، همين چند روز پيش. خبرش را که شنيدم حالم بد طور به هم ريخت. اينها خيلي دارند زود ميروند.
برايش دعا کنيد،
يا علي مدد.
هجرت - قسمت اول
حدود هفت سال پيش، وقتي تازه وارد دانشگاه شده بودم، يک گروهي در ياهو راه انداختيم که رفقاي همدورهاي آمدند و در آن عضو شدند. آن روزها گروههاي ياهو هنوز راه نيفتاده بود و يک چيزي بود به اسم ياهو کلاب. آن وقتها جوانتر بودم و خيال ميکردم که کارهاي خيلي عجيبي بايد کرد و دنيا در اسرع وقت بايد با دستان ما متحول شود. نميدانستم مهمترين کاري که در زندگيام بايد بکنم همين است که خودم درست و زيبا زندگي کنم. نميدانستم بهتر از اين راهي براي زيبا کردن دنيا وجود ندارد. هرچند شايد چند سال بعد به اين نتيجه برسم که راههاي زيباتري هم پيدا ميشود. شنيدهايد حرف حرف ميآورد؟ چيز ديگري ميخواستم بگويم و کار به اينجا کشيد. آنروزها نشستيم با همان ده پانزده نفري که تا آن روز عضو گروه شده بودند فکر کرديم که چه کنيم تا بتوانيم استفادهي موثري از اين جامعهي مجازي بکنيم. پيشنهاد شد موضوعي را مطرح کنيم و در مورد آن بحث کنيم و هر کس نظرش را بگويد. (درود بر آن رفيقي که همان روزها گفت بهترين کاري که در اين جامعهي مجازي ميشود کرد اين است هر کسي هر کاري را که دوستتر دارد انجام دهد. يکي جوک بگويد، يکي قصه بنويسد، يکي حرف جدي بزند و الخ. نه اينکه همه يک شکل و يک صدا بنشينيم و به زعم آنروزمان حرف حساب بزنيم!). آنروزها من پيشنهاد کردم در مورد اين حرف بزنيم که نسبت ما با ميهن چيست و وظيفهي ما در قبال آن چه؟
اين سوال به شکلهاي مختلف از آن سال تا امروز در ذهنم چرخيده است. من خيال ميکنم اين سوالي است که تقريباً همهمان بايد بالاخره يک فکر اساسي در مورد آن بکنيم و از قضا من گمان ميکنم بسياريمان يا هنوز به جمعبندي نرسيدهايم يا رويمان نميشود اعتقادمان را بگوئيم. يک کمي بحث را غير شخصي کنم! من گمان ميکنم مفهوم مليت و ميهن مفهومي است کاملا قراردادي و فاقد هرگونه اصالت و معني مستقل. مفهومي است که براي ايجاد يک هويت اجتماعي مشخص و گردهم آوردن مردم ساکن در يک سرزمين به کار ميآيد. اگر بپرسي اين مرزها که درونش را يک ملت مينامند و بيرونش را ملتي ديگر از کجا آمده، يا مثلاً اگر يکي از اين مرزها صد کيلومتر جابهجا شود چه اتفاق خاصي ميافتد من ميگويم هيچ اتفاقي نميافتد.
قبل از انقلاب و اوايل انقلاب تقريباً همهي آنها که تئوريسين انقلاب محسوب ميشدند، چه آنها که مذهبي بودند، چه آنها که چپ بودند و چه آنها که تحت تاثير باورهاي انقلابي چپ قرار داشتند، همه يک صدا به خفيف کردن مفهوم ملت پرداختند. شايد اصرار افراطي خاندان پهلوي بر تقويت تاريخ باستان ايران و مليت ايراني علت ديگر اين تخفيف افراطي مليت باشد. آنچه که آن جماعت انقلابي به عنوان جايگزين براي مفاهيم ميهن و ملت، جهت گردهم آوردن مردم پيشنهاد کردند، مکتبها و ايدئولوژيهاي گوناگون بود. اين جايگزين به سبب آنکه پشتوانهي عقلي داشت، اصيلتر از مفاهيم مليگرايانه به نظر ميرسيد و جماعت فرهيختهگان اقبال بيشتري به آن نشان دادند. ديروز آلبوم سپيده را که گوش ميدادم، در حاليکه همين فکر و خيالات در سرم ميگشت، مضمون يکي از تصنيفها بسيار جلب توجه کرد که ميگفت نگاه تمام ملل جهان به دستان توست. همان تلقيهاي ايدئولوژيک از زندگي بود که اين باور را ايجاد ميکرد که ما رسالت آزاد سازي و نجات تمام مردم جهان را داريم و آنها چشم انتظار ما هستند.
همين بود که دومين نهادي که در اين سرزمين پس از انقلاب تشکيل شد، "سپاه پاسداران انقلاب اسلامي" بود، نه "سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ايران" يعني آنچه ارزشمند است انقلاب اسلامي است و اين انقلاب ماهيتاً ارتباطي به ايران ندارد و تنها شرايط روزگار موجب شده که در اين ظرف مکاني رخ دهد و بنا بر اين است که به زودي در تمام سرزمينهاي ديگر نيز رخ دهد. ستاد حمايت از جنبشهاي آزاديبخش و پس از آن سپاه قدس شواهد ديگري هستند که نشاندهندهي اين باور در انقلابيون اوليه است. همين بلاتکليفي باعث شده است که اين سالها به خاطر پس زدن عناصر ميهني و دل سپردن به مفهوم ايدئولوژيک امت اسلامي آسيبهاي فراواني ببينيم و بسياري از ملل مسلمان در بزنگاهها تنهايمان بگذارند و به ريش ما و امت اسلاميمان بخندند. و شايد همين تجربهها بوده است که اين سالهاي اخير تکيه بر عناصر ايراني (حداقل در مواقعي که احتياجي به حضور مردم هست) افزايش يافته و موج ايدئولوژي زدايي از رفتارهاي مردم قوت گرفته است.
حالا در نظر بگيريد جواني هم سن و سال من را که تمام آموزشهايش به گونهاي بوده است که او را هرگز ميهنپرست بار نياورد. به عوض هرچه بيشتر بر شاخصههاي مذهبي و ديني سرزمينش تکيه شده. شايد اين اصرار بي منطق و بي حساب در آموزشها، ناکام ماندن همان باورها در به ثمر رساندن وعدهها و تلاشهايي که براي ايدئولوژيزدايي اينروزها صورت ميگيرد باعث شده است که جواني توليد شود که نه عرق ميهني دارد و نه تعلقات ايدئولوژيک. به قول يکي از رفقا به هيچ چيزي احساس تعلق نميکند و خودش را نيز وابسته به هيچ چيزي نميداند. تنها مرامش، کندن و بردن از اطراف به قصد تمتع است. بسيار تلخ است شنيدن حرف مسئول تجهيز کتابخانههاي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران که ميگفت عمر کتابهايي که در اتوبوسها براي مطالعهي مردم گذاشته ميشود به زور به دو ساعت ميرسد و در کمتر از دو ساعت تمام کتب از سوي شهروندان شريف کش رفته ميشود. اين ماجرا دهها دليل ميتواند داشته باشد، اما يکي از آن دهها دليل آن است که احدي فکر نميکند اين کتاب و اتوبوس و ساير تجهيزات که توسط اين حاکميت اداره ميشود، متعلق به او و سرزمين اوست. اصولا سرزمين او تعلقي به او ندارد و حداکثر يک موقعيت جغرافيايي است که او در آن ساکن است. در اين شرايط اين جوان بلاتکليف اگر بسيار سربهراه و بيآزار باشد. کوچکترين کاري که ممکن است انجام دهد اين است که بگويد گور پدر اين سرزمين که جز فشار عصبي چيزي براي او ندارد و جلاي وطن کند.
من اما آنقدرها بلاتکليف نشدم. شايد به اين خاطر که به آنچه در کنارش بزرگ شدم و به آنچه ذهنيات منرا ساخت بسيار دلبسته بودم و زيبا يافتمش. چند سالي است که از نظر من به روشني رفتارهاي مليگرايانه ارزش با اصالتي ندارد. من مجموعهي آدمها را از نظر هر فرد مجموعه دوايري متحدالمرکز ميبينم که مرکز آنها خود آن فرد است و دوري و نزديکي دواير تنها به باورهاي آن آدمها بستهگي دارد. اصولاً مرزهاي جغرافيايي را به رسميت نميشناسم و برايشان ارزشي قائل نيستم. من از قرآن و سنت پيامبرم استنباط ميکنم که آنکه نظام فکرياش با تو فاصله دارد از تو نيست حتي اگر فرزندت باشد و آنکه باورهايش منطبق بر توست، خويش و اهل بيت توست حتي اگر از سرزميني ديگر باشد. همين است که با ميهن پرستي و احساسات ناسيوناليستي به هيچوجه نميتوانم کنار بيايم. از طرفي نظام سياسيمان را هم ابداً مقدس نميدانم.
من عليرغم آنچه عليرضا ميگويد، از اين مملکت کاملاً دل خوشي دارم. حدس زدنش چندان پيچيده نيست که از کساني که امروز بر مسند تقنين و اجراي قوانين نشستهاند هيچ دل خوشي ندارم و براي رقتنشان لحظه شماري ميکنم. اما اگر قرار بود هرکس بعد از هر انتخاباتي، اگر کساني که بهشان متمايلتر بود راي نياوردند ترک وطن کند، بعد از هر انتخابات دستکم ده ميليون نفر بايد از جمعيت اين مملکت کم ميشد. من اگر تعلق خاطري به اين سرزمين نداشتم بيمار نبودم که اين چنين مدام و پيوسته براي اين حرفهاي ده من يک شاهيِ حضرات حرص بخورم و اعصاب خودم را خراب کنم.
من اين سرزمين را بسيار دوست دارم. نه به خاطر اينکه ايران است که مرز پرگهري دارد و نه به خاطر اينکه نظام مقدسي دارد و همه در آن يکطوري به مولايم مهدي (عج) وصل ميشوند. يکي سرباز گمنام است و ديگري انتسابي ديگر دارد. به دلايلي ديگر که بسيار فردياند تا اجتماعي. و هيچکدامشان البته دلايلي قدسي و آسماني نيستند.
مقدمهاش انگار بسيار طولاني شد. باقي بماند براي نوبت بعد.
لطفاً دعايم کنيد،
يا علي مدد
پي نوشت: اين متن را پس از نوشتن و پست کردن چند بار خواندم، بسيار نامنظم است. گزارههاي فراواني را که در ذهن داشتهام پشت سر هم رديف کردهام. نظم منطقياش را خودم چندان دوست ندارم. حال اصلاح کردنش را هم ندارم. به بزرگواريتان ببخشيد و سعي کنيد منظور من را از لابهلاي اين پاراگرافهاي شلوغ در يابيد.
هجرت - قسمت آخر
تا اينجا گفتم که من اينجا را دوست دارم. اما خب که چه؟ اين دوست داشتن چه اثري در تصميمات من دارد؟ من خيلي چيزها را دوست دارم. بعضيهايشان که زياد دوستشان دارم باعث شدهاند از اين حوالي خوشم بيايد. من خانوادهام را بسيار دوست دارم. خانهاي که در آن زندگي ميکنم را هم دوست دارم. خستهي خسته که ميشوم هيچچيزي به اندازهي نگاه کردن به صورت اعضاي اين خانوادهاي که دوستشان دارم خستهگي را از تنم بيرون نميکند. من خاطراتم را دوست دارم. من آنجاها که خاطراتم در آن رخ داده را دوست دارم. اما بارها از خودم دو سوال را پرسيدهام. اول آنکه اين دوست داشتن از جنس چيست و چهقدر مهم است و تا کجا بايد در تصميماتم اثر بگذارد؟ دوم آنکه غير از اينها و مسائلي شبيه اينها، چه چيز درست و حسابي پيدا ميشود که به واسطهاش بشود به اين سرزمين علاقهمند بود؟
اول سوال دوم را ميگويم که گمان کنم هيچ چيز درست و درماني براي اين منظور پيدا نميشود. من در اين سرزمين و آنچه برخي در اين خاک به آن عشق ميورزند، نشاني از حقيقت نميبينم. آنچه هست مجموعهاي از واقعيات اطراف ماست که ما را در شرايطي خاص قرار داده است. من بدون خواست خودم در اين مملکت به دنيا آمدهام. حکمتش چه بوده يا اساساً حکمتي در کار بوده يا نه، من نميدانم. يک مسائلي اما مستقل از خواست ما در اين ميان وجود دارد. اين آدمها که در اين حوالي روزها و شبهاشان را ميگذرانند يک سابقهي اجتماعي مشترک دارند. شاخصههاي فرهنگي مشترک دارند. رفتارها و باورهاي مشترک دارند. اين آدمها به هم شبيه هستند. حرف هم را بهتر ميفهمند. در کنار اين آدمها – تنها با توجه به بنيآدم بودنشان - ماندن و کار کردن و روزگار سپري کردن براي من يک مزيت است نه يک تکليف. شايد کسي بگويد – کما اينکه به قول سلمان، احسان چنين نظري دارد - پول اين سرزمين را خوردهام و مردم اين سرزمين به گردن من حقي دارند. کمي از اين ادعا را ميپذيرم، اما چندان در تصميم موثرش نميدانم. حداقل در مورد اين سرزمين اين حرف را آنقدرها وارد نميدانم. ما سالهاست نفت خدا را از زير زمين خدا کشيدهايم و فروختهايم و خوردهايم. من مطمئن نيستم بابت خوردن نفت زير زمين مسئوليتي در قبال مردم ايران داشته باشم که آن مسئوليت را در قبال مردم مثلاً ازبکستان نداشته باشم. باز اگر مالياتي ميداديم و خرجمان را از عرق جبينمان در ميآورديم، کسي که ميخواست بارش را ببندد و برود که برود، به نظرم ارزشش را داشت اگر روي اين مدعا کمي بيشتر فکر ميکرد.
من هميشه براي رفتن يک نگراني جدي داشتهام و آنهم ترک کساني بوده است که دوستشان داشتهام. نگراني جدايي از آنها همواره آزارم داده است. تصور نديدن خانواده براي مدت طولاني، تصور نديدن آدمهاي عزيزي که دوستشان دارم و ميدانم که دوستم دارند، همهي اينها آزار دهنده است. براي من اينها اضطراب آور است. امروز هم که فکر ميکنم يکي از بزرگترين ترسهايم همين است که نميدانم اين دوري چهقدر به من فشار خواهد آورد. ميدانم که کمابيش اذيتم خواهم کرد، اما باز همان سوال اول، اين فشار چهقدر مهم است. دارم ميروم به بهانهي کار و هزينهي جدياش دوري از فضايي است که هم دوستش دارم و هم براي حرکتِ آزادتر به نظر ميرسد در آن مزيتهاي بيشتري دارم. آيا اين دليل کافي است براي تحمل اين هزينه؟ دو سال پيش مشابه همين پيشنهاد به يک جماعتي شد که من هم يکي از همان جماعت بودم. شرکتي ميخواست تشکيلاتي در امارات متحدهي عربي راه بيندازد و نيروي مهندس ايراني ميخواست. آنروز بدون ترديد پاسخم منفي بود. همان اول گفتم که محيط کار فعليام را ترجيح ميدهم و برخلاف برخي ديگر از آن جمع، براي مصاحبهي اوليه نرفتم. مشکلاتي که آنروز براي رفتن داشتم بي کم و کاست امروز هم هست. حرفه هم آنقدرها برايم مهم نبود که به خاطرش هر تصميمي بگيرم. امروز هم نظرم در مورد کار و شغل و کسب روزي تقريباً همان است که آنروز بود. اما من اينبار آنقدر مطمئن نبودم که بايد پيشنهاد را رد کنم و بعد از مدتي فکر کردن پذيرفتم. اصل ماجرا اين بود که اين سفر از نظر من تجربهاي مناسب بود براي زندگي کردن، در حاليکه پيشنهاد قبلي آنقدرها مناسب نبود. فقط همين. من پيشنهاد را پذيرفتم چون گمان ميکردم که آنجا چيزهايي خواهم ديد که بهتر است ببينم. اگر ببينم شايد زندگيام زيباتر شود. من پيشنهاد را پذيرفتم عليرغم اينکه از رفتن ميترسيدم. ميترسم چون آنجا را نميشناسم، چون چيزهايي را ممکن است از دست بدهم و بعضيهايشان را هرگز دوست ندارم از دست بدهم. ميترسيدم چون در زندگيام بيش از حد معمول محافظهکارم و براي تمام آنچه ممکن است در آنجا برايم رخ دهد پيشبيني راهحل را نکردهام.
من اين پيشنهاد را پذيرفتم و پيشنهاد قبلي را رد کردم. آدمهاي عزيز و خردمندي را هم ميشناسم که هر دو پيشنهاد را پذيرفتند. آنها هم به نظرم آنبار که نظرشان خلاف نظر من بود خطا نکردند. اصلاً موضوع بياهميتتر از اين حرفهاست. اينجا صحبت اصلي از بستر زندگي است، نه خود زندگي. به نظر من آن بستر مناسب نبود چون چيزهايي را که ميجستم در آن نمييافتم يا کمتر از اينجا مييافتم. کاملاً محتمل است، کس ديگري که او هم چيزهايي را ميجويد که از نظر من زيباست، اگرچه بر خواستههاي من منطبق نباشد، آن بستر را مناسب بيابد و برود.
عنوان اين دو يادداشت آخر را گذاشتهام هجرت، بابتش متلک خوبي هم از علي خوردم. وقتي ميگويم علي وحشت ميکنم. از هر سه نفر آدم عزيزي که دور و برم ميشناسم، اسم دو نفرشان علي يا مشتقات علي است. آخر اين يادداشتها ميخواستم اين سوال را از خودم بپرسم که آيا من دارم هجرت ميکنم؟ آيا من دارم ميروم که بروم؟ آيا به قول عليرضا –به جان خودم نميخواهم ناراحتت کنم. همينطوري براي تقريب به ذهن دارم از نظر تو ياد ميکنم.- چند ماه بعد کارم به جايي ميرسد که بايد برگردم؟ من امروز تقريباً مطمئنم که هجرتي در کار نيست. اصلاً موضوع ربطي به اين حرفها ندارد. موضوع همان است که گفتم. امروز ميروم چون گمان ميکنم آنجا چيزهايي بيشتري براي ديدن و ياد گرفتن ممکن است پيدا کنم. ميروم چون گمان ميکنم رفتنم لازم است. ممکن است بروم و ببينم اشتباه کردهام. آنوقت برميگردم همينجا و اگر خدا بخواهد همان کاري را ميکنم که امروز دارم انجام ميدهم. موضوع به همين سادگي است. از قِبَل اين رفتن از کساني که بسيار دوستشان دارم و از خاطراتي که با آنها زندگي ميکنم ممکن است کمي دور شوم. اين هم رسم زندگي است. کسي براي من قسم نخورده بود که تا ابد هرچه را و هرکه را که دوست دارم در کنارم خواهم داشت. من امروز ميروم در حاليکه در ذهنم برنامهاي دارم که وقتي يک چيزهايي را ديدم و آموختم براي ادامهي زندگيام به همين سرزمين برگردم، به اين دليل که اينجا آسودهترم و احتمالاً مفيدتر. اما اين حرف امروزم است. ممکن است بروم و ببينم جاي ديگري هم آسودهترم و هم مفيدتر. سوگندي نخوردهام، آيهاي هم نيامده است که تنها جاي زندگي همينجاست (و يا هرجاي ديگري).
ترديدي نيست که مسائل زيادي هم مانده که حل نشده است. اين مسائل آنقدرها دارد عذابم ميدهد که گاه ناخودآگاه از شدت نگراني و احساس ناتواني اشکم سرازير ميشود. زياد براي حلشان فکر و تلاش کردم، اما يا راه حلي به ذهنم نرسيد و يا هنوز حل نشده باقي مانده است. چه ميشود کرد جز سپردن؟ اگر تصميم به رفتن گرفتم، پيش از آن در ناتوانيام به او توکل کردم و اميد بستم به رحمتش. آنقدر که در توانم بود و ميتوانستم بسنجم، سنجيدم و گمان کردم اين تصميم بهتر است. همين تصميم و باقي تصميات را سپردم به خودش تا هرطور ميداند رفع و رجوعش کند. مگر ميتوانم اميد نداشته باشم وقتي تنها به اين اميد زندهام و وقتي به پشت سرم نگاه ميکنم رد او را به روشني ميبينم. دوري و تنهايي سخت است، اما بزرگترين رنجي که انسان ممکن است تحمل کند نيست. اينها قسمتي از زندگياند، شايد اصلاً از ويژهگيهاي زندگياند، به خاطر فرار از اينها نميتوانم بنشينم و نگاه کنم. رنج اصلي چيز ديگري است، هميشه هم از اين رنج که هيچ ربطي به زمان و مکان ندارد ترسيدهام. براي نيفتادن در اين رنج هم فقط دست به دامن او شدهام. ميترسم شرايط جديد پايم را سستتر کند، اما هنوز اميدم به اوست و از او اگر ياريام کند نااميد نميشوم.
خلاصه با همهي اين فکر و خيالات که چند وقتي است رهايم نميکند. آمادهي رفتم شدهام. بليط پروازم را هم گرفتم. کمتر از دو هفتهي ديگر مسافرم. اميدوارم دعايم کنيد در اين سفر. دعايم کنيد تا آنچه بهتر است را خودش مقدر کند.
يا علي مدد.
پننگ - برداشت اول
بالاخره کامپيوتري که سفارش دادم پريروز به دستم رسيد. تا امروز که اولين روز از يک تعطيلات طولاني چهار روزه است به روبهراه کردن اوضاع کامپيوتر رسيدم و امروز شروع کردم به نوشتن اولين يادداشت از احوالات سفر.
همان بيست و چهارم فروردين ماه که راه افتاديم، حدود ساعت يازده و خردهاي به فرودگاه دوبي رسيديم. با هواپيمايي امارات آمديم. هم پرواز تا کوالالامپور ارزانتر از ايراناير در ميآمد و هم جذابيت احتمالياش بيشتر بود. تا دوبي سعي کردم فيلم همشهري کين را از تلويزيون روبهرويم ببينم که فهميدم با اين وضع که مدام يکنفر ميآيد روي تصوير و ميگويد «ليديز اند جنتلمن» نميشود فيلم درست و حسابي ديد. يک وقفهي دو سه ساعته در دوبي داشتيم و بعد ساعت سه و چهل و پنج دقيقه – البته تمام زمانها به وقت محلي است – پرواز به سمت کوالالامپور حرکت کرد. ساعات توقف به چک کردن ايميل و يک نوشابه خوردن و تماشا کردن فريشاپ بزرگ و مجلل فوردگاه دوبي گذشت. در هواپيماي بعدي پنج شش ساعت اول را خوابيدم. درست در لحظهي تيکآف خوابيدم و وقتي اين خانمهاي مهماندار داشتند صبحانه ميآوردند بيدار شدم. بقيهي وقتم را با استفاده از تجربهي پرواز قبل، به گوش کردن موسيقي و بازي کردن با پنل روبهروي مسافر و ديدن کارتون و سريالهاي کميک گذشت که هرچهقدر هم آن بندهي خدا بيايد روي کانال ما، به جايي بر نخورد.
رسيديم به فرودگاه کوالالامپور، آنجا دو سه ساعتي معطلي داشتيم. سفر به مالزي براي ايرانيها دو هفته نياز به ويزا ندارد. اما ما ويزاي سه ماههاي داشتيم که بايد به ويزاي دو سالهي کار تبديل ميشد. در سفارت بهمان تاکيد کردند که حتما صفحهي ويزايتان را وقت پاسپورت چک نشان دهيد تا مهر ويزاي دو هفتهاي نخوريد. هم من و هم علي آن صفحهي پاسپورت را باز کرديم و نشان داديم. تاکيد کرديم که ما سه ماهه ويزا داريم، آن بندهي خدا گفت «اوکي، اوکي»! بعد خيلي قشنگ مهر دو هفتهاي را کوبيد روي پاسپورت.
به قول يکي از رفقا، با اين جماعت اهل مالزي، هر وقت به انگليسي حرف ميزني بايد "اَک" حرفت را هم بگيري، تا مطمئن شوي چيز ديگر متوجه نشده است. اما حتي بعضي وقتها اَک را هم که بگيري، نتيجهي کار با آنچه تو در ذهن داشتي بسيار متفاوت است.
کوالالامپور فرودگاه بسيار بزرگي دارد. بين ترمينالهاي مختلف، ترنهايي وجود دارد که تو را جابهجا ميکند. براي تحويل بار در پروازهاي داخلي، اگر اشتباه نکنم بايد به طبقهي پنجم يکي از ترمينالها ميرفتيم. ناهاري خورديم و حدود ساعت پنج و نيم به سمت پننگ راه افتاديم.
بچهها به همراه کومار، رانندهي شرکت آمده بودند دنبالمان. هواي پننگ مرطوب بود، اما نه آنقدر که کوالالامپور بود. نم نم باراني هم ميآمد. رفتيم هتل اکوتوريال – تلفظش دقيقا اين نيست اما بهتر از اين نگارش فارسي ديگري برايش پيدا نکردم، با کمي اغماض همين را بپذيريد – وسايل را گذاشتيم و بچهها بردندمان شهرگردي. همان شب يک موبايل گرفتيم و هيجان زده از موبايلي که ميتوان با آن به اينترنت وصل شد و جيپيآراس دارد، فردا شبش ايميلهايم را با موبايل چک کردم. اما به هر حال هزينهي استفاده از موبايل در قياس با تلفن ثابت و يا حتي ساير هزينههاي شهر کمي زياد است.
هتل را خيلي زود ترک کرديم. علي يک خانه در مجموعهاي به اسم گلد کوست، يا به قول امير ساحل طلا گرفته بود. به جز يک خانواده، بقيه همه در همان مجموعه خانه گرفتهاند. تنها نکتهي مثبت هتل علاوه بر فضاي سبز زيبايش، صبحانههاي بينظيرش بود که در يکي از سالنهاي هتل به اسم کافه گاردن ميخورديم. اين هم آنقدرها جذابيت نداشت که بخواهيم سختي ماندن در هتل را تحمل کنيم. دو روز در هتل مانديم و يک هفته زودتر از موعد آمديم در خانه خودمان. حالا سه نفري در يک خانهي حدودا صد متري سه خوابه داريم زندگي ميکنيم. خانه را با مبلمان تحويل گرفتيم. وسايل ضروري اوليه را داشت. مبلمان و تير و تخته و لوازم آشپزخانه و مايکروفر و جاروبرقي و ماشين لباسشويي و چيزهايي شبيه اين. برخي چيزهاي اندک ديگر را هم نداشت که خودمان رفتيم و خريديم.
از همان اولين دوشنبهاي که پننگ بوديم رفتيم شرکت. ايرانيها را که با نيميشان چندسال بود رفيق بوديم و با نيم ديگر هم پيش از آمدن در ايران چندباري ملاقات کرده بوديم را ديديم. امروز که دو هفتهاي از آمدنمان ميگذرد تصورم اين است که بچههاي ايراني ديگر بسيار بچههاي دوست داشتني و عزيزي هستند. شش نفرند که دوبهدو مزدوجند، و هر سه زوج خونگرم و مهربان و دوست داشتني. به عنوان همکار تا امروز نه تنها هيچ بازخورد منفي از آنها نديدهام که بارها شاهد رفتارهاي دوستانهشان بودهام.
همکارهاي محليمان عدهاي با اصالت چينياند، عدهاي اصالتا هندي هستند و عدهاي ديگر نيز مالايي. رانندهمان اسمش کومار است. گرچه متولد و بزرگ شدهي پننگ است اما جزو هنديهاي مالزي محسوب ميشود. چينيها نام کوچکشان انگليسي است و نام خانوادهگيشان چيني، پت، خانم جاافتاده و خوش برخورد و بسيار مهرباني است که مسئول منابع انساني شرکت است، پسري به نام رونالد که او را رونو صدا ميکنيم، در منابع انساني است و همکار پت، خانمي به نام مگي که يکطورهايي منشي و کارپرداز شرکت است، تحصيلکردهي انگلستان است، مرموز و آبزيرکاه است، اما نه آنقدر که غير قابل تحمل شود. سه بچه دارد و به گمانم بين چهل تا پنجاه را بايد داشته باشد و دختري جوان و بسيار خجالتي به نام فکر کنم پنگپنگ که مسئول امور مالي شرکت است. يک همکار مستقيم هم در "آر اند دي" داريم به نام ايش که هندي است، متولد و بزرگ شدهي هند. فراوان حرف ميزند، عکس و فيلم عروسياش را به همه نشان داده است و يک اخلاقهاي خاصي دارد که شايد بعدا کمي از آنها نوشتم.
کسي هم که امروز شرکت را ميچرخاند يک ايراني است به اسم نادر، بسيار خونگرم و خوش مشرب، سالهاي فراواني را در آمريکا گذرانده، مسئوليت اصلياش مديريت خط توليد شرکت است که در طبقهي پائين شرکت دارد راه ميافتد، اما عملاً مديريت کل مجموعه هم با اوست. آنقدر اين آدم افتاده حال و دوست داشتني و مهربان است که اندازه ندارد. طبقهي دوم هم که ما باشيم، يکي بخش آر اند دي است که ما در آنيم و. مابقي هم کارهاي اداري و دفتري شرکت است.
شهر پننگ شهر زيبايي است، دو تکه است يکي جزيره که ما در آنيم و يکي سرزمين اصلي يا مين لند که متصل به مالزي غربي است. اين دو قسمت هم با يک پل به هم وصلند و هم يک قايقهايي به اسم "فري" ماشينها و مسافران را بين آندو جابهجا ميکنند. يکبار که با کومار براي گرفتن گواهينامهمان بايد ميرفتيم مينلند، کومار ما را با فري برد و از روي پل برگرداند تا هردو را ديده باشيم. معابد هندي و چيني و کليسا و مسجدهاي زيبا و فراواني هم در شهر وجود دارد، هرچند من هنوز نرسيدهام دل سير بروم و آنها را ببينم.
يک جزيرهي تفريحي به اسم جرجاک هم در نزديکي جزيره هست که سالهاي دور گويا محل نگهداري مجرمين و تبعيد جذاميها بوده است. همين است که محليها تمايلي براي سفر تفريحي به آنجا را ندارند، اما براي توريستها جذابيت دارد. خانهاي که ما گرفتهايم چسبيده به درياست، از پنجرهي بالکن هم پل جزيره مشخص است و هم جرجاک. تصويري که از خانه ميبينيم بهنظرم منظرهاي بسيار زيبايي است.
مشاهداتم از شهر در اين دو هفته، ناقص و مقطعي بوده است. هنوز نرسيدهام درست به گشت و گذار بگذرانم. نرم نرم هرچه به نظرم جالب بيايد را خواهم نوشت. در مجموع شهر و شرايطم در شهر را از آنچه تصور ميکردم بهتر يافتهام. سختي هست، مهمترينش دوري است. مشکلات ديگري هم هست که بايد حلشان کرد، باهاشان کنار آمد و يا حتي تحملشان کرد. اما تصميم گرفتهام از تمام پتانسيل اينجا براي زندگي خوب حداکثر استفاده را بکنم.
اگر نوشتني داشته باشم، بيشتر خواهم نوشت به اميد خدا. برايم دعا کنيد که اينجا هيچ داشتهي ارزشمندي را نبازم.
يا علي مدد.
تجربهي نو
يک ماه زندگي در پننگ را پر کردهام. صبحها ميرويم شرکت، مشغوليم تا عصر. عصر برميگرديم به خانهمان. يا مشغول رتق و فتق کارهاي خانه ميشويم و يا اگر همتي باشد کمي به درس ميرسيم. گاهي ورزشي هم ميکنيم. زندگي در تنهايي آنقدرها هم که تصور ميکردم سخت نبود. و البته به گمانم، من تجربهي کم خطري از زندگي اينچنيني را دارم تجربه ميکنم.
گاه گداري يک سوال اساسي به ذهنم ميرسد. سوالي که تصور ميکردم ديگر نبايد برايم طرح شود، اما بر خلاف تصورم به سراغم ميآيد. اين سوال تنها مال من هم نيست. رفقاي ديگرمان هم با شدت کم و زياد گويا دچارش شدهاند. من اينجا چه ميکنم؟ آمدم يک چيزي گيرم بيايد و بروم، نکند اشتباه کرده باشم، نکند راه بهتري ميتوانستم پيدا کنم، اصلا آنچه دنبالش هستم، به از دست دادن آن چيزها که از دست دادم ميارزيد؟ اين سوالها ميآيد و ميرود. و من سعي ميکنم چندان توجهي بهشان نکنم.
رفيق نازنيني دارم که يک حرف زيبايش در خاطرم مانده است. ميگفت هر چند وقت يکبار سرت را بالا بگير ببين کجايي، هدفت را بسنج و وضعيتت را مشخص کن و يک تصميم بگير. آنوقت سرت را بينداز پائين و تا يک چند وقتي ديگر بدون چند و چون، به تصميمي که گرفتهاي عمل کن و باز دوباره سرت را بالا بگير و ببين چهقدر انحراف داشتهاي. تصميم گرفتهام فعلا که در شرايط انتقالي هستم و شايد مستقر نشدنم باعث شود نتوانم درست همهچيز را ببينم، سرم را بيندازم پائين و تصميمي که بسيار برايش فکر کرده بودم را انجام دهم.
علاوه بر همهي اينها يک احساس جديد را دارم تجربه ميکنم و آن دانستن وزن درستتر حرفه در زندگي است. اينکه بفهمم اصولا کاري که شايد لازم است در زندگيام انجام دهم، ارتباطي به کار کارگري که امروز دارم انجام ميدهم ندارد. دارم احساس ميکنم جز حرفه چيزهاي ديگري هم در زندگيام هست که شايستهي توجه فراوان است. اينها را اگرچه ميدانستم، اما آخرين روزهايي را که فرصت کافي براي تجربه کردنشان داشتم را درست به خاطر نميآورم.
دارم سعي ميکنم ياد بگيرم که هر لحظهاي که ميگذرد قسمتي از زندگي است که بايد تا آنجا که مجالش باشد از آن بهره برد. دوست دارم بفهمم انتظار براي سپري شدن يک دوران و رسيدن دوران بعد حرمان بزرگ و تلخي است که تقريبا همهمان دچارش هستيم.
زندگي در اينجا مزايايي دارد که باعث ميشود دوستش داشته باشم. اولينش آرامش است. اينجا ميتوانم خودم را هم ببينم و براي خودم فرصتي را کنار بگذارم، کاري که مدتها بود توانش را نداشتم. فراغت در اين مقطع به گمانم خير زيادي برايم داشته باشد.تجربهي زندگي اينچنيني هم البته ارزشمند و محترم است. در اينجا ميشود ديد و فهميد که در عين رعايت آنچه برايت محترم است، بايد با بندهگان خدا زندگي کرد و دوستشان داشت. اينجا چيزهاي زيادي به نظرم براي آموختن هست که بايد بياموزمشان.
احساس دلتنگي عليرغم آنچه وعدهاش را به من ميدادند، نابودم نکرد، فشارش آنقدرها زياد نبود که از زندگي بيفتم و تحمل ناپذير شود. مثل نسيمي گاه گاه ميآيد و ميرود. هرچند، وقتي هرشب صدا و تصوير کساني که دوستشان داري را بشنوي و انواع ارتباط، به جز رودررو، برقرار باشد بايد بسيار آدم بيربطي باشي که باز بخواهي خودت را لوس کني و گندش را در بياوري.
گاهگاهي که فشارها زياد ميشود، بدخلق ميشوم و بد خلقيام دامن رفقاي نازنينم را ميگيرد. اينجا بايد دقيق و عملي ياد بگيرم که آدمها متفاوتند و سلايق مختلفي دارند که ممکن است تو آنرا بپسندي يا نپسندي. انواع مختلفي فکر ميکنند، گاهي اصلا فکر نمي کنند، گاهي بسيار دقيقتر از تو فکر ميکنند. و اينها واقعيات آدمهاست. اينجا بزرگترين فرصت مشق مدارا و مديريت روابط است که من تاکنون تجربهاش کردهام.
تا اينجا از اين فرصت زندگي راضي بودهام. دعايم کنيد تا بدون ضرر، رضايتم برايم باقي بماند.
يا علي مدد.
پي نوشت: ممکن است گاه گداري عکسي بگيرم از اين اطراف. از هر چيزي که به نظرم زيبا بيايد و ديدني. عکسها را اينجا ميگذارم.
صبر
پيش از اينکه بيايم، وقت خداحافظي با يک رفيق نازنين، او نصيحتم کرد که نگذار دينداريات مانع زندگي کردنت بشود. همانجا جواب دادم که زندگيام همان دينام است. آن جواب را به او دادم اما حرف او همينطور در ذهنم ماند.
تعريف زندگي چيست که آن عزيز تصور ميکند ممکن است دينورزي من مانع جريان آن شود. اين سوال خصوصا اينروزها که شکل نويي از زندگي را تجربه ميکنم بيشتر به سراغم ميآيد. وقتي فرصت انتخاب افزايش مييابد و وقتي شرايط تغيير ميکند مجبور ميشوي به بسياري از آنچه انجام ميدادي و آنچه انجام نميدادي دوباره فکر کني و خطوط قرمزت را شکل نويي بدهي.
يکبار از رفيق هندي هندو مذهبمان پرسيديم که در مذهب شما خوردن گوشت قرمز مجاز است يا نه؟ چون ديده بوديم که گوشت قرمز نميخورد برايمان اين سوال پيش آمد. جواب داد که در مذهبمان ممنوع است، اما نخوردن من دليل شخصي دارد نه مذهبي؛ نميخورم چون گوشت قرمز دوست ندارم. حرف بعدياش البته براي من جالبتر بود. گفت تمام مذاهب در سرتاسر دنيا پر است از بايد و نبايدهاي فراوان، اما اکثر منتسبين به آن مذاهب همان کاري را ميکنند که دلشان ميخواهد.
شايد استنباطم کمي زود و خام باشد، اما تصور ميکنم فرآيند مذهب گريزي که من گمان ميکردم به خاطر ساختار حکومت ما در ايران شکل گرفته است، مسالهاي است که در تمام دنيا وجود دارد. اگرچه شايد به خاطر همان رفتارهاي رسمي و حکومتي در مملکت ما اين مساله کمي شديدتر باشد، اما همهي ماجرا به گمانم ربطي به سيستم حکومتي ندارد.
دکتر محمد مجتهد شبستري، اگر اشتباه نکنم در کتاب تاملاتي در قرائت انساني از دين، در مورد برخورد انسانها با دنياي مدرن حدسي زده بودند و براي آن از وضعيت ژاپن شاهدي آورده بودند. حدس اين بود که اصولاً جوامعي که اعتقاد به وحدانيت مولفهاي مهم و پررنگ در ساختارهاي فرهنگيشان است، در پذيرش دنياي مدرن مقاومت بيشتري از خود نشان ميدهند، در مقابل جوامعي که اعتقاد به وحدانيت در آنها امري فرعي است و يا جوامعي مانند ژاپن که اساسا ادياني با خدايان متعدد دارند در پذيرش اين خداي مدرن آسودهترند.
خداي مدرن خداي عجيبي است. خدايي است که خلاق است و بر تمام شئون زندگي سايهي خودش را ميگستراند. پذيرش اين خدا طبعا براي کسي که چه به صورت يک باور ايدئولوژيک و چه به صورت فرهنگي و تربيتي وحدانيت مطلق متعال را پذيرفته است گران و سنگين است. به اين واقعيت اضافه کنيد ضعف شديد مبلغين ديني را در تطبيق کلام آن مطلق متعال با آنچه امروز پيرامون ما ميگذرد و البته ناپاکي و فساد جماعتي از همان مبلغين کلام خدا نيز مزيد بر علت است. در اين شرايط آيا عجيب است که باور به آن خداي واحد تحت الشعاع خداي مدرن قرار بگيرد؟
اما آنچه در ذهن من مي گذرد سوي ديگري هم دارد. ميگويد آنچه امر کردهام که وصل کنيد را قطع نکنيد و آنچه بر قطعش دستور دادهام را وصل نکنيد. ميگويد به کتاب همچون يک کل يکپارچه بنگريد و به آن عمل کنيد و به ميل خودتان پاره پارهاش نکنيد. امر ميکند ونهي ميکند، اما صبر ترجيع بند تمام اين اوامر و نواهي است. تذکر اين نکته که شما تنها کساني نيستيد که بابت بندهگيتان شماتت ميشويد را بارها و بارها در ميان کلماتش ديدهام. گمان ميکنم ماجرا دلايل وسيعتري از آنچه من ميپندارم دارد. همانطور که پيوند زدن کمرنگ شدن نقش دين در روابط اجتماعيمان با رفتارهاي حکومت سادهسازي اشتباهي بود که مرتکب شدم، گمان ميکنم مرتبط کردن آن فقط با دنياي مدرن نيز ممکن است اشتباهي ديگر باشد.
خوب تکليف چيست؟ امروز گمان ميکنم تمام ماجرا در همان بندهگي است. هر آنچه فرموده است مطاع است بدون سرکشي، از موضع بندهگي و نه از موضع موجودي صاحب ارادهي مستقل. و صبر چارهي اين تنهايي است که در پي باور به وحدانيتش خواهد آمد. تنهايياي که هر چه باورت عميقتر شود، دقيقتر آن را ميبيني و عمقاش را در مييابي.
يا علي مدد.
کلاه
زندگي دور از مملکت جدا آدم را بيتعصب و هرهري بار ميآورد. ديشب به مناسبت اينکه استقلال چهارم شد و پرسپوليس سوم، اين رفقاي پرسپوليسي ما شام دادند، من هم نشستم در اين جشن که به مناسبت ضايع شدن استقلال برپا شده بود دو لپي خوردم! خفت از اين بيشتر؟ تيم محبوبت، تيمي که اينقدر سرش با اين و آن کل کل ميکردي و هر جا پا ميداد تا ميشد شلوغش ميکردي را به يک پيتزا بفروشي و بعد هم بدون عذاب وجدان شب سر راحت روي بالش بگذاري!
از آن بدتر امشب بود. همان رفيقي که ديشب شام داده بود گفت که اگر من و علي هر دو سرمان را کچل کنيم تقبل ميکند که برايمان دوتا کلاه قشنگ بخرد! عمراً فکرش را هم نميکرد که فقط به خاطر دو تا کلاه ما تن به چنين کاري بدهيم. رفتيم و کچل کرديم. موهاي نازنينمان را از ته زديم. او هم که هنوز در شوک اين رفتار ما مانده بود پول دو تا کلاه را نقداً داد دستمان! خلاصه بعد از هفده هجده سال دوباره کچل کردم! به خاطر دو ريال پول نقد، آنچنان قيافهاي براي خودم ساختم که خودم هم وقتي توي آينه نگاه ميکنم شوکه ميشوم.
اسباب کشي
دو هفتهاي ميشود که آمدهايم خانهي جديد. همسر آن علي از تهران آمد و من و اين علي! بايد بار و بنديل ميبستيم و ميآمديم خانهي جديد. هرکدام يک چمدان و خردهاي بيشتر بار نداشتيم، اما مستقر شدن و راه افتادن جريان امور خانه يمهفتهاي طول کشيد. صاحبخانه يک مرد و زن سن و سالدار چينياند.
اگر همان اول آمده بوديم اينجا منظرهاي که از پنجرهي خانه ميديديم، بسيار هيجانانگيزتر بود. منظرهي وسيع دريا و جزيره و پل جزيره، ميتوانست خيلي زيباتر باشد اگر اين چند وقت صبح تا شب همين صحنهها را نميديديم وبهشان عادت نميکرديم.
بعد از اين دو هفته، امشب اولين شبي بود که حال نشستن و نوشتن آمد.
شرمنده گي
قديمترها يک اخلاق بدي داشتم، يکي دو سالي بود که کمترش کرده بودم. خيلي زور زدم و تلاش کردم که ديگر تکرارش نکنم، از اينکه به اين صفت معروف شوم هيچ خوشم نميآمد و ار قضا گويا بين آنها که من را ميشناختند داشتم به همين صفت معروف ميشدم.
يکنفر کارش لنگ بود، گيري داشت، کمکي ميخواست، يا اصلا پيشنهاد کاري ميداد، نديد ميگفتم باشد. قول ميدادم و البته به همهاش نميرسيدم و دلم هم نميآمد چهارتايش را بيخيال شوم و به آن بندهي خدا هم بگويم آقا جان شرمنده من نميتوانم.
بعد مدتها دوباره همين بلا را سر يکنفر آوردم. به بندهي خدا قولش را دادم و نرسيدم و سر بزنگاه کار بندهي خدا زمين ماند. وقتي هم که فهميدم احتمال اينکه بتوانم کارش را آنطور که وعده کرده بودم انجام بدهم خيلي کم شده به حساب شانس و اقبالي که شايد نصيبم شود خبرش نکردم و نه کار را انجام دادم و نه گذاشتم خودش فکر ديگري براي گرفتارياش بکند.
بدجوري شرمنده شدم. خيلي وقت بود اين احساس شرمندهگي را تجربه نکرده بودم، اصلا خوش نگذشت. بسيار ناراحت کننده بود!
اين روزها که ميگذرد
نوشتن را هميشه دوست داشتهام، زياد هم دوست داشتهام. وقتي شروع ميکنم به نوشتن، زورم نميرسد که تمامش کنم. فرقي هم نميکند که موضوع چه باشد. مهم نفس نوشتن است که اگر در کار باشد به هيجان ميآيم. دو هفته است گرفتار نوشتن يک گزارش هستم که بايد به آموزش دانشگاه بده که هم طي شدن شصت درصد جريان کار تز را تائيد کند و هم بشود اسباب مجوز گرفتن براي ثبت نام ترم ديگر. شروع کردهام به نوشتن و همينطور مدام دارم مينويسم. تمام طول آخر هفته و عصرها که از شرکت برميگردم نشستهام به توليد محتواي گزارش و تايپ کردناش. مگر تمام ميشود؟ به تهاش نميرسم. هرچه مينويسم باز هم يک چيزهاي ديگري هست که دوست داشته باشم بنويسم.
دلام براي نوشتن براي خودم تنگ شده است. يک ماه است که نتوانستهام بنويسم. و عمدهي دليلاش حجم فراوان کارهايي است که بايد انجام بدهم و هرچه زمان ميگذرد و به موعدي که بايد اين کارها را به ساماني برسانم نزديکتر ميشود، فشار عصبي هم زيادتر ميشود. چيزهاي ديگري هم هميشه هست براي اينکه ذهن را مشغول کند. خبرهايي که گاهگداري از ايران ميرسد و تو که از همهکس و همهچيز دوري مجبوري بنشيني پيش خودت تکههاي يک پازل را کنار هم بنشاني بلکه بتواني احساسي از آنچه دارد اتفاق ميافتد داشته باشي. و سختترش آنجاست که تو هم در آن ماجرا دخيل باشي و کسي منتظر باشد در آن ماجرا حرفي بزني و نظري بدهي و کاري بکني. يک سوي ديگرش ماجراهايي است که از دل زندگي در شرايط من در ميآيد. آدمهايي که صبح تا شب و شب تا صبح هميشه با هماند و هيچ حرف تازهاي ندارند که براي هم بزنند و بايد ياد بگيرند نه تنها هم را تحمل کنند، بلکه از با هم بودن لذت ببرند تا بتوانند دوام بياورند.
گذشته از همهي اينها وقتي هميشهي اوقات بيداريات را نشستهاي پاي کامپيوتر و يا داري کد ميزني و يا کدي را که پيشتر زدهاي داري مستند ميکني، وقتي شب هم که ميخوابي خواب ميبيني که بايد فلان الگوريتم را اصلاح کني و ولتاژ فلان نقطهي بورد را آزمايش کني، چه حرف نويي داري براي زدن؟ خوب حس ميکنم که اگر دو سال ديگر با اين فشار ادامه بدهم چهقدر غيرقابل تحمل و نامربوط خواهم شد. ناراحتم از اين اوضاع و اينروزها حداقل تا همهي اينکارها روي کولام ريخته چارهاي نميشناسم براي اصلاحش.
يادش بهخير دو سال پيش بود. آنروزها که تازه از غدير رفته بودم پارسه. يکروز يکي از بچههاي بنياد زنگ زد که کاري با من دارد و بايد بروم پيشاش. براي فردا صبح قراري گذاشتيم. قبل از اينکه بروم پارسه رفتم بنياد تا ببينماش. ماجرا از اين قرار بود که يک کاري داشتند ميگرفتند از يک سازماني که مرتبط با آيتي بود. ميخواستند براي طراحي طرح جامع آيتي آن سازمان پيشنهاد پروژه بدهند. شهاب بهشان گفته بود که از من بخواهند پيشنهاد پروژهشان را بنويسم. من هم کلا در مورد موضوع پروژه همانقدر ميدانستم که از علم ستارهشناسي ميدانم. يک نيمساعتي برايام ماجرا را توضيح داد و چهار تا کاغذ که صورت جلساتشان بود را نشانام داد و قرار شد من بروم و روي موضوع فکر کنم و عصر برگردم تا نوشتن را شروع کنيم. نکتهي جالباش هم اين بود که بايد فرداي همانروز که ما اولين گپمان را زديم پيشنهاد پروژه را تحويل سازمان ميدادند و ازش دفاع ميکردند. رفتم پارسه و عصر برگشتم. از قضا رمضان هم بود. بعد افطار شروع کردم به نوشتن. من روي کاغذ از خودم حرف در ميآوردم و مينوشتم و آنها تايپ ميکردند. يکبند تا سحر فردايش نوشتم. نزديک سحر کار نوشتن تمام شد. نزديک پنجاه شصت صفحه براي پروژهاي که نميدانستم بايد چهکارش کرد نوشتم! اينروزها که دارم گزارش کار خودم را مينويسم، گاهي که خسته ميشوم ياد اين ماجرا ميافتم. وقتي براي آنچنان موضوعي آنقدر حرف براي زدن داشتم، براي کار خودم بيانصافي است اگر احساس کنم ديگر نميشود يا نبايد نوشت!
اميدوارم که زودتر دستکم از پس اين تز لعنت شده بر بيايم. تمامش کنم بلکه بتوانم کمي به خودم برسم. يکي از آنهمه کتابي را که برداشتهام با خودم کشيدهام و آوردهام اين جا بخوانم. کمي خستهگي از تنم بيرون برود، کمي فکر کنم و کمي زندگي کنم. هرچند خودم از اين غرغرهاي احمقانه گاهي خجالت ميکشم. از روز برايم روشنتر است که اين موضوع که به سادهگي خواهد گذشت و دو سال ديگر چيزي جز يک خاطرهي بانمک نيست، اصلا ارزش آنرا ندارد که بخواهم منتظر و نگران تمام شدناش باشم.
به هر حال اينروزها که شبيه آن تکهي آخر بالا رفتن از کوه است که نه ديگر تواني برايت مانده و نه آنقدر دوري از قله که دلت بيايد قيد رسيدن به آن را بزني، به چيزي که زياد احتياج دارم دعا است.
يا علي مدد.
فيد!
همين طور که داشتم با فيد برنر ور ميرفتم، تصميم گرفتم هر چه فيد دارم را بدهم به آن و خروجياش را بگيرم. نتيجه شد پنج فيد که اتم و آر اس اسِ نوشتههاي وبلاگ و يادداشتهاي کوتاه کنار وبلاگ و لينکهاي به اشتراک گذاشته شدهي گوگل ريدرم را شامل ميشود. فعلا اين پنج فيد را فقط ساختهام. اگر در صفحهي اصلي وبلاگ روي آن آيکوني که در کنار آدرس بار پيداياش ميشود کليک کنيد ليست هر پنجتايش پيداست. اما هنوز بقيهي صفحهها و لينکهاي وبلاگ را درست نکردهام. کار خاصي نميبرد، اما اينروزها حال و حوصلهاش را ندارم! اين هم بماند توي صف براي بعد از دفاع! خلاصه اگر از فيد خوان استفاده ميکنيد و اين نوشتهها را هم ميخوانيد، با عنايت به اينکه من بسيار منظم و با زمانبندي دقيق مينويسم، شايد خواندن فيد نوشتهها راحتتر باشد. خلاصه وظيفهي من اطلاع رساني بود؛ باقي با خودتان.
فيد اتم وبلاگ
فيد آراساس وبلاگ
فيد اتم يادداشتها
فيد آراساس يادداشتها
فيد لينکها
يا علي مدد.
ايران
وقت نداشتن يک چيز است، تمرکز و فراغت نداشتن چيز ديگر. يک ماه و اندي است که ننوشتهام. تمام کردن کارهاي دانشگاه و نوشتن گزارش نهايي و سه چهار کار ديگر که با خودم وعده کرده بودم، به علاوهي جمع و جور کردن کارهايي که در تهران بايد انجام ميشد آنقدر وقت و انرژي ميگرفت که ديگر حوصلهاي براي کار ديگري نماند.
همهشان تمام شد. مانده چند اسلايد که حاضر کنم براي جلسهي دفاع. کارهايم را هم فرستادهام براي حضرت استاد و منتظرم تا منتي بگذارند و کارها را بخوانند و ختم ماجرا را اعلام کنند.
تا ايران رفتنم چيز زيادي نمانده؛ اگر تا روز سفر زنده بمانم. اين روزهاي آخر پيش از سفر سختتر از همهي روزهاي ديگر دارد ميگذرد. تحملشان بسيار مشکل است. روز به روز و ساعت به ساعت ميشمري که تا فلان روز و فلان ساعت که قرار است پرواز کني چهقدر مانده و کي ميرسي و چهقدر بايد در فلان فرودگاه منتظر بماني و دهها فکر و خيال و نگراني جور و واجور که بيخود و بي دليل براي خودت ميتراشي و دليلات يک چيز بيشتر نيست؛ سفرت بعد چند ماه به آنجايي که دوستاش داري و پيش آنهايي که دوستشان داري.
آدم اينجا دور از مملکتاش که مي نشيند، کمي که سرش خلوت ميشود و فرصت ميکند فکر کند، يا هروقت دلش تنگ کسي يا جايي ميشود، يکي از اولين فکرهايي که به سراغاش ميآيد اين است که «چه مرگام بود که زندگيام را رها کردم و آمدم اين سر دنيا؟». اگر کمي مرض داشته باشي و سرت براي اينطور فکرها درد کند، يا خيال کني آنجا جايي براي ماندن يا کاري براي انجام دادن داشتي و در عين حال امروز اين گوشهي دنيايي، تعداد دفعاتي که به اين فکر ميافتي بسيار بيشتر است. وقتي خيال ميکنم که اين سفر چيزي در حدود سه هفته بيشتر طول نميکشد و اين سه هفته را هم با کلي دليل و حجت و برهان توانستهام رديف کنم، که دارم ميروم براي دفاع و زماناش دست من نيست و اختيار با کس ديگري است و الخ، و آن وقت بعد از آن دوباره بايد برگردم همينجا، با اين تفاوت که ديگر فشار کار ديگري هم روي دوشم نيست که غصهي تنهايي و دوري را مهار کند، بيشتر نگران ميشوم. بايد برگردم اينجا؟ بايدش را چه کسي گذاشته؟ من مگر نميتوانم همين الان بار و بنديلم را ببندم و با همين بليطي که همينروزها ميخرم برگردم ايران و همانجا بمانم؟
ناله کردن مخدر بزرگي است. کمک بزرگي است براي اين که اين سوالات را بيجواب بگذاري و همينجا که هستي بماني و وجدانات هم آسيبي نبيند. ميتواني دائم در فراغ وطن بنالي و با يک «بايد اينجا بمانمِ» ساده به خودت اجازهي چون و چرا کردن در اين بايد را ندهي. حتي ميتواني هر روز بروي اينجا و آنجا و خبر از رد صلاحيت و گراني و جنگ و فتنههايي که اينروزها دارد به سرمان ميآيد را بخواني، تا راحتتر بتواني از زير جوابي که بايد به آن سوال بدهي فرار کني. اين همان کاري است که همهي آنهايي که از مملکت بيرون آمدهاند و فعلا قصد بازگشتن ندارند و رويشان هم نميشود بگويند که دندان بازگشتن را از اساس کندهاند و انداختهاند دور، دارند هر روز انجام ميدهند.
اين روزها که بيشتر فرصت فکر کردن به اين لاطائلات را دارم، با خودم تصميمي گرفتهام. من اينجا قرار است بمانم. دست کم اينطور به نظر ميرسد که از اين سفرم به ايران بايد بازگردم. دليل ماندنام هم از جنس اهداف متعاليه نيست. بسيار بهتر است که با خودم صادق باشم. دستکم اينطور ميدانم براي چه آمدهام اينجا و دنبال چه هستم و تا کي قرار است بمانم. زماني حق دارم از شرايطم بنالم و گله کنم، که بليط برگشتم در دستم باشد و اسباب و وسايلم در چمدان. اينطور فکر کردن راحت نيست. اما به گمانم بسيار واقعبينانهتر از آن است که خيال کنم آمدهام چيزي کسب کنم براي بعدهايي که هيچ معلوم نيست کي و کجا قرار است از راه برسد. تلخ است، اما گويا قسمتي از زندگي است.
اميد و انتظار کمک بزرگي است براي اين روزهاي من.
يا علي مدد.
حکايت اين روزهاي ما
مدتهاست که سراغ اينجا نيامدهام. در اين مدت به ايران رفتم، کارهاي دانشگاه را تمام کردم و برگشتم. دو ماهي ميشود که دارم زندگي غير دانشجوييام را در اين گوشهي دنيا ميگذرانم. يک زندگي کارگري! اين دو ماه با تقريب خوبي به استراحت مطلق گذشت. هر روز صبح ميروم سر کار و عصر ها که بر ميگردم سعي مي کنم زندگي را به کارهايي که دوستشان دارم بگذرانم. اما تقريبا برايام روشن است که اوضاع براي من نميتواند براي مدتي طولاني بر همين منوال ادامه پيدا کند. يا دقيقتر اگر بگويم براي ادامه دادن زندگي با همين روال بايد ذهنياتام را بسيار بيش از آنچه در اين يکسال تغيير کرده است، عوض کنم.
از آمدنام به اين شهر بيش از يکسال ميگذرد. آنچه در اين يکسال بر من گذشت و البته هنوز هم ادامه دارد، باعث شد دو تغيير، با شتاب زيادي در من رخ دهد. اولي آستانهي تحمل و استقامتام بود که روز به روز بيشتر شد و ديگري درک جديدم از جايگاه حرفهاي که در اين مسير ميتوانم در آن قرار بگيرم. از اولي آنچنان خوشحال نيستم. چون در قسمتي از رخ دادناش خواست من چندان موثر نبود. اما از دومي بسيار راضيام. فهم اين موضوع که در اين روزگار و از اين مسير (يا شايد از هر مسير ديگري) اساسا امکان کجا نشستن را دارم، بسيار کمکم خواهد کرد که وزن اولويتهاي حرفهاي را در تصميمگيريام بهتر تنظيم کنم.
اينروزها وقت براي نوشتن بسيار داشتهام، شايد بيش از تمام اين نزديک به پنج سالي که وبلاگ مينويسم. اما آنچه نداشتهام تمرکز بوده است و ذهن و اعصاب آرام. احساس بيتکليفي، تلاش براي تصوير يک مسير براي ادامهي زندگي و مبارزه (چه واژهي ابلهانهاي) براي اينکه بتواني محيط زندگيات را بي تنش و آرام کني، همه دست به دست هم دادهاند تا زمان رسيدن به استقرار را طولاني کنند. نميدانم خوب است يا بد، اما وضعيتي که اينروزها براي حل اين مسائل دارم به سوياش همگرا ميشوم، چيزي است از جنس بيتفاوتي.
پيش از آنکه از ايران بيايم، همانروز آخر، از کسي که بسيار برايام عزيز است جملهاي شنيدم که به گمانم يکي از ابزارهاي من خواهد بود در گذراندن اين روزها. گفت آنجا که هستي خودت را آزار نده. هم در روزهاي سختي و هم در روزهاي آسودهگي، حواسات باشد که اين نيز بگذرد. فرداي آن روز که در پننگ بودم. پيش از خواب اضطراب شديدي به سراغام آمد. آنقدر که ديگر توان خوابيدن نداشتم. شروع کردم به خواندن قرآن بلکه کمي آرام بگيرم. آياتي که پيش چشمم ميآمد انگار همهاش تکرار همان معني بود. صبر داشته باش و توکل کن، اين نيز بگذرد.
ميخواهم منظمتر نوشتن در اينجا قسمتي از برنامهام باشد براي گذر از اين روزها. هرچند نوشتن منظم علاوه بر تصميم، همتي ميخواهد که ايکاش داشته باشم.
يا علي مدد.
------------------------------------------------------------
پينوشت اول: در اين مدت چند اتفاق افتاد که دوست داشتم در موردشان بنويسم، اما ننوشتم. ماجراي مصاحبهي دکتر سروش و عکسالعمل جماعت به آن، سواي بحث کلامي موجود در آن که سواد من به اظهار نظر در آن نميرسد، نکات جالب ديگري داشت که خوب حتما اگر علاقهاي به پيگيرياش داشتهايد، پيگيرياش کردهايد و همهاش را ميدانيد. ديگري ماجراي انتخابات بود و اوضاع و احوال شيرين مملکتمان. اينروزها ديگر هرگز اميدي به رفع اين بلا و نکبت، حتي به صورت مقطعي، در کوتاه مدت ندارم. بنابراين ترجيح ميدهم تنها سکوت کنم، تماشا کنم و آنقدر داستان عبرتآموز از بيشرمي و حماقت حکام از اين روزگار جمع کنم که فردا پيش نسلهاي بعدي دست خالي نباشم. خيلي خوب است که هيچ کجاي دنيا جز اين مرز پرگهر نميشود بچههايي را پيدا کرد که در عرض دو سال از پوستر چسباندن به ديوار در ايام انتخابات، بشوند مديرعامل و عضو هيات مديرهي دومين توليدکنندهي بزرگ خودروي مملکت. يکي دو موضوع ديگر هم بود که الان يادم نميآيد چه بودند!
پينوشت دوم: کتاب مکتب در فرآيند تکامل را خواندم. از آن کتابها بود که دهها سوال از توياش در ميآيد. ميگويند ترجمهي فارسياش نسبت به اصل انگليسياش بسيار بزک شده تا مجوز انتشار بگيرد. من اصل کتاب را نديدهام و نميدانم اين ادعا درست است يا نه. اما به هر حال چه از متن کتاب و چه از لابهلاي خطوط کتاب چيزهايي در ميآيد که دانستن جوابشان به نظرم لازم است. هرچند واقعا نميدانم چه نسبتي ميان ايمان و اين بحثهاي کلامي ميتوان يافت.
همسايههاي ايراني
در پننگ غير از ما جمع ده پانزده نفره، حدود دويست سيصد ايراني ديگر هم زندگي ميکنند که تقريباً همهشان دانشجو هستند. چند خانوار از اين ايرانيها در همين مجتمعي زندگي ميکنند که ما هم يکسالي است که زندگي ميکنيم. اگرچه مجموع ارتباطمان با آنها به يک سلام و احوالپرسي ساده خلاصه ميشود. اينجا ما بيش از اين چند خانوار ايراني، همسايهي عرب داريم که آنها هم غالبا دانشجو هستند. بعضي از اين همسايهگان عرب چهرهاي بسيار شبيه به ايرانيها دارند و به خاطر همين شباهت دو سه باري پيش آمده است که در شناسايي ايرانيها اشتباه کنيم.
دو سه روز پيش يک اتفاق مسخرهي عجيبي افتاد! صبح که سوار آسانسور شدم تا بروم به سمت شرکت، ديدم يک دختر و پسر جوان پيش از من سوار آسانسور شدهاند. چهرهشان ميگفت که يا ايرانياند، يا عرب بسيار شبيه به ايرانيها. چندان انگيزهاي نداشتم که ته ماجرا را در بياورم. براي همين يک گوشه ايستادم تا به طبقهي همکف برسيم. در همين فاصله ديديم که دکمهي مربوط به طبقهي همکف که مقصد هر سهمان بود خراب شده است. براي اينکه به اين نتيجه برسيم که بايد برويم به يک طبقهي پائينتر و از پله خودمان را به همکف برسانيم، يک مکالمهي بسيار کوتاه بينمان اتفاق افتاد. فکر کنم آنها هم در مورد مليت من مشکوک بودند که مکالمهمان را به زبان انگليسي شروع کردند. بعد از اين صحبت من ديگر مطمئن شدم که آنها عرباند. اما انگار آن پسر همسفر هنوز مطمئن نشده بود. به محض اينکه در آسانسور باز شد و خواستيم پياده شويم، آن پسر شايد براي اينکه از مليتام مطمئن شود، به سمت در اشاره کرد و به فارسي گفت: «بفرمائيد»، اما من که مسالهي مليت او را کاملا بسته بودم، بدون معطلي به انگليسي جواب دادم که اول شما بفرمائيد. درست وقتي جملهام تمام شد فهميدم که آن جوان فارسي حرف زده بود! جا خوردم اما تصميم گرفتم بدون اينکه بهروي خودم بياورم زود از معرکه فرار کنم. تا آمدم به خودم بجنبم، پسر که دوباره به انگليسي رو آورده بود، پرسيد که شما اهل کجائيد؟ يخ کردم! حالا چه جواباش را بدهم! بايد بگويم «ايراني، اما يک چند ماهي است که اينجا هستم، فارسي از يادم رفته!». همانطور که داشتم زور ميزدم که يک جوابي سرهم کنم و سر زبان جواب دادن به سوالاش يک تصميمي بگيرم، فکري احمقانه به سرم زد که بازي را ادامه بدهم و وانمود کنم عربم! از بس دستپاچه شده بودم اسم هيچ کشور عربي هم يادم نميآمد. بعد از چند ثانيه مکث اسم لبنان آمد سر زبانم و گفتم من اهل لبنانم! بعد هم يک ببخشيد گفتم و به سرعت ازشان دورم شدم.
حالا چند قدم که آمدم اينورتر شروع کردم به خودم بد و بيراه گفتن که اين چه ايدهي مسخرهاي بود! اگر يکبار ديگر ايندو نفر را ببينم و از قضا يکي ديگر از ايرانيهايي که قبلا هم را ديدهايم سر برسد چه خاکي به سرم بريزم! اين روزها هر روز که ميخواهيم سوار آسانسور شويم، اول بايد کشيک بدهم که آنها آن اطراف نباشند، و بعد از سوار شدن دعا کنم که تا رسيدن به طبقهي خودمان ناگهان با آنها روبهرو نشوم! باز خدا را شکر (اگر اين سه چهار روز بتوانم جان به در ببرم) قرار است خانه را عوض کنيم و از اين مجتمع برويم، وگرنه نميدانم چهطور بايد اين ماجرا را جمعاش ميکردم.
استقلال زلزله!
وسط اين همه فکر و خيال و ماجرا که خودم دارم، اين خاک بر سرها هم حسابي حالم را جا آوردند. ناصر خان و فيروز خان و بر و بچس با اقتدار سيزدهم شدند تا کلا هيچ جايي براي کري خواندن (بهجز آن يک خوردهاي که تحت هر شرايطي، براي زنده ماندن، بايد خواند) هم نمانده است. اين فصل آخر لوطيگري و مردانهگي را هم نشان دادند. به هرچه تيم ته جدولي بود حسابي باختند که در ليگ نگاهشان دارند. ضربهي آخر را هم که حاجي امروز زد و کارمان را ساخت. ژنرال امير قلعهنويي را با احترام آورد سر تيم. کمک هايش هم محمود خان فکري و جناب کماسي شدند. البته به گمانم نيت حاجي خير است. اينکار را کرد که ذرهاي اميدواري به فصل بعد باقي نماند و برويم بدون نگراني به زندگيمان برسيم.
اما از دوچيز خوشحالم! اول اينکه اين پرسپوليسيهاي طفل معصوم بعد از اين همه سال به يک مقامي رسيدند. من خودم شخصا چند نفري را ميشناسم (حالا در عالم رفاقت اسمشان را نميبرم) که اگر امسال هم پرسپوليس مثل چندين سال قبل به جايي نميرسيد دچار آسيبهاي جدي ميشدند. دوم اينکه پرسپوليس با افشين قطبي قهرمان شد. اين آدم خيلي بيشتر از فوتبال ايران آدم حسابي است.
خلاصه اينکه امسال فقط جام حذفي ماند براي استقلال که آنرا هم تا چند هفتهي ديگر ميگيريم و سال بعد ميرويم آسيا، بدون توجه به پاسيا و حتي لنگيا!! (يا چيزي در همين حدود).
پاس در عمق
چهارشنبه و پنجشنبهي قبل دو روز بسيار سخت را گذرانديم. آرش بيمارستان بود و ما چند نفر، پر از نگراني و استرس بوديم و تمام تلاشمان اين بود که هرچه ميتوانيم انجام دهيم تا در اين تنهايي و غربت، با کمترين دردسر و هزينه از اين ماجرا بگذريم. نگرانيمان نه مصنوعي بود و نه آميخته به اغراق و غلو. شاهدش هم چشمهاي پر از اشک بود و چهرههاي سرخ و برافروخته و چشمهاي نگراني که مدام به گوشهاي خيره ميماندند و نشان از ذهني آشفته داشتند.
از آنروزها که گذشتيم، وقتي آرش به لطف خدا توانست روي دو پاي خودش بايستد، مدام دارم به آنچه در آندو روز گذشت فکر ميکنم. فکرهاي زيادي از ذهنم گذشت. به لحظه لحظهي آن دو روز فکر کردم. به رفتارهاي خودم، عکسالعملهاي گاه تند و گاه آرامم و به رفتارهايي که از ديگران ديدم. در آنچه از اين به بعد مينويسم هيچ اعتباري نيست. اينها تنها يک مشت گزارهاند که به ذهنام رسيدهاند و هنوز مرتب و دستهبندي نشدهاند. وروديهايم هم تنها مشاهدات آن دو روز نبوده است. اين ماجراي اخير تنها يک تلنگر بود که تصميم بگيرم به اين چيزها فکر کنم.
يکي از اين فکرها که امروز بيشتر در سرم ميچرخيد آن بود که رفتار آدمها در آن شرايط سخت چهقدر حاوي چيزي از جنس ارزش بود؟ آيا ميشود در مورد آن آدمها بر مبناي آن دو روز قضاوتي کرد؟ قطعا آن آدمها (در چارچوبهاي اخلاقياي که من بهشان معتقدم) با آن رفتارهايشان کرامت بيشتري دارند از کسي که ممکن است همهي آن ماجرا را به تلاونگ مبارک هم حساب نکند. اما من گمان ميکنم رفتارهاي بسيار زيبا و انساني در شرايط بسيار سخت را شايد بتوان با گل زيبايي مقايسه کرد که يک مهاجم از يک پاس توي عمق بينظير ميسازد. آن گل بيترديد زيبا بوده است، اما در آن شرايط از يک مهاجم متوسط هم انتظار جدي ميرود که آن پاس را به ثمري برساند. بهنظرم ميرسد شرايط سخت، جايي است که از يک آدم که حداقل ردي از شرافت در وجودش باشد، انتظار ميرود تمام تلاشاش را براي حل مشکل انجام دهد.
سالها پيش آدمي که قبولاش داشتم جملهاي گفت که در ذهنام ماند. ميگفت کاش بتوانيم آدمها را همانطور که هستند بپذيريم. اين جمله نقطهي اتصال حکايت آندو روز و مسير جاري زندگي من است. من گمان ميکنم شرط پذيرفتن آدمها قدرت تفکيک رفتارهاي متفاوت يک آدم، در شرايط گوناگون از يکديگر و توصيف او در يک فضاي طيفگونهي وسيع است؛ يا قدرت تشخيص و تحليل علل دقيق رفتارها؛ همينطور توان دريافت پيامي که در هر رفتار و عمل نهفته است؛ و تمام اينها ممکن نيست جز در مرور زمان. يک رفتار به شدت انساني در شرايط بحراني ميتواند معنايي نهچندان واجد ارزش داشته باشد. چه بسا ناشي از حس برتريجويي، نمايش يا حسي شبيه به اين باشد. رفيقي داشتم سالها پيش از اين در دوران دبيرستان که امروز به گمانم يک گوشهي اين دنيا دارد دکتراي رياضياتاش را ميگيرد. يکبار که از دست کسي عصباني بود گفت که تواضع افراطي، دقيقا شکل تشديدشدهي خودنمايي است. آنچه من ميخواهم بگويم چيزي در همين مايههاست. رفتارهاي انساني در شرايط آرام و متعادل ديريابترند. انجامشان هم مشکلتر است. در شرايط عادي چه بسيار رفتار انساني که از سوي هيچکس ديده نميشود و همين ميتواند يکي از دلايل مهمي باشد که باعث انگيزهي کمتر در انجامشان ميگردد. بگذريم از اينکه تداوم اين رفتارهاي انساني در شرايط عادي بسيار محتمل است که حمل بر بلاهت و ناداني هم بشود.
فراي تمام اين مسائل، پذيرفتن ديگران، آنگونه که هستند، نيازمند توان ديگري از جنس بينيازي و سينهي گشاده است. اين بينيازي شرط لازم تداوم آن رفتارهاي انساني است و آنچه شايستهي بيشترين تجليل است همين تداوم است. من اينروزها در ذهنم مدام مشغول افتخار کردن به آن رفقاي نازنيني هستم که در اين چند روز سخت در کنارشان بودم. اما کمي يادگرفتهام و بايد بيشتر ياد بگيرم که بر سر راه دريافتهايم از ديگران تعديلکنندهاي بگذارم که رفتارهاي ناگهاني، چه زيبا و چه زشت را حذف کند. آنچه معيار داوري است رفتار انسانها در وضعيت پايدار است و اين به دست نميآيد مگر در گذر زمان. يک نکتهي مهم ديگر هم وجود دارد. و آن، اين است که نتيجهي اين داوري پايدار به چهکار ميآيد؟ در اين مورد نميخواهم زياد حرف بزنم. فقط به گمانم اقتضاي پذيرفتن ديگران، آنگونه که هستند اين است که نتيجهي اين داوري در شکل رفتار ما (و نه محتواي آن) با ديگران به هيچ کاري نيايد. اين ادعاي آخر ادعاي پر ابهامي است که خودم هم هنوز ايدهي روشني در موردش ندارم. بايد به دو چيز بيشتر فکر کنم. اول معناي پذيرفتن ديگران و به دنبال آن تنظيم درست شکل و محتواي رفتار. ياد گرفتن تمام اينها، تا رسيدن به آن نقطه که درک درستي از شخصيت آدمهاي اطرافت داشته باشي و خطاهاي فراوان موجود در روابط آزارت ندهد، داراي مسير سخت و دشواري است که پيمودناش مهارتهاي فراواني ميطلبد، اما من گمان ميکنم بايد آنرا پيمود.
بهنظرم شايد اين بينيازي همان «حسبنا الله و نعم الوکيل، نعم المولي و نعم النصير» باشد. دست کم من اينگونه گمان ميکنم و اينطور آرزو دارم. در پيمودناش هم بيترديد بي ياري خودش ناتوانم.
يا علي مدد.
جيره
چند ماه پيش يک پروژهي بسيار زيباي فرهنگي به اسم جيرهي کتاب را پيدا کردم. ماجرا از اين قرار است که در اين پروژه هر ماه براي شما يک کتاب فرستاده ميشود. آنرا ميخوانيد و در سايت در موردش نظر ميدهيد. براي اين عضويت در اين پروژه ميتوانيد مشترک بستههاي متنوعي بشويد. ميتوانيد بخواهيد که هرماه بدون اطلاع شما کتابي را برايتان بفرستند تا فرصت انتظار و هيجان دريافت يک کتاب جديد را داشته باشيد. ميتوانيد مشترک مجلات شويد، يا محصولات فرهنگي دلخواه خودتان را از مسئولين اين پروژه بخواهيد. قسمت قابل استفادهاش براي من چيزي است به نام جيرهي خارجه که براي فارسي زبانهاي بيرون از ايران ايجاد شده است.
به چندين دليل به گمانم بايد عضو اين پروژه شد و از آن حمايت کرد. اول اينکه در مملکتي که سرانهي مطالعهاش چيزي در حدود دو دقيقه در روز است، طبعا يک حرفهي مبتني بر کتاب نبايد تجارت نان و آبداري باشد. صد البته ادامه پيدا کردن يک چنين حرکتي هم به پول احتياج دارد. بنابراين عضويت در اين طرح دستکم ميتواند به روشن ماندن اين چراغ کمک کند. به علاوه آقاي ماني شهرير، بزرگواري که امور اين طرح را رتق و فتق ميکنند، مثل هر آدمي از توسعهي ايدهشان و استقبال ديگران از آن لذت ميبرند. خصوصا در چنين طرحي که به احتمال فراوان باعث و بانياش دغدغههاي فرهنگي هم از کارش داشته است، رونق طرح دلگرمي عميقتري براي مجري طرح خواهد آورد. پس باز هم اگر گمان ميکنيم اين کار، کار خوبي است بايد از آن استقبال کنيم. نکتهي مهم ديگر اينکه براي آن آدمهايي که دور از مملکت دستشان از کتابهاي فارسي کوتاه است چه فرصتي ميتوان يافت مغتنمتر از اين؟
من خودم مشترک جيرهي خارجه شدم. سلايقام را همان اول کار برايشان نوشتم و خواستم که به انتخاب خودشان هر ماه کتابي برايم بفرستند. هيجانانگيز بودن اين تصميم به جاي خود، اما اينکار يک خطري هم دارد. آن هم اين است که اگر مثل من اقبال بلندي داشته باشيد، جيرهي دو ماه آخرتان از بين کتابهايي انتخاب ميشود که قبلا خواندهايد. روال کار آنطور که در يکي از بروشورهايشان نوشته بود اين است که اينطور مواقع اول به مسئولين طرح خبر ميدهيد که کتابي که گرفتهايد تکراري است. آنها هم برايتان کتاب ديگري ميفرستند. اما شما هم بايد اين کتاب را به کسي که اين کتاب را تا بهحال نخوانده است هديه بدهيد. حالا من دو کتاب دارم که ميخواهم هديه بدهم. يکي "ارميا"ي آقاي رضا اميرخاني است و ديگري "سلاخخانهي شمارهي پنج" اثر آقاي کورت ونهگات. دومي را من شديدا توصيه ميکنم و معتقدم هر آدم سالمي بايد اين کتاب را در دستکم يکبار در زندگياش بخواند. اگر دوست داشتيد که اين کتابها را بخوانيد، يک خبري به من بدهيد تا برايتان بفرستمشان.
يا علي مدد.
گيله مرد
نميدانم چهرا من خيال ميکردم که بزرگ علوي نويسندهي خوبي است؟ اولين تجربهام با کتابهاي بزرگ علوي به شدت شکست خورد. خواندن کتاب "گيله مرد" ديروز تمام شد. يک مجموعه داستان بود که گويا قرار بود مشکلات اجتماعي و سياسي يک دورهاي از تاريخ ايران را تصوير کند. هيچ از اين کتاب خوشم نيامد. به سختي خواندماش و تماماش کردم. اگر اين اخلاقم که کتابي را که شروع ميکنم بايد تمام کنم نبود بعد از همان يکي دو داستان اول کتاب را کنار ميگذاشتم. شايد من با يکي از کتابهاي بد او شروع کردهام. اگر کسي کتاب بهتري سراغ دارد معرفي کند تا آنرا بخوانم.
ليلين
ليلين منشي شرکت است. يعني در واقع يک وقتي که مدير ما خيال کرد دپارتمان "آر اند دي" با بقيهي دپارتمانها فرق ميکند و قرار است مهندسيناش تخم دوزردهاي براياش بگذارند و بقيهي آدمهاي مجموعه آنقدر که لازم است در خدمتشان نيستند، تصميم گرفت يک منشي ويژهي "آر اند دي" استخدام کند. آشنايي با ليلين که ماجراي استخداماش يکي از کشمکشهاي دپارتمان ما و بقيهي مجموعهي شرکت بود، آنقدر که اوايل ورود او به شرکت آدمهاي خارج از "آر اند دي" چندان تحويلاش نميگرفتند، يکي از اتفاقات خوب دوران حضور من در اين مجموعه بود.
همان هفتهي اول که ليلين استخدام شده بود، متوجه شباهت عجيباش با خالهام شدم.تقريبا هم سن و سال او است و نگاهش من را به شدت به ياد خاله فاطمه مياندازد. نميدانم خودم اولين بار نام خاله را روياش گذاشتم يا يکي ديگر از رفقا. اما هرچه بود امروز، همه خاله خطاباش ميکنيم. محبتهايش به ما، توجهاش به وضعيت کارهايمان، نگرانياش در مورد شرايطمان کاملا آشکار است. و همهشان از جنسي است که من هر بار که با يکيشان برخورد ميکنم يکجور خوشآيندي شاد ميشوم.
اينروزها که گويا يکي از مديرهاي مجموعه به او تذکر داده که زياد با بچههاي "آر اند دي" گرم نگيرد و از ما فاصله بگيرد، سعي ميکند کمتر خودش را آفتابي کند و گاهگداري، جايي که خيالاش راحت است که کسي متوجهاش نيست، به آرامي احوالي ميپرسد و گپي ميزند. اينطور وقتها خوشحاليام از ديدن اين رفتارهاي عميقا انساني، يا از ديدن آدمي که نوع ويژهاي از محبت را نسبت به ديگران نشان ميدهد، کاملا وصف ناپذير است.
اينها را نوشتم که دستکم خودم، هميشه آشناييام با ليلين و رفتارهاي اينروزهاياش را به خاطر داشته باشم. خدا را شکر بابت اين بهانههاي کوچک شادي که در زندگيمان قرار داده است.
يا علي مدد.
سهتار
يک زماني سه چهار سال پيش من چند ماهي ميرفتم پيش يک آقايي تا نواختن سهتار ياد بگيرم. پسر جواني بود که تازه پزشک شده بود و همان زمان که ما ميرفتيم پيشاش شاگردي، دوران سربازياش را ميگذراند. البته من خيلي زود فهميدم که نوازنده شدن نياز به همت بلند و تمرين مستمر دارد و آدمي به گشاده دلي من، همان بهتر است که فقط شنوندهي موسيقي باشد. خلاصه اينکه هنوز همهي درسهاي ماهور را نزده بودم که کلاس نوازندهگي ما تعطيل شد.
اين آقا که نامشان حامد خان افشاري است. همين بزرگواري است که عکسش را اين بالا ميبينيد. در کنسرت جناب محمدرضا شجريان که همين شبها دارد برگزار ميشود قيچک باس مينوازد. خلاصه فقط اسم پر ابهت ساز را داشته باشيد تا دستتان بيايد که من با چه آدمهاي حسابي و آيندهداري نشست و برخاست داشتهام.
آرامش
زندگي دوباره دارد روال زيبا و لذت بخشاش را پيدا ميکند. سه چهار ماه پيش هم به چنين وضعيتي رسيده بودم. اما عمرش به دو سه هفته نکشيد که انگار بلايي نازل شد و تمام آرامشمان را به هم ريخت. نتيجهي قصه آنکه علي و آرش برگشتند ايران سر زندگيشان. مدتي است که دارم تنها زندگي ميکنم. گمانم همين روزها بروم پيش امير که او هم بعد رفتن آرش تنها شده، تا اين چند وقتي که از ماندنمان مانده است را با هم زندگي کنيم.
اتفاقها ميروند و ميآيند. از شوک اولشان که گاه محکم ميزند پس گردنت اگر بگذريم، گرد و خاکشان زود مينشيند. آنچه ميماند تلاطم زندگي است و اينکه چهقدر سريع بتواني خودت را از مهلکه بيرون بکشي. اينرا هم بايد بگذارم کنار بسيار چيزها که شنيده بودمشان اما در اين دوسال، وقتي به سرم آمد بهتر فهميدمشان. جرات ندارم بگويم فهميدمشان، دو سال پيش هم با همين اعتماد به نفس خيال ميکردم ميدانمشان.
نسبت بيتصميمي با عدم آرامش يک نسبت مستقيم است. هرچه تصويرت از آيندهات روشنتر باشد و هرچه برنامهات دقيقتر باشد، يا دستکم خيال کني که برنامهات دقيق است، آرامشات بايد بيشتر باشد. اما هرچهقدر اين چند ماه دست و پا زدم که برنامهام را روشنتر کنم، هيچ اتفاقي نيافتاد. من هم مشکلام را اينطور حل کردم که کلا از تصميمگيري منصرف شدم. يکسري کار هست که احتمالا بايد انجام شد. فعلا چارهي ديگري هم نيست، پس عجالتا بهتر است شرمندهي زندگيام نشوم. اينطور کلا ضريب برنامه را در تابع آرامشام با خيال راحت صفر کردم.
يک ماه پيش رفتم کامبوج. مملکت بسيار عجيبي بود. يک مملکت خراب، بعد از بيست سال جنگ داخلي و بلايي که پل پوت و خمرهاي سرخ به سرش آوردند، آرام آرام داشت سر بلند ميکرد. آنروزها مقدار زيادي يادداشت برداشتم که هنوز همت نکردهام مرتبشان کنم. جداي از پنومپن که پايتخت بود و هنوز اثرات جنگ و فقر و بيچارهگي در آن کاملا آشکار بود، سيمريپ را هم رفتيم و ديديم. سيمريپ يک شهر تاريخي بود که اوايل قرن بيستم، فرانسويها آثار باستانياش را کشف کردند. چند شهر بزرگ و معابد باستاني جا مانده از قرن هشتم ميلادي به بعد. آنقدر زيبا بود و آنقدر تحت تاثير قرار گرفتم که سخت دوست دارم باز هم فرصت شود و بتوانم سيمريپ را ببينم. يک سري عکس هم گرفتم که بعضيهايش را اينجا گذاشتهام و بقيهاش را هم به مرور خواهم گذاشت. يادداشتهايم را اگر خدا بخواهد به زودي ميگذارم همينجا، اما اين نکته را بگويم که فرق عمدهي مستعمرات انگليس و فرانسه به گمانم در کيفيت غذايشان است. من در پنج روزي که آنجا بوديم تقريبا فقط غذاي محلي خوردم. به جرات ميتوانم بگويم که نان و غذايي را که در چولترين رستوران کامبوج خوردم، در بهترين رستوران مالزي گيرم نيامده بود.
خلاصه اينکه زندگي برقرار است. تمام تلاشم را گذاشتهام بر سر تمرين اين مهارت که آرامش ذهن و زندگيام را از حماقتهاي اطرافم مستقل کنم. دوست دارم اين فرصت باقي ماندهي پيش از سفرم را به انجام آن کارهايي بگذرانم که دوست دارم انجامشان دهم و ميدانم اگر بدون آن تجربهها از اينجا بروم بابت از دست دادن فرصتشان تاسف خواهم خورد.
يا علي مدد
غذا
تغذيه يکي از اساسيترين مشکلات من در اين مدت اقامت در مالزي بوده است. در اين دوران تنها دليل غذا خوردنمان نمردن از گرسنهگي بوده است. لذت بردن از غذا تبديل شده است به تجربهاي بسيار نادر و ارزشمند. بدون اغراق هر روز وقت ناهار چارهاي نداريم جز تحمل بوي تند و گاه زنندهاي که از غذاهاي آشپزخانهي شرکت بلند ميشود. اين بو به هر حال بعد از چند ماه عادي ميشود و تحملاش راحتتر، اما چيزي که از آن آزار دهندهتر است و هرگز عادي هم نميشود اين است که هر بار به يکي از همکارهاي محليمان ميگوئيم اين بو، که بيشباهت به بوي جوراب نيست از کدام غذا است، کمي با تعجب نگاه ميکند و بعد ميگويد «کدام بو؟».
هماهنگترين غذا با ذائقهي ما که در اين مملکت پيدا ميشود، غذاي هندي است. يک رستوران هندي نزديک خانهي ما هست به نام "کاپيتان" که گاهگداري سراغش ميرويم. در اين شهر اما دو رستوران هستند که گويا مشهورترين رستورانهاي هندي بين اهالي شهرند. يکي رستوران سري آناندا است و ديگر رستوران ولو. اولي کمي توريستيتر است و جماعتي که آنجا کار ميکنند کمي انگليسي ميدانند. اما دومي رسما جاي توريستها نيست. گارسنهاي "ولو" جز زبان تاميل حتي يک کلمه هم نميدانند. شنيدهام که آشپزهاياش را هم از تاميلهاي جنوب هندوستان ميآورد. اگر بخواهم يک مقايسهاي بکنم، رستوران "ولو" شبيه يکي از قهوهي خانههاي قديمي ميدان راهآهن است و البته با معيارهاي ايران، بسيار کثيفتر. من تقريبا مطمئنم اگر چنين رستوراني در تهران بود و ادارهي بهداشت تصميم ميگرفت به وظيفهاش عمل کند، نه تنها در رستوران را ميبست، صاحبانش را هم براي عبرت مردم در همان ميدان راهآهن آويزان ميکرد. من تا به حال سه بار با رفقاي هنديام رفتهام به اين رستوران و هر سه بار به شدت از غذايشان و فضاي رستوران لذت بردهام. آخرين بار سه چهار روز پيش يک از بچههاي چيني شرکت دعوتمان کرد به اين رستوران.
غذا را در اين رستوران روي برگ موز ميخورند و از بشقاب خبري نيست. قاشق و چنگال هم ندارند و بايد با دست بخوري، هر چند تعدادي قاشق و چنگال دارند که اگر ببينند قيافهات به اين حرفها نميخورد، ميروند و برايات ميآورند. اما چارهاي جز خوردن غذا روي برگ موز وجود ندارد. هر سه باري که آنجا رفتيم، وقتي گارسن آمد سفارش بگيرد و ديد که من زبان نميفهمم و رفيق هنديام بايد برايام سفارش دهد، رفت و برايام قاشق و چنگال آورد و هر سه بار من براي اينکه کم نياورم غذا را با دست خوردم. غذايشان به قدري تند است که درست بعد از سه چهار لقمه، تا لقمهي آخر اشک ميريزم و ميخورم. همراه غذا به عنوان نوشيدني يا آب خنک ميآورند يا دوغ. بعد از غذا هم يک نوشيدني داغ و تند که بهش ميگويند سوپ مرغ هست که خودشان ميگويند براي اينکه اينهمه ادويهي تند از پا نيندازدت بايد آنرا هم بنوشي. حجم ادويهي غذايشان بسيار زياد است و من که عادت به اين همه ادويهي محرک ندارم، هر بار بعد از خوردن غذا بايد خودم را برسانم به هواي آزاد و به زور قدم زدن و نفس عميق کشيدن خودم را جمع و جور کنم. اما با همهي اين اوصاف غذاهايشان بهقدري لذيذ است که هرگز حتي تصور تسليم شدن در برابر تندياش را هم نميکنم.
اينرا نوشتم تا بعد از مقايسهي غذاي مالزي و کامبوج، اعتراف کنم که اينجا هم گاهي چيزهاي لذت بخشي براي خوردن پيدا ميشود.
گذرنامه
در مرز خاکي سنگاپور و مالزي، براي بررسي گذرنامه و ويزا توي صف مسافران ايستاده بودم. مسافران بيشتر اهل مالزي بودند. جماعتي مثل ما براي گذراندن تعطيلاتشان آمده بودند و عدهاي هم کارگراني بودند که در سنگاپور کار ميکردند و در جوهورباهرو زندگي. نوبت من رسيد. گذرنامهام را به پليس زني که پشت باجه نشسته بود دادم. نگاهي به گذرنامه کرد و در کامپيوتر روبهروياش چيزي را نگاه کرد. گذرنامه را دور از دست من، روي ميز پشت سرش گذاشت و گفت کار شما کمي طول ميکشد اين کنار بايستيد تا صف متوقف نشود. از صف بيرون رفتم و در گوشهاي که نشانم داده بود ايستادم. چند لحظهي بعد دختر پليس ديگري، آمد سمت باجهي بررسي گذرنامه و گذرنامهي من را برداشت. بدون اينکه نگاهم کند، با دست اشارهاي به من کرد و با لحن نه چندان محترمانهاي صدا زد :«بيا». پشت سرش راه افتادم. کمي آنطرفتر دفتر پليس فرودگاه بود. در را باز کرد و بدون اينکه کلمهاي حرف بزند به من اشاره کرد که داخل شوم و در گوشهاي از اتاق منتظر بمانم.
گذرنامهام را روي يک ميز گذاشت و بيرون رفت. پشت آن ميز پنج يا شش پليس ديگر بودند و به کار خودشان ميرسيدند. چيزي حدود بيست دقيقه بدون اينکه کسي به من چيزي بگويد يا حتي نگاهم کند، گوشهاي اتاق نشسته بودم و گذرنامهام روي ميز بود. بالاخره ماموري چيني با لباس شخصي آمد و گذرنامه را برداشت و رفت. ده دقيقهي ديگر معطل ماندم. کس ديگري آمد و باز با اشاره فهماند بيايم پشت ميزي بنشينم. خودش آن سوي ميز ايستاد. چند لحظهي ديگر به گذرنامه و ويزايم نگاه کرد. بعد گفت ساکن کجايي. گفتم پننگ. گفت آنجا چه ميکني؟ گفتم مهندسم، آنجا کار ميکنم. گفت اينجا چه ميکني؟ گفتم براي سياحت آمدهام. گفت چند روز ميخواهي بماني؟ گفتم سه روز. گفت کجا؟ گفتم هتل فلان. گفت چهطور ميخواهي برگردي پننگ؟ گفتم بهمان طور. کمي ديگر به گذرنامه نگاه کرد و گفت منتظر بمان و باز رفت.
چند دقيقهي ديگر گذشت. اينبار پسرکي اونيفرم پوش آمد. اولين کسي بود که در نگاه اول لبخندي زد و صبح به خيري گفت. جواني بود مالايي. اسمش را از روي سينهاش خواندم. اسمش "امتياز" بود. گذرنامهام دستش بود. چيزهايي توي کامپيوترش وارد کرد و گذرنامه را تحويل داد و گفت به سلامت.
گوياي اين ماجراي نه چندان محترمانه، براي هر ايرانياي که بخواهد پا به سنگاپور بگذارد تکرار ميشود. دست کم من اين داستان را تقريبا بي کم و کاست از تمام ايرانيهايي که سفري به آنجا داشتهاند شنيدهام.
شنيده بوديم که ويزاي سياحتي کامبوج را لازم نيست از سفارت کامبوج در مالزي بگيريم. بايد برويم به کامبوج و در فرودگاه آنجا اقدام کنيم و ظرف کمتر از بيست دقيقه ويزا را صادر ميکنند. يکي از رفقا گفت بهتر است اين شنيدهتان را با سفارتشان در مالزي هم چک کنيد. بعيد نيست براي ايرانيها داستان ديگري داشته باشند. زنگ زديم به سفارت. گفتند براي ايرانيها و اتباع هشت کشور ديگر ويزايي در فرودگاه صادر نميشود. براي ويزا بايد از پيش اقدام کنيد. جزو مدارک درخواست براي ويزا هم بايد يک ضمانتنامه بياوريد که بهتر است سفارت ايران در مالزي آنرا صادر کرده باشد. به سفارت ايران زنگ زديم. آنها هم گفتند ما ضمانت کسي را نميکنيم! بالاخره با مدتي پيگيري موافقت کردند که نامهاي از شرکت را به عنوان تضمين بپذيرند.
موقع خروج در فرودگاه سيمريپ. گذرنامهام را به مامور بررسي گذرنامه دادم. فرمي را بايد پر ميکردم و امضا شده تحويلشان ميدادم. مشغول پر کردن فرم بودم که آن مامور ناگهان بلند شد و بي آنکه کلمهاي حرف بزند با گذرنامهام به سالني که پشت باجهي بررسي گذرنامه بود رفت. من هم همان جا پشت باجه منتظرش ايستادم. ده دقيقهاي که گذشت پشت سرم صفي طولاني تشکيل شده بود. يکي ديگر از پليسهاي فرودگاه صف را که ديد به من گوشهاي را نشان داد و گفت برو و آنجا بايست. خودش هم ايستاد پشت باجه تا کار بقيه را راه بياندازد. حدود بيست دقيقهي ديگر همانجا ايستادم و خبري نشد. رفتم و از آن جوانک دوم که ديگر سرش خلوت شده بود و مشتري هم نداشت پرسيدم اين رفيقتان کجا رفت؟ من نيم ساعت است معطل ماندهام. اول جوابم را نداد. دوباره پرسيدم من چهقدر ديگر بايد منتظر بمانم. سرش را بلند کرد و با بيحوصلهگي گفت منتظر بمان! ميآيد.
عصبي شده بودم. دوباره رفتم همان گوشه ايستادم و به باعث و باني اين بياعتباري هرچه دوست داشتم گفتم. از همه تلختر داشتن اين وضعيت در کشوري بود که سي سال جنگ داخلياش سال 1993 تمام شده بود و هنوز آثار جنگ و فقر به وضوح در تمام سرزمين آشکار بود. جرم و جنايت به بيان خودشان غير قابل مهار شده بود. همهجا به ما توصيه مي کردند که سخت مراقب وسايل گران قيمتمان باشيم. به خود من نزديک ده بار پيشنهاد ماريجوانا دادند که در آن سرزمين غيرقانوني است. روي تمام بروشورهايي که براي توريستها چاپ کردهاند به درشتي نوشتهاند که سوءاستفادهي جنسي از کودکان جرم است و مرتکب اين جرم، هر که باشد به زندان محکوم خواهد شد و با اين وجود به راحتيِ خريدن يک بطري آب معدني، ميشد کودکان زير ده سال را که براي رابطهي جنسي پيشنهاد ميشدند در شهر يافت.
به هر حال باز هم چند دقيقهاي گذشت تا آن مامور سلانه سلانه از آن اتاق بيرون آمد و پشت ميزش نشست. حتي اشاره نکرد که بيا. خودم رفتم بالاي سرش. مهري زد روي گذرنامه و آن را بست و درازش کرد به سويام. گذرنامه را که گرفتم با اشارهي دست فهماند که «مرخصي».
رفتم و در سالن انتظار نشستم. چند دقيقهاي نگذشته بود که صدايام کردند. باز به همان باجه بازگشتم. گذرنامهام را دوباره گرفت و به همان اتاق برگشت. اين بار البته زود بيرون آمد و دوباره گذرنامه را تحويلام داد.
اين دو تجربهاي است که خود من داشتهام. اگر بخواهم خاطرات ديگران را از اين برخوردها بنويسم، تا فردا صبح ميتوانم به نوشتن ادامه دهم. دليل اين رفتارهاي توهين آميز با اتباع ايراني هرچه باشد، تحملش بسيار سخت است. به خصوص که دست کم قسمتي از دلايل اين توهينها حماقتهاي آدمهايي است که نميفهميدند و هنوز نميخواهند بفهمند تعامل با دنيا يعني چه. پرداختن هزينهي حماقت ديگران و تلاش براي نشان دادن تفاوتهاي خودت با آن احمقها جدا کار تلخي است.
اين مشکل البته آنچنان بزرگ و غير قابل تحمل نيست. سخت هست، اما نه به اندازهي نااميدي از آينده و تاريکي چشم انداز زندگي در آن سرزمين. اميدي اگر به اصلاح باشد، تحمل تمام اين فشارهاي کوچک و بزرگ آسانتر است. اما وقتي از اين اميدواري هم خبري نيست، نه انگيزهاي براي تحمل ميماند و نه دليلي براي استقامت. آنوقت است که خوب احساس يک دنکيشوت نادان و سادهلوح و قابل ترحم را ميشود درک کرد.
يا علي مدد.
مدير
حرف ناجوري زد و جواب حرفش را به تندي دادم و خلاصه اعصابمان خراب شد!
ماجرا را چند بار نوشتم و از اشارههاي خشمگينانهام خوشم نيامد و پاکاش کردم. ديگر شايد چندان مهم نباشد. حالا که گويا قرار است قصه به همين زوديها تمام شود، بگذار اين چند بار هم بگذرد.
اميدوارم اين انتظار مزخرف زودتر تمام شود. بيشتر دوست دارم از اين برزخي که گرفتارش شدهام بتوانم بيرون بيايم. ديگر کمکم تحمل و صبرم دارد سر ميآيد. تمام شود که هم خودم خلاص شوم، هم اين بندهي خدا که بيخبر گرفتار ما کردهاندش و او هم هيچ ايدهاي ندارد که چهطور با ما رفتار کند.
منتظرم و اگر کمک کند راضي به هر چه بخواهد،
يا علي مدد.
سال نوي چيني
دوشنبهي هفتهي قبل شروع سال نوي چيني بود و امسال اولين سالي بود که من شاهد جشن سال نو بودم. دو سال پيش کمي بعد از سال نو به مالزي آمدم و سال گذشته هم درست در همين روزها برگشته بودم ايران تا از پاياننامهام دفاع کنم. سال نوي چيني سال قمري است و حدود ده روز کوتاهتر از سالهاي خورشيدي. شايد مفصلتر از هر مناسبت چيني ديگري، سال نو پر است از انواع سنتها و آداب و رسوم متفاوت و رنگارنگ. اين مراسم وسيع، از دو سه روزي پيش از سال نو شروع ميشود و تا پانزده روز پس از آن ادامه دارد.
آنقدر که من ديدهام چينيها غنيترين مجموعهي باورها و آداب خرافي را دارند. نصف چيزهاي دنيا در فرهنگشان نحس و نامبارک است. عدد چهار و مشتقاتش همهگي نحوست دارند. دُم گربه نامبارک است. آنقدر هم در اين اعتقادشان استوارند که اوايل من خيال ميکردم نسل گربههاي اينجا کلا دُم ندارند، بعدتر فهميدم که جماعت چيني در اولين فرصتي که دستشان برسد دُم اين مخلوقات خدا را ميبرند. جادوگري و موجودات تخيلي و محاسبهي سعد و نحس روزگار هم وزن بسيار قابل توجهي در تصميمگيريهايشان دارد. يک روزهايي از سال را غذا ميپزند و ميگذارند کنار در براي ارواح درگذشتهگان خانواده، تا سير و راضي نگهشان دارند. اين خرافات حتي در گذر زمان، با پيشرفت علم و تکنولوژي، در زمينههاي جديد بازتوليد هم ميشوند. يکي از اين خرافاتي که عمرش نبايد از چند دهه بيشتر باشد اين است که با دوربين عکاسي نبايد عکسي گرفت که فقط سه نفر در آن باشند. در اين فرهنگ سال نو که در واقع مهمترين حادثهي فرهنگي است، گلچيني است از همهي اين باورهاي متنوع و جذاب چيني.
از چند روزي قبل از سال نو همه به تکاپو ميافتند. خانهها را تميز ميکنند، خريد منزل ميکنند، تعداد زيادي نارنگي ميخرند که ميوهي مخصوص سال نو و نماد برکت و اقبال و ثروت است و خودشان را براي پذيرايي از مهمانان عيد آماده ميکنند. اين نارنگيها کاربردهاي متنوعي دارند. به عنوان برکت به هم نارنگي هديه ميدهند. آنها را در اطراف محيط کارشان ميگذارند يا در گوشه و کنار خانه ميچينند تا در سال جديد برکت را به زندگيشان بياورند. مثل خودمان، تخممرغ رنگي هم دارند. رنگ قرمز در فرهنگ چيني (يا شايد هم در آداب بودايي) گويا اهميت اساسي دارد. تخممرغ ها را يکسره رنگ قرمز ميزنند و در خانهها ميگذارند يا به بچههاي کوچک هديه ميدهند. اين تخممرغ قرمز فقط مختص سال نو نيست. نميدانم نماد چيست که در هر مناسبت شاد و مبارکي مانند ازدواج و تولد و ساير جشنهاي ريز و درشتشان آنرا هم فراهم ميکنند. از دو سه روز پيش از عيد لباسهاي قرمزشان را هم به تن ميکنند و انتظار سال نو را ميکشند.
معتقدند که دو روز مانده به عيد، بودا که مجسمهاش را در خانه دارند به آسمان ميرود و چند روزي را در آسمان ميگذارد. آنقدر که جسته و گريخته شنيدهام، گويا بودا به عرش ميرود تا با خداوند بزرگ مذاکره و چانهزني کند و سهم خانواده از برکت سال آينده را از خداوند بگيرد و با خودش بياورد. اين فرآيند لابيگري در روز چهارم يا پنجم سال نو تمام ميشود و بودا با آنچه که از گفتوگوهايش با خدا بهدست آورده به خانه باز ميگردد. در روز عروج بودا به آسمان، نظافت منزل بايد تمام شده باشد. اهل خانه براي بدرقهي او، غذاي لذيذي ميپزند و در مقابل پيکرهي بودا ميگذارند. شنيدهام که اينکار براي نشان دادن ارادت به بودا و جلب رضايت او پيش از سفر به آسمان است.
دو روز بعد از آنکه بودا روانهي آسمان شد، سال نو ميشود. چينيها بسيار مقيدند، که در آستانهي سال نو هرکجا که باشند بايد تمام فاميل در کنار بزرگ فاميل جمع شوند و شام سال نو را با او بخورند. اين سنتشان باعث ميشود شهري مثل پننگ که درصد بالايي از جمعيتاش را چينيها تشکيل ميدهند بسيار شلوغ شود و جايي مثل کوالالامپور که ميزبان تعداد زيادي چيني مهاجر از شهرهاي ديگر است در روزهاي اول سال نو خلوتتر شود. تقريبا در اين دو هفته چينيها هيچ کار مهم و جدي را شروع نميکنند. هر کاري که در اين روزها براي کسي پيش بيايد، نبايد توقع داشته باشد که کارش تا پايان سال نو جدي گرفته شود.
نور و آتش و آتشبازي، قسمت مهم ديگر آداب و سنن چيني است. در معابد بودايي نور و روشنايي هميشه حضور جدي دارد. عودها و شمعهايي که زائرين براي عبادت روشن ميکنند جزئي مهم از عبادت است. در روزهاي زيادي از سال، صبحها که در خيابان ها قدم بزني اثر آتش، شمع و يا عودي که شب پيش در گوشه و کنار براي نذر يا عبادت روشن شدهاند را ميتواني پيدا کني. اين تجليل از نور و آتش در سرتاسر روزهاي سال نو برقرار است. چينيهاي زيادي در اين چند روز خانههايشان را با چراغهاي قرمز، چراغاني ميکنند و تقريبا هر شب بساط آتشبازي بهراه است.
آتش بازي در دو شب به اوج ميرسد. يکي شب سال نوست و ديگري شب چهارم يا پنجم که بودا از سفر آسمان باز ميگردد. اين شب، شب تجليل از پرودگار آسمان و دعا براي تقدير سال آينده است. تا نيمهي شب مراسم مفصل آتشبازي است و از نيمهي شب تا ساعت چهار صبح هم مراسم دعا و ندبه به درگاه خداي آسمان است. من آن شب توي اتاقم نشسته بودم و مثل هرشب داشتم وبگرديام را ميکردم. حوالي ساعت نه يا ده شب، آتشبازيشان شروع شد. يک مراسم پرنور و پرصدا که هيچ از چهارشنبه سوريهاي وحشتناک خودمان کم نداشت. چند دقيقهاي مانده به دوازده هم برنامه تعطيل شد و لابد جماعت رفتند تا براي شبزندهداريشان آماده شوند.
نکتهي بانمک ديگر اين است که وقتي سال نو ميشود، تا وقتي که بودا برگردد و برکت را با خودش بياورد، اهل منزل نظافت را متوقف ميکنند. کسي خانه را نظافت نميکند، زبالهها را در گوشه و کنار خانه رها ميکنند و خودشان را نميشويند تا مبادا برکت و اقبال زندگيشان را ناخواسته، لابهلاي چيزهايي که وقت نظافت ميشويند يا از خانه بيرون ميکنند بگذارند و از دستشان بدهند.
روز آخر سال نو، که ميشود سهشنبهي هفتهي آينده، روز عشق است. نکتهي جالب در اين روز عشق اين است که بر خلاف ساير روزهاي عشق، بار مراسم بر دوش دخترهاي عاشق است، نه پسرهاي عاشق. اگر دختري کسي را دوست دارد و به او عشق ميورزد بايد برايش هديهاي بخرد و عشقاش را به او ابراز کند.
در اين ايام سال نو يک عبارت معروف چيني وجود دارد که همهجا روي در و ديوار نوشتهاند. اين عبارت چيني که نزديکترين تلفظش به زبان فارسي ميشود «گونگ سي فا چاي» نوعي آرزوي برکت کردن است. در جواب اين آرزو مجردها ميتوانند به افراد متاهل بگويند «هوم پا نالاي». اين يکي درخواست عيدي کردن است. تا آنجا که من فهميدهام «نالاي» يعني «بِدِه» و «هوم پا» نام يک پاکت سرخ رنگ است که توياش پول ميگذارند و به هم هديه ميدهند. ميگويند در تايوان شاغل بودن شرط کافي براي دادن «هوم پا» به ديگران است. اما در پننگ کسي از شاغل مجرد چنين توقعي ندارد. رسم «هوم پا» دادن از آن رسمهاست که در جامعهي چند فرهنگي مالزي به بقيهي اقوام هم وارد شده است. مالاييهاي مسلمان در عيد فطر عيديهايشان را در پاکتهايي مشابه اما سبز رنگ ميگذارند و هندوها شادباش عيد ديپاوالي را که عيد خداي نور است در «هوم پا»هاي زرد رنگ به هم ميدهند.
همهي اينها را اين چند روز يا همکارهاي چينيام برايم تعريف کردهاند، يا دوستان چيني که بيرون از شرکت پيدا کردهام. به گمانم يکي از تجربههاي زيباي من در اين دو سال زندگي، جشن گرفتن چهار سال نوي مختلف در هر سال و ديدن جشنها و کارناوالهاي نژادهاي مختلف ساکن در مالزي بوده است. ديروز و امروز هم مراسم تايپوسام هندوهاست که نوعي مراسم شستوشوي گناه و طلب عفو کردن از درگاه خداست. هنوز فرصت نکردهام بروم و اينيکي را ببينم. اگر فرصت کنم و بروم و ببينمشان، مشاهداتم از اين مراسم را هم خواهم نوشت.
-------------------------------------------
امروز صبح وقتي از خواب بلند شدم، يکي از رفقا تلفن زد. وقتي صحبت ميکرد صدايش آشکارا ميلرزيد. شب قبل حال پدرش بد شده بوده. ميبرندشان بيمارستان و معلوم ميشود سکتهي مغزي کردهاند. همان شبانه جراحيشان ميکنند و الان هم هنوز در بيهوشي بعد از جراحياند. با امير رفتيم و براي امشب بليط گرفتيم که فردا صبح تهران باشد. سخت اميدوارم و دعا ميکنم که ماجرا به خير بگذرد و عاقبت تلخي نداشته باشد.
امير چند وقت پيش ميگفت نميدانم چرا اتفاقات بد، هر از گاهي دسته دسته، با هم بر سر آدم فرود ميآيند. اينبار هم انگار يکي ديگر از همان وقتهاست. خدا اين اتفاقات عجيب و غريب را که اين چند وقت دارد بر سرمان ميآيد به خير بگذراند.
يا علي مدد.
چهارشنبه سوري
در اين دو سال که نوروز را بيرون از ايران ميگذرانم، به بهانهي چهارشنبه سوري همهمان جمع ميشويم جايي در شمال جزيره، در کنار ساحل و آتشي روشن ميکنيم و شامي مي خوريم و وقتمان را به گپ زدن ميگذرانيم. هر سال معمولا چهار پنج نفر مهمان غير ايراني هم داريم تا بتوانيم دو سه ساعتي با شرح انواع و اقسام فستيوالهاي ايراني سرشان را گرم کنيم.
رومي، خدمتکار اندونزيايي نادر، هر دو سال آمده بود. پارسال به شوخي به او گفتيم که بايد در دلت آرزو کني و از روي آتش بپري تا سال بعد آرزويت برآورده شود. دخترک بيش از انتظار ما ماجرا را جدي گرفت. رفت پشت آتشها ايستاد چشمهايش را بست و بلند گفت: «ميخواهم سال بعد ازدواج کنم.» بعد شروع کرد به از روي آتش پريدن. همه خندهمان گرفت و دو رانندهي هندي شرکت که با ما آمده بودند، شروع کردند به مسخره کردن رومي. اما او بي توجه به همهمان چند بار ديگر کارش را تکرار کرد.
چند ماه پيش که رفته بوديم خانهي نادر، رومي نبود. نادر گفت، رفته است اندونزي براي مراسم ازدواجش. همان خاطره يادمان آمد و کمي خنديديم.
امسال همراه نادر، هم رومي آمده بود، هم دختر اندونزيايي ديگري که قرار بود بعد از رفتن رومي خدمتکار جديدشان بشود. وقتي آتشها را روشن کرديم، رومي با باوري مومنانه، شروع کرد به توضيح دادن مناسک پريدن از روي آتش براي رفيقاش. ميگفت بايد نيت کني، آرزويت را بلند بگويي و هفت بار از روي آتش بپري. نبايد بيش از يک آرزو هم بکني، قضيه جدي است و سالي فقط ميتواني يک آرزويت را بگيري. بيشتر آرزو کني ماجرا لوث ميشود. بعد خودش و رفيقاش کاملا جدي، رفتند، آرزو کردند و هفت بار از روي آتش پريدند.
براي من اتفاق امسال، ديگر به اندازهي پارسال خندهدار نبود.
زولتان، رفيق مجارستانيمان هم آن شب آمده بود. کمي که نوشيد، سرش گرم شد و زبانش باز. دو سه ساعتي گپ زديم، از در و ديوار و روزگار، خوش گذشت. يکي از چيزهايي جالبي که حين حرفهايمان فهميديم اين بود که گويا ما و خود مجارها تنها مللي هستيم که به سرزمين آنها ميگوئيم مجارستان. مابقي دنيا «هانگري» صدايش ميکنند.
پراکنده از روزگار
امروز آخرين روز کار من در پننگ مالزي بود. اين روز قرار بود يک ماه پيش باشد، يعني درست دو سال بعد از پيوستن من به اين شرکت. اما پررو بازي و لجاجتي که بر سر يک مورد اختلافي در قرارداد نشان دادم باعث شد مجبور شوم يک ماه بيشتر بمانم، بياينکه بتوانم هيچ اعتراضي بکنم. بارها با خودم گفتم که آيا اگر آنچه آزارم ميداد نبود، ميماندم؟ شايد چند ماه بيشتر، اما دلايلم براي ترک اينجا آنقدر وسيع شده بود که ديگر توجيه منطقي براي ماندن نداشتم.
امروز هرگز شاد نبودم. اضطراب و دلتنگي به هم آميخته اينروزها همراهم بود و با گذشت روزها شديدتر ميشد. بيش از هشت ماه بود که مقدمه چيني ميکردم و انتظار ميکشيدم براي رسيدن به اين روز، اما هرچه به آخرين روزهاي اين دوران نزديکتر ميشدم بيشتر دلم ميگرفت. در اين دو سال زندگي چيزهايي پيدا کردم که با رفتن از اينجا بخشيشان را از دست خواهم داد و همين از دست دادن منرا دلتنگ ميکند. از وقتي که روياپردازي قسمت قابل توجهي از تنهاييهايم را به خودش اختصاص داد، خانهي روياييام، خانهاي بود در شهري خلوت و آرام که پنجرهاش روبه دريا باز شود. اين دو سال در چنين خانهاي زندگي ميکردم. آدمهايي را اينجا پيدا کردم و باهاشان رفاقت کردم که هرچه بيشتر از رفاقتمان ميگذشت، از همصحبتي با آنها بيشتر لذت ميبردم. کارهايي را در اين دو سال تجربه کردم که به گمانم فرصت تجربه کردنشان را بدون زندگي در اينجا پيدا نميکردم. اگرچه با دانستن تمام اينها تصميم به بازگشتن گرفتم، اما باز نميتوانستم جلوي احساسات اينروزهايم را بگيرم.
در اين دو هفتهي آخر همه طور ديگري مهربان شده بودند. انگار به مريضي دارند ميرسند که قرار است دو هفتهي ديگر بميرد. در نصف رستورانهاي معروف و قديمي پننگ که در اين دو سال حتي اسمشان را نشنيده بودم، در اين دو هفته مهمان اين و آن بودم. آنقدر اينروزها تحويل گرفته شدهام که گندش در آمده. شايد همين مهرباني بيش از حد اينروزهايشان بوده که باعث شده بيشتر از دوريشان غصه دار شوم.
در ماههاي آخر، هر روز که ميگذشت بيشتر يقين ميکردم که تصميم درست بازگشتن است. تمام دعايم در اين روزها اينبود که نخست خداوند هرگز منرا همکاسهي آدمهاي کوچک و حقير نکند و ديگر اينکه کمکم کند تا خودم هرگز گرفتار اين پستي و حقارت نشوم. بارها به خودم گفتم آيا اين معنياش اين است که گمان ميکنم الان گرفتار حقارت نيستم؟ و بديهي بود که جواب منفي است. اگرچه گاه امر چنان مشتبه ميشد که گويا من بري از اين روحيهي خجالتآور و آزار دهندهام، اما شرمساريهاي گاه و بيگاه نشان ميداد که من هم به همين بلا مبتلا هستم. برخياش را خودم ميفهمم و بعد احساس شرمندگي ميکنم. برخياش را هم شايد آنچنان درش غرق شدهام که حتي متوجهاش هم نشوم و هيچ احساس ناخوشايندي هم بعد از آن سراغم نيايد.
آدمها شرايط مختلفي دارند. چيزي که اميدوارم در اين کشمکش چندماهه دريافته باشم اين است که حق داوري اخلاقي دربارهي احدي را ندارم. نه حقاش را دارم نه تواناش را. بدون اطلاع کامل از شرايط آن آدم، از آنچه بر او گذشته است، آنچه آزارش ميدهد و آنچه زندگي او را ميسازد، اخلاقا مجاز نيستم دربارهي او داوري کنم. آدمها کارهايي ميکنند که من دون شان خودم –يا ايدهآلي که آرزويش را دارم- ميدانم. اما من به گمانم مجاز نيستم او را دربارهي اين عمل خطاکار بدانم. اينروزها فکر ميکنم اگر تمام بهرهي من از اين دو سال همين مشق مدارا بوده باشد، من از اين تجربه راضيام.
هرچه بود، اين مرحله از زندگي من هم تمام شد. اميدوارم بتوانم شکر آنچه در اين دو سال به من عطا کرد را به جا بياورم و از خودش همت و تدبير برداشتن قدم بعدي را طلب ميکنم. اطمينانم بر عطا و رحمت و حکمتاش، اميدوارم ميکند بر طلبم. انشاءالله راضي خواهم بود به هر چه رضاي اوست.
--------------------------------------------------------
فردا مدت اعتبار رواديد مالزي من تمام ميشود. اما قصد ندارم به اين زودي به ايران بازگردم. هنوز کارهايي دارم که ميدانم اگر بدون انجام دادنشان باز گردم، به سختي بتوانم فرصتي دوباره پيدا کنم براي تجربهشان. قصد داشتم در اين مدت پيش از بازگشت به خانه، به سفر بروم. برنامهي اوليه سفر به تايلند و ويتنام بود. وقتي براي رواديد ويتنام اقدام کردم، ديدم بين تايلند و ويتنام کشور کوچکي هست به اسم لائوس. با خودم گفتم ايدهاي خوبي است اگر از تايلند تا ويتنام را زميني سفر کنم و از لائوس رد شوم. سفارت ويتنام حتي گذرنامهام را تحويل هم نگرفت و گفت اتباع ايران جز از سفارت ويتنام در ايران نميتوانند براي رواديد اقدام کنند. سفارت تايلند هم گفت چون از مدت اعتبار مجوز کارم کمتر از شش ماه باقي مانده، نميتوانم از مالزي براي رواديد اقدام کنم. اينجا من ماندم و آن کشور کوچک که اساسا در برنامهي اوليه نبود. تصميم گرفتم به مقاومت ادامه دهم. روي نقشهي گوگل گشتم و ديدم آن حوالي ميانمار را هم داريم. اندونزي هم براي اتباع ايران رواديد نميخواهد. پس برنامه را تبديل کردم به يک سفر سه هفتهاي به اين سه سرزمين. امشب با اتوبوس به کوالالامپور ميروم. فردا صبح عازم ميانمار خوام بود. اگر زنده باشم، حدود يک هفته بعد به لائوس ميروم و يک هفته بعدتر هم اندونزي. به جز بعضي از بليطهاي هواپيما ديگر هيچ فکري براي سفر نکردهام. ميروم توکل به خدا تا ببينم چه چيزي انتظارم را ميکشد. به جز آنجا که مجبور بودهام سفر هوايي داشته باشم، بقيه را ميخواهم زميني يا دريايي بروم. از ميانمار تا لائوس هم ممکن است بتوانم راهي پيدا کنم که از مرز زميني عبور کنم، براي همين هنوز فکري براي آن قسمت نکردهام و منتظرم تا به ميانمار برسم و بعد تصميم بگيرم.
اين اولين تجربهي اين چنيني من است. تنها ميخواهم به سفري بروم که عامدانه ترجيح دادهام وحشي و بيبرنامه ادامهاش بدهم. دو کشور از اين سه کشور هم معروفند به کمي ناامني. مرض قديمي حرض خوردن هم به سراغم آمده است. از دو روز پيش نگرانم که مبادا چيزي را جا بگذارم، تمام اين دو روز دارم فکر ميکنم در نادرترين شرايط چه چيزي ممکن است به کارم بيايد که من همراه خودم برنداشتهام، شايد ده بار کوله پشتيام را دوباره بستهام، اما هنوز اين نگراني دست از سرم برنداشته. علاوه بر اين درد مزمن اين نو بودن تجربه هم کمي مضطربم ميکند. نميدانم اين سه هفته چهطور خواهد گذشت، اما به گمانم اگر زنده باز گردم تجربهي دلپذيري خواهد بود.
-----------------------------------------------------------
ماه بعد، دو روز پيش از انتخابات در ايران خواهم بود. وقتي داشتم زمان برگشتن به ايران را تنظيم ميکردم تلاش کردم تا روز انتخابات در ايران باشم. به کنار رفتن محمود احمدينژاد اميد زيادي بستهام، اگرچه به هيچ کدام از دو نامزد منسوب به اصلاحطلبان اميد فراواني ندارم. درد بيبرنامهگي و حرف مفتزدن همچنان گريبان همهشان و همهمان را گرفته است. اگرچه مغازلهي عاشقانه هوادارهاي ميرحسين با او و بيبرنامهگي او و ستادش حتي در تبليغات انتخاباتي براي من از مرز تهوع هم گذشته است، اما باز به گمانم او اکنون کمي از جناب شيخ وجيهتر است. اما باز صبر خواهم کرد تا آستانهي انتخابات. اگر برايم مسجل شود که راي شيخ بيشتر است به او راي خواهم داد، اگرنه به ميرحسين.
روزگار عجيبي شده است. جدا وقتي ميبينم عکسي که در آن ميرحسين دست همسرش را گرفته است و در کنار هم راه ميروند، اينچنين مايهي هيجان و بهجتمان ميشود، دلم بر بيچارگي خودمان ميسوزد. وقتي بديهيترين چيزها، مثل جانمان، آزاديمان، خانوادهمان، نان شبمان، تبديل ميشود به جديترين مطالباتمان، بيترديد بايد در صحت بسياري چيزها ترديد جدي کنيم. اگر اين روزگار ما و اين انتخابات حيرتانگيزمان، حقيقتا مايهي تاسف است، اما هيچ چارهي ديگري جز تن دادن به همين رويه براي نجات نميشناسم. اينروزها فقط از صميم قبل دعا ميکنم خدا همهمان را از اين فتنه که گرفتارش شدهايم نجاتمان دهد.
در اين سه هفته هيچ دسترسي به خبر نخواهم داشت. عامدانه تلاش ميکنم جز به حد ضرورت از مظاهر فناوري فاصله بگيرم. اميدوارم وقتي که از سفر باز ميگردم، اوضاع و احوال بهتر از الان که تا سفرم سه ساعت بيشتر نمانده است باشد.
توکل و اميدم به اوست،
يا علي مدد
پايان
بالاخره رسما از خاک مالزي خارج شدم و راهي خانهي خودم شدم. دو سال و خردهاي از عمرم که در اين سرزمين سبز گذراندم به سرآمد و دورهي جديد زندگيام انشاءالله قرار است آغاز شود. به تهران که برسم، اگر زنده باشم و خدا بخواهد، مفصلتر خواهم نوشت. از روزگاري که گذشت راضيام و به روزهاي پيشرو اميدوار. اميدم به عنايت خداست و ميدانم که نااميدم نميکند.
يا علي مدد
بازگشت
امروز وقتي دختر کنار دستيام در هواپيما بدون وقفه، در تمام مدت پرواز، هر چهار ثانيه خِرتي ميکرد و دماغش را بالا ميکشيد، ياد جملهي حکيمانهاي افتادم که ده دوازده سال پيش پدري به پسرش گفت و من شنيدم که «اگر آن بالا جا داشت پائين نميآمد، اينقدر بالا نکش».
قصد مسخرهگي کردن ندارم. دست کم براي من که امروز دارم به خانه بر ميگردم و به نظر ميرسد روزگار ولگردي و خوشگذرانيام دارد تمام ميشود، وقتي به اوضاع و احوال اينروزها و آنچه دارد بر سرمان ميرود فکر ميکنم و سعي ميکنم دورنماي اتفاقات را براي خودم تصوير کنم، اين جمله از جهات مختلفي معنا پيدا ميکند.
اينها را دارم در فرودگاه مينويسم؛ وقتي که منتظرم تا وقت پرواز بعدي برسد. يادداشت قبليام را هم در چنين وضعيتي نوشتم. از آنروز که به تهران رسيدم چندين بار خواستم چيزي بنويسم. قبل از آن جمعهي وحشتناک هيجانزده و نگران بودم و نميتوانستم ذهنم را مرتب کنم و بعد از آن جمعه هم اولش شوکه و کتک خورده، بعد عصباني، کمي بعدتر افسرده و در نهايت حيران و مضطرب بودم. هر بار تصميم گرفتم چيزي بنويسم، به سرعت اتفاقي افتاد و تحليلهايم را آنچنان به هم ريخت که آنچه دوست داشتم بنويسم ديگر به نظر خودم هم درست نميآمد. ديگر به شدت احساس ميکنم که آنچه دارد اتفاق ميافتد از توان تحليلي من پيچيدهتر است. حرفهايي که الان به ذهنم ميرسد بيشتر از جنس نگراني از مباداهايي است که دوست ندارم رخ بدهد. اگر همت کنم، قبل از اينکه بفهمم فکرهاي الان من هم دور از واقعيت و پرت است، دوست دارم بنويسمشان.
کار و زندگي جديتر هم احتمالا از چند روز ديگر شروع ميشود. بهانههايي که براي علافي کردن داشتم همهگي تمام شدهاند. برگشتن به زندگي منظم، بعد از نزديک سه ماه زندگي نامنظم و رها، گمان کنم کمي دردسر داشته باشد که چارهاي جز تحملش نميشناسم. اميدوارم به خير بگذرد.
يا علي مدد.
شرم
همان دو سه روز اول که آمده بودم ايران، از خانه زدم بيرون به تهران گردي. شب تولد حضرت زهرا (س) بود. نزديک غروب ميدان رسالت بودم. سوار يکي از تاکسيهاي شهرک شدم. صندلي عقب نشستم، پشت راننده، کنارم پسري نشسته بود بيست و چند ساله، احتمالا جوانتر از من، و کنارش دختري دو سه سالي جوانتر از خودش.
هر دو ساکت و آرام کنار هم نشسته بودند. تاکسي که حرکت کرد پسرک آرام به دخترک گفت «منو ببخش، مرد خوبي نيستم.» دخترک دستپاچه شد و گفت «وا» و نگاه منتظر و حيرانش را دوخت به پسر که يعني چرا؟ پسر همينطور که زل زده بود به پشت صندلي روبهرو گفت: «امشب دوست نداشتم دست خالي باشم. بايد يه چيزي برات ميگرفتم. بايد ميبردمت ميگردوندمت. اما پول نداشتم. به خدا هيچي نداشتم.». دختر ناگهان گر گرفت، با صدايي بغضآلود انگار شروع کرد به التماس کردن «ترو خدا! اين چه حرفيه ميزني؟ چه ربطي داره؟ کي گفته اگه دوسم داري حتما امشب بايد يه چيزي برام بگيري؟ مگه تولدم شام منو نبردي بيرون؟ مگه چهار ماه پيش نرفتيم اون پيرهن گلداره رو برام خريدي؟ مگه هر وقت پول داشتي برام يه چيزي نخريدي. حالا امشب پول نداري چه اشکالي داره؟» صداي دختر آشکارا ميلرزيد. پسر سرش را پائين انداخت و هيچ نگفت. دختر کمي ساکت شد و خيابان را تماشا کرد. بعد برگشت و آرام شروع کرد براي پسر از شامي که ميخواهد امشب بپزد و حرفهايي که از اين و آن شنيده بود صحبت کند. حرف ميزد و مدام از پسر تائيد ميخواست تا او هم چيزي در جواب بگويد. پسر هم به کلمهاي اکتفا ميکرد و باز ساکت ميشد. دختر و پسر، حوالي سراج، کنار مسجد پياده شدند و رفتند.
نزديک دو ماه از آن روز گذشته، اما هنوز صداي شرمندهي پسر و پاسخ ملتمسانهي دختر را دارم ميشنوم.
يا علي مدد.
غرور
صندلي عقب تاکسي نشسته بودم. من پشت سر راننده بودم، خانم ميانسالي در صندلي وسط نشسته بود و آقايي سوي ديگر کنار پنجره. سرم به فکر و خيال کار خودم گرم بود و حواسم به اطراف نبود. ميانهي مسير حرکات غير طبيعي مردي که آنسوي صندلي نشسته بود توجهم را جلب کرد. آهسته سعي کردم نگاهش کنم تا بفهم اين همه ناآرامياش از چيست. صورتاش را نميديدم. فقط مشت گره کردهاش را ميديدم که گاهي بلند ميکرد و سخت به روي سينهاش و ميکشيد و بعد دستاش را پائين ميآورد و به روي زانو ميکوبيد. فهميدناش هيچ مشکل نبود که حالاش اصلا خوب نيست و از چيزي درد ميکشد. خانم ميانسال کنار من هم همهي حواسش پيش همان مرد بود. مرد همانطور که سرش را به صندلي تکيه داده بود –و من هنوز نتوانسته بودم صورتش را ببينم- با صدايي آرام و بيرمق، دستگيرهي پنجره را از راننده خواست. به سختي شيشه را پائين کشيد و صورتش را به باد سپرد. بيشتر خم شدم تا صورتش را ببينم. چشمهايش را بسته بود و سرش را رها کرده بود. انگار توان نگه داشتن سرش را نداشت. صورتش از درد گرهي داشت و هنوز داشت مشت بستهاش را به سينهاش ميماليد. خانم ميانسال نگران پرسيد: «آقا چيزي شده، حالتون خوش نيست؟». مرد سرش را به نشانهي پاسخ مثبت تکان داد. زن دوباره پرسيد: «قلبتون ناراحته؟ قرص زير زبوني همراتون هست بهتون بديم؟». مرد که هنوز چشمهايش بسته بود اينبار سرش را به نشانهي نفي تکان داد. زن پرسيد: «ميخواين برين بيمارستاني، کلينيکي، جايي؟» مرد باز هم سرش را تکان داد که «نه». همه ساکت شديم، اما نگراني رهامان نميکرد. کمي گذشت. حس کرديم باد که به صورت مرد خورد، کمي نفس کشيدنش منظم تر شد. اما هنوز چشمهايش بسته بود و صورتش، انگار از درد چروک داشت. زن که معلوم بود هنوز نگران حال مرد است پرسيد: «آقا بهتر نشدين؟ کجاتون درد ميکنه؟». مرد با صدايي که آميخته بود به خس خس سينه، گفت: «ميسوزه، سينهام ميسوزه! شيمياييام، هميشه سينهام ميسوزه!». همهمان ساکت شديم. انگار دنيا ساکت شد. صدا از هيچ چيز در نميآمد. زن دوباره سکوت را شکست، اين بار آرامتر و با صدايي که ردي از بهتزدهگي داشت پرسيد: «ميخواين ببريمتون بيمارستان؟» مرد باز با تکان سر و چشم گفت «نه، لازم نيست». کمي سکوت کرد، انگار که بخواهد نفس بگيرد، و گفت: «اونجا هم بريم کاري نميکنن! بهم کورتون ميزنن. اينقدر کورتون بهم زدهان که همه استخونام پوک شده!». نفسم در نميآمد، اول از بهت و بعد از بغضي که چنگ انداخته بود روي گلو. به پارک وي که رسيديم، از تاکسي پياده شدم و رفتم طرفش. گفتم: «اگر حالتون خوش نيست، ميخواين همراتون بيام؟». مرد نگاهم کرد و گفت: «نه، خوبم، چيزيم نيست، خودم ميرم». مرد راه افتاد پياده به سمت تجريش، خم شده بود روي سينهاش، مشت بستهاش را هنوز روي سينه فشار ميداد و انگار خودش را روي زمين بکشد، به راهش ادامه داد.
من کمي همانجا ايستادم، تماشاياش کردم و بعد به راه خودم رفتم.
محسن
توي مترو، روي يکي از دستگيرههاي آويزان از ميلهها نوشته بود: «به باقالي گفتن چرا با محسن؟ گفت نه اينکه خيال کني چون قدش بلندهها، نه! کلا بچهي خوبيه.»
يعني توي اين مملکت، در مترو هم براي آدم اعصاب راحت نميگذارند!
عاشورا
از صبح تمام خيابانهاي منتهي به مناطق مرکزي را بستهاند. هيات مذهبي که سهل است، رهگذر را هم راه نميدهند و با کتک ميرانند. حوالي ميدان امام حسين (ع) و خيابان گرگان و محلهي نظامآباد که هر سال پر از دسته و هيات عزاداري بود، امسال بدون هيچ نشانهاي از عزاداري، از صبح منتظر اتفاق امروز عصر بوده است.
آنوقت خبرنگار رفته سراغ يک نفر که روي تخت بيمارستان خوابيده. مي پرسد:«شما جزو عزاداران بوديد؟». طرف جواب ميدهد: «بله». بعد ميپرسد: «چطور اين اتفاق افتاد؟». طرف ميگويد: «روي موتور داشتيم از چهارراه رد ميشديم. يکدفعه چهل پنجاه نفر ريختند سرم و کتکم زدند. لابد چون قيافهام شبيه بچه مذهبيها بود کتکم زدهاند.»
به آن يکي ميگويد: «شما کجا بوديد؟». جواب ميدهد: «زير پل، کنار موتورم ايستاده بودم، که يکدفعه سي چهل نفر حمله کردند و منرا به اينروز انداختند.»
اينروزها چيزهاي زيادي اعصابم را خراب ميکند. يکياش اين است که قدرت و پول و رسانه و اسلحه و سلطنت همه دست خودشان است، بعد در استفاده از اينهمه ميخواهند به رويات بياورند که يا احمقي که اينها را باور ميکني، يا احمق نيستي و مجبوري بپذيري که ما زورمان زياد است و دوست داريم ابله تصورتان کنيم.
-----------------------
روزهاي بسيار بدي را شاهدم. در عاشورا هم خون ريختند، آدمهايشان را باز انداختند به جان خلق الله که دو روزي بيشتر تاج و تختشان بماند. آنقدر که عقل من ميرسد، به نظرم ميرسد که اين مسير برگشت ندارد و کار اين فرقهي خونريز تمام است. کي و کجا و چطورش را نميدانم، اما وقوعاش به گمانم حتمي است. اوضاعشان آنقدر ناپايدار شده که ديگر نتوانم روز خوش اين جماعت را تصور کنم. اما نشانههايي که ميبينم هم چندان به بعد از تغيير اميدوارم نميکند. ميترسم از روزي که اين آدمهايي که اعتقاداتشان با هم زاويهي آشکار دارد و امروز به بهانهي دشمن مشترک کنار هم ايستادهاند و اختلافات را پنهان ميکنند و پشت آنچه به آن اعتقاد ندارند سنگر ميگيرند، فردا (اگر فردايي در کار باشد) که وقت سهم خواهي برسد همان بلايي را به سرمان بياورند که بارها آمده و روزگارمان را به اينجا رسانده.
خدا به همهمان رحم کند در اين ميانه،
يا علي مدد.
و اليک المشتکي
الهي عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و اليک المشتکي و عليک المعول في الشدة و الرخاء.
دوباره نفسم تنگ شده و حالم انگار بوي درد و خون گرفته است. بعد از آن هفتهي سياه اول، هيچ وقت در اين چند ماه حالم اينقدر بد نبوده است. دستم از همه جا کوتاه، افسرده از روزگار سياه امروز، نااميد از تمام فرداهاي متصور، دلتنگ از ستم اين فرقهي ستمکارتر از امويان، امشب حال و روزم بسيار خراب است.
الهي عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و اليک المشتکي و عليک المعول في الشدة و الرخاء.
دستم به نوشتن نميرود. از سر تشويش و استيصال آمدم چيزکي بنويسم تا گرهي راه نفسم باز شود. اما نميشود، نميتوانم. امشب دلم سخت گرفته است.
خودت به دادمان برس.
بوسه
وارد خانه که شدم دیدم پایا، پسر چهار سالهی خواهرم توی هال نشسته و مشغول بازی است. گفتم: «سلام عزیزم، خوبی؟ میای بغل دایی یه بوس بهم بدی خستگی از تنم در بیاد؟». با ناز سرش را بلند کرد و گفت: «سلام، نه، من به شما بوس نمیدم! من فقط به دخترا بوس میدم!».
منطق هزینه-فایدهی پشت حرفش بینظیر بود. بچه از الان خوب فهمیده که باید انرژیاش را چطور هزینه کند.
زندان
امروز خواب عجیب و با نمکی دیدم. یکی از شفافترین خوابهای من در این چند وقت بود؛ تقریبا تمامش، با جزئیات در خاطرم مانده است. خواب دیدم دستگیر شدهام. وقت دستگیری، پروندهام را نشانم دادند. پر بود از پرینت چیزهایی که در وبلاگ نوشتهام یا این طرف و آنطرف به اشتراک گذاشتهام. روی پرونده هم یک خلاصه وضعیت گذاشته بودند. نام و نشانیام روی کاغذ بود با خلاصهای از علایقم، مثل موسیقی و کتاب و اینطور چیزها. اتهامم حضور در تجمعات بود و مدرکش نشانههایی که در اینترنت گذاشته بودم. گویا یک نفری در گودر مرا فالو میکرد و هماو گزارشم را رد کرده بود. پائین نوشته، یک چیزی در مایههای خلاصهی وضعیت من یا جمعبندی نظر کارشناس پرونده در مورد اتهام من بود که نوشته بود، من در مجموع شرایط موجود کشور را نمیپذیرم.
منتقلم کردند به بند عمومی، اما هنوز بازجوئیهایم شروع نشده بود. یک عده بودند که بازجوئیشان شروع شده بود، یک عده تمام شده بود و قرار بود به قید وثیقه آزاد شوند، عدهای هم اوضاعشان خراب بود و گویا ماندنی بودند. از رفقای قدیمی هم چندتایی را در بند دیدم. دو سه روزی گذشت و هنوز نوبت بازجویی به من نرسیده بود. نگران بودم که ماندنم طولانی شود، مدام به خودم روحیه میدادم و تلاش میکردم مقاوم بمانم. قدیمیترها میگفتند اگر راه بیایی و مقاومت نکنی و مثلا حاضر به اعتراف و مصاحبه بشوی، زودتر آزادت میکنند. توی خواب دوست نداشتم کسی برایم وثیقه بگذارد تا بیایم بیرون. تصمیم گرفته بودم تن به اعتراف ندهم. اما سخت نگران بودم که این دو سه روز بشود دو سه ماه، کم بیاورم. یک جورهایی هم این فضا ایجاد شده بود که احتمالا من را به این زودیها رها نمیکنند.
یکی یکی آشناهای من را به یک دلیلی از بند بیرون میبردند و هرچه تنهایی من بیشتر میشد، نگرانیام هم زیادتر میشد. نکتهی جالبش این بود که در تمام مدت خواب، از همه بیشتر نگران حال و روز بابا بودم. یک جای خواب، داشتم با یکنفر گپ میزدم و وسطهای صحبت که بحث به خروج یا فرار از ایران، بعد از آزادی کشید، غصهام گرفت که چهطور از ایران بروم و بیرون از ایران ماندن را تحمل کنم. در همین اثنا، هنوز دچار بلاتکلیفی بودم که از خواب بلند شدم.
خیلی دوست داشتم، اگر کسی را میشناختم که تعبیر خواب بداند یا این نشانهها را بشناسد، از او بپرسم چه بلایی به سر روانم آمده که افتادهام به دیدن اینطور خوابها!
تقلب
چهارشنبه شب، دو روز قبل از سالگرد انتخابات، از فرودگاه که در آمدیم، ساعت از نه شب گذشته بود. آخرین تاکسی درست پیش از بیرون آمدن ما مسافری سوار کرد و رفت. فقط یک وانت با رانندهی سی چهل سالهاش که دشداشهای کرم رنگ به تن داشت بیرون فرودگاه ایستاده بود. کمی چک و چانه زدیم تا راضی شد ما را به اقامتگاهمان برساند.
کمی که گذشت، راننده که لهجهاش منرا به یاد عربهای خوزستان میانداخت –اگرچه اهالی قشم گویا عرب نیستند-، به من که کنارش نشسته بودم گفت: «شما که اونجائین با دکتر چه میکنین؟»، گفتم: «هیچ! تحمل میکنیم»، گفت: «اینجا اوضاع خیلی بد شده. زن خیلی کم شده، همهی مردها رفتن چهارتا پنجتا زن گرفتن تا امسال بچهدار شن و یک میلیون تومان رو بگیرن، دیگه توی شهر دختر نمانده»، عصبانی شدم و گفتم: «مرتیکه دروغ میگه! چرا باور میکنین؟ از کجا میاره این همه پول به شما بده؟ تازه مگه بچه خودش خرج نداره؟» سری تکان داد و گفت: «خودم هم میدونم برادر. بچه مدرسه میخواد، غذا میخواد، اما ما هم مجبوریم، جا نداریم، خرجی نداریم، پنج ساله اینجا زلزله آمده هنوز خانهمان رو نساختن، هنوز آوارهایم». اینرا گفت و ساکت شد.
خجالت کشیدم از خودم؛ از عصبانیتم؛ و از صدایی که بلندش کرده بودم، به خیال اینکه مرد روستایی نادان را آگاه کنم. شرمنده شدم از وسعت بیخبریام.
تبلیغات
اولینباری که علاقهمند به مجلهای شدم حوالی چهارده پانزده سالگیام بود. هفتهنامهی «مهر» را حوزهی هنری منتشر میکرد، سید علی میرفتاح سردبیرش بود به گمانم و آدمهای جالبی که آنروزها توی حوزهی هنری جمع شده بودند، از فرهنگ و هنر و کمی سیاست در آن مینوشتند. یا تیراژ مجله بسیار پائین بود، یا هوادارانش بسیار زیاد، که ما هر دوشنبه که روز انتشارش بود، بعد از مدرسه، خودمان را به سرعت میرساندیم به مغازهی حوزهی هنری، تقاطع شانزده آذر و انقلاب، و قبل از تمام شدن مجله میخریدیمش. دیگری هم «پیام امروز» بود که عماد نائینی منتشرش میکرد. بیشک بهترین مجلهای بود که در تمام زندگیام میخواندمش. «پیام امروز» مثلا ماهنامه بود، اما آنقدر مشکل مالی داشت که عملا هر دو سه ماه یک شماره منتشر میکرد و گاهنامه بود. بخواهم توصیفش کنم، میگویم مقالاتش سهل و ممتنع بود. نویسندگانش آنقدر قلم توانمندی داشتند و زیبا مینوشتند که وقتی خواندنش را شروع میکردم، از سرمقاله تا صفحهی آخرش را واو به واو میخواندم. تیم سردبیری «مهر» چندی بعد تغییر کرد و آرام آرام جذابیتش را برایم از دست داد. نمیدانم تا کی ماند و چهقدر دوام آورد، اما من از زمانی به بعد دیگر نخریدمش. «پیام امروز» را اما مجدانه خواندم تا روزی که در اتفاقی نه چندان نامنتظر، توقیف شد و عمرش سرآمد.
از آنروز تا الان مجلههای زیادی درآمد و من مرتب خواندمشان تا توقیف شدند. دیگر برایم عادی شده بود که نشریهای که من دوستش داشته باشم، عمرش به دنیا نیست و باید فرصت کوتاه را دریافت.
اینروزها، دو مجله منتشر میشوند که باز اگرچه تمام تلاششان را میکنند دور از مناطق ممنوعه حرکت کنند، اما به خاطر ترکیب نویسندگانشان، منتظرم که بهزودی خبر توقیفشان را بشنوم. «مهرنامه» و «نافه» را در این وانفسا بگیرید و بخوانید. قدر هماین پنجرههای کوچک را هم، در این تاریکی باید دانست.
یا علی مدد.