انقلاب

سخنراني امام در بهشت زهرا، سال 1357، سخنراني جالبي است. اصولاً حرف‌هايي که سه چهار سال اول انقلاب گفته و شنيده مي‌شدند، حرف‌هاي جالبي بودند. اين سخنراني را به روايت ميزان‌نيوز مي‌توانيد از اين‌جا بخوانيد.
يک جاي اين سخنراني براي من خيلي جذاب است. از جنس آن حرف ديگر امام است که در فرانسه گفتند، جمهوري ما همان جمهوري است که در همه جاي دنيا برقرار است. امام در اين سخنراني گفتند:

این سلطنت از اول یك امر باطلی بود، بلكه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینكه ما فرض می كنیم كه یك ملتی تمامشان رای داند كه یك نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لكن اگر چنانچه یك ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می كند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است..

البته عمده تکيه‌ي اين مطلب بر رد سلطنت و حکومت موروثي و بر انتخابي بودن حاکم است. امام من دوست دارم سوالي مطرح کنم که آيا اين گزاره‌ي درست را که سرنوشت هر ملتي به دست خودش است، نمي‌توان تسري داد و مصداقش را از اعتراض به سلطنت به ديگر سيستم‌هاي حکومتي نيز گسترش داد؟ آيا همين اعتراض به هر سيستم غير قابل انعطافي که پديده‌اي در عامل سياست را – که ممکن است تنها يک فرد به عنوان حاکم نباشد - به نسل‌هاي آينده تحميل مي‌کند وارد نيست؟
اگر امروز دريافتيم که قسمتي از نظام سياسي‌مان ايراد دارد، هيچ مکانيزم نظارتي درستي براي قسمت‌هايي از ساختار سياسي موجود نيست و يا آن‌قدر ضعيف و غيرواقعي است که بيشتر به شوخي شباهت دارد تا نظارت توده‌ي مردم بر ساختار قدرت، کسي حق چنين اعتراضي را به صورت رسمي و قانوني دارد؟ و آيا اصولاً کسي اعتراض او را به رسميت خواهد شناخت؟
من گمان مي‌کنم مشکل ما تنها اين نيست که به علت عدم توان‌مندي در اجرا نتوانسته‌ايم يک سيستم کارا مبتني بر راي ملت ايجاد کنيم، بلکه امروز قسمتي از بدنه‌ي قدرت، که از قضا قسمت فربه‌اي از آن هم شده‌اند، اصولاً به ضرورت جريان يافتن راي مردم در امور باور ندارند.
اين‌روزها شنيدن حرف‌هاي کساني که در آغاز انقلاب دستي در اداره‌ي امور داشتند و امروز هم علي‌رغم حذف‌هاي متعدد و متنوع پس از انقلاب، هنوز دست‌کم دستي از دور بر آتش سياست دارند، بسيار شنيدني است.
از اين دست تغييرات بنيادي در شعارهاي اوليه‌ي انقلاب زياد مي‌توان مشاهده کرد. بسياري از اين انحرافات در شعارهاي اوليه نيز به دست مذهبيوني رخ داد که گمان مي‌کردند متولي انقلابند و موظفند با دست خودشان انقلاب را به حکومت حجت (ع) متصل کنند. اين افراد که عموماً فاقد سعه‌ي صدر کافي بودند و تجربه و دانشي نيز در اداره و تدبير امور نداشتند، مسبب وقايعي شدند که امروز گويا اندک اندک دارد شيرازه‌ي امور را از هم مي‌پاشد و انقلاب را يک‌سره به چيزي تبديل مي‌کند که در مخيله‌ي هيچ‌يک از انقلابيون نخستين نمي‌گنجيد. حذف نيروها به دلايل گوناگون، اعدام‌هاي بي حساب و گسترش فضاي امنيتي در کشور، اداره‌ي کشور بر اساس احساس و خيال و آرزو، پس زدن نيروهاي توان‌مند و بعدتر سيستماتيک کردن اين فعاليت‌ها با طرح ولايت مطلقه و نظارت استصوابي و محدود کردن آزادي‌هاي فردي و مدني بلايي به سرمان آورد که دريافتنش جز نگاه کردن، به چيز ديگري نياز ندارد.
امروز وقتي با خودم فکر مي‌کنم، آرزو مي‌کنم اي‌کاش امام از قم به جماران نقل مکان نمي‌کرد و حتماً روشن است که منظورم تنها نقل مکان جغرافيايي نيست. گمان مي‌کنم نقشي که امام به عنوان يک فقيه جسور و يک عالم ديني نوگرا، در فضاي بسته‌ي حوزه‌ي آن‌روز مي‌توانست ايفا کند بسيار موثرتر از حضور او در تدبير امور اجرايي مملکت بود. اگر او در قم مي‌ماند و به تربيت نسلي ديگر از مطهري‌ها مي‌پرداخت امروز شاهد نبوديم که فضاي حوزه همان‌قدر بسته بماند که در آن روزگار بود. شايد امروز نمي‌ديديدم که به مدد فضايي که پس از انقلاب ايجاد شد، همان‌ها که مخالف برافراشتن پرچمي بودند، پرچم را به دست بگيرند و به ناکجايي ببرند که تنها خودشان مي‌خواهند.
من بسيار حسرت مي‌خورم که چرا گفتمان نويي که در آن دو سه دهه‌ي حوالي انقلاب به همت مرداني مانند، آيت‌الله صدر، امام موسي صدر، امام خميني، مرحوم مطهري، مرحوم طالقاني و امثالهم به جريان افتاد، با حذف فيزيکي و يا فکري آن‌ها از حوزه متوقف شد و منجر به توسعه‌ي آن نوگرايي در حوزه نشد. چه‌کسي ترديد دارد که آن نظريات که در نوع خود اولين نظريات گسترده و کلان اجتماعي و سياسي متناسب با روزگار نو در فقه شيعه بودند فاقد ايراد و ضعف و کاستي بودند، اما مسيري که بايد طي مي‌شد تا آن نظريات فرصت طرح پيدا کنند و به کمال برسند هرگز فراهم نشد. آن‌چنان‌که امروز طرح همان مدعاها در عرصه‌ي سياست گاه مستوجب عقوبت است. هرچند تصوير و تابلوي بي‌خاصيت و مقلوبي از آن‌ها تبديل شده‌اند به امور مقدسي که قانوناً کسي حق نقد و جرح و تعديل آن‌ها را ندارد.
نمي‌دانم چه بايد کرد. گاه آرزو مي‌کنم اي‌کاش مسير اتفاقات به سمتي پيش برود که قداست آن پديده‌هايي که در اين سه دهه‌ي اخير تبديل به امر قدسي شده‌اند بشکند تا بتوان از سدشان عبور کرد و مسير نويي را تجربه کرد. اگرچه آن‌چه در اين سال‌ها ديده‌ام و شنيده‌ام من‌را بسيار نگران مي‌کند نسبت به اين‌گونه اراده‌هايي که معطوف به شکستن و کوفتن و ريختن هستند. اين مملکت روزهاي زيادي به خودش ديده است؛ روزهايي بسيار تلخ‌تر و سنگين‌تر از آن‌چه ما امروز تجربه مي‌کنيم. تاثر من از اين نيست که آن‌چه امروز بر ما مي‌رود، مسيري غير قابل بازگشت است. آن‌چه براي من بسيار سنگين است هزينه‌اي است که در طي اين مسيرِ مبتني بر سليقه‌ي اقليتي مشخص، از محل دين و اعتقادات مذهبي صورت مي‌پذيرد. دردناک‌ترين موضوع براي من گره خوردن نهاد دين و قدرت با يک‌ديگر است به گونه‌اي که حوزه حکومت را تطهير مي‌کند و به عوض قدرت اين فرصت را براي حوزه فراهم مي‌کند که يک اعتقاد را به نام اعتقاد رسمي ترويج کند و از گسترش ديگر صداها جلوگيري نمايد. آثار سوء اين پديده نيز در کم کردن عمق دين‌ورزي و برخورد خردمندانه با دين و گسترش خرافات و شعار و هيجان در دين‌ورزي احتياجي به شرح و بسط ندارد.

گمان مي‌کنم در اين وانفسا، ديدن و ياد گرفتن هم‌چنان مناسب‌ترين انتخاب است. شايد در همه‌ي زمان‌ها اين عمل مناسب‌ترين انتخاب باشد. شايد اگر سي سال پيش آدم‌هايي که ذهني روشن و دلي پاک داشتند، و انديشه‌اي جز اصلاخ امور نداشتند، به جاي ورود بي‌محابا به عرصه‌ي اجرا به تقويت توان خودشان هم مي‌پرداختند، بلاي امروز کمي قابل تحمل‌تر مي‌شد.

اميد دارم به توسعه‌ي خرد و سعه‌ي صدر و اميد‌ دارم به روزي روشن،
روزي که ما نزديک مي‌بينيم، اگرچه عده‌اي دور مي‌پندارندش.
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Feb 2, 07 10:55 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


ما و قوم يهود

اول داستان اين عکس‌ها را ببينيد که يک بنده‌ي خدايي از ديوارهاي محله‌ي يهودي نشين همين شيراز خودمان برداشته است. اين عکس‌ها در حقيقت بهانه‌ي نوشته شدن اين چند خط شده‌اند.
يک آقايي – که چون آدم شناخته شده‌اي است نامش را نمي‌برم – مي‌گفت: - که البته من با يک واسطه اين حرف‌ها را شنيده‌ام – چند سال پيش مدتي را در آمريکا گذرانده بود. از قضا روز قدس هم همان‌جا بود. رفقايي که آن‌جا داشته و او را مي‌شناخته‌اند، مي‌خواسته‌اند يک راه‌پيمايي مفصلي راه بياندازند و از او مي‌خواهند تمام ذوقش را بگذارد براي زدن طرحي ضد صهيونيستي که آن‌ها روز تظاهرات آن را بگيرند سر دستشان. آن بنده‌ي خدا مي‌نشيند يک طرحي در مي‌آورد از ستاره‌ي داوود، که تبديل شده است به صليب شکسته‌ي نازي‌ها. تظاهرات برگزار مي‌شود و اين طرح هم روي تابلويي نقش مي‌بندد و در خيابان به نمايش در مي‌آيد. رفيق ما مي‌گفت همان شب يک شبکه‌ي خبري که تظاهرات ما را پوشش داده بود، گزارش راه‌پيمايي را با تفصيلات پخش کرد و آن طرح کذا را هم بارها و بارها به تصوير کشيد. بعد از آن بلافاصله تصوير يک پيرزن يهودي را نمايش داد. پيرزن تمام خانواده‌اش را در جنگ جهاني دوم از دست داده بود. نازي‌ها تمام آن‌ها را کشته بودند و تنها اين پيرزن باقي مانده بود. پيرزن گريه مي‌کرد، ماجراي از دست دادن خانواده‌اش را تعريف مي‌کرد و بعد از آن مي‌گفت که چه‌طور برخي مي‌توانند يهوديان را با نازي‌ها مقايسه کنند. اين بنده‌ي خدا مي‌گفت با اين توالي هوشمندانه در پخش گزارش‌ها، آن‌چنان هرچه رشته بوديم، پنبه شد که گويي خودم هم از چنين اشتباهي متاثر شده بودم.
همين بنده‌ي خدا تعريف مي‌کرد، ماجراي کشته شدن آن پسرک نوجوان فلسطيني در آغوش پدرش را همان شبکه تمام و کمال، با تمام جزئيات به تصوير کشيد. هيچ سانسور خبري هم در کار نبود، اما بلافاصله بعد از آن گزارش يک تصادف وحشتناک در يکي از بزرگ‌راه‌هاي آمريکا را نمايش داد که تلفات سنگيني داشت. خشونت و سنگيني تصاوير آن تصادف به گقته‌ي آن بنده‌ي خدا به قدري زياد بوده، که به طور طبيعي چيزي از آن پسرک فلسطيني در ياد کسي نمي‌مانده است.
البته اعتبار تمام اين داستان‌ها در حد نقل قول درجه‌ي دوم من از آن بنده‌ي خداست، اما اصل قضيه که ارائه‌ي کامل و هوشمندانه‌ي داده‌ها در رسانه‌هاست به جاي خودش باقي است. يک ذره نتيجه‌گيري بزرگ‌تر اگر بخواهم بکنم مي‌شود اين‌که سيستم گردش اطلاعات در دنيا پيچيده‌تر از آن است که با شعار "کي خسته‌است؟ دشمن" جلوي بيست هزار نفر آدم و سر و صدا کردن‌هاي توخالي بشود اثري در گوشه‌اي از عرصه‌ي سياست از خود بر جاي گذاشت.
نکته‌ي ديگر کمي تاريخي است. آن‌چنان بديع هم نيست. خود من بارها شنيده‌امش. اول کمي قديمي‌تر. از کورش کبير که حضرت علامه‌ي طباطبايي احتمال قوي مي‌دهند، همان ذوالقرنين قرآن باشد. در عهد عتيق، سفر عزرا، بخش اول تحت عنوان "کورش فرمان بازگشت يهوديان را صادر مي‌کند"آمده است.

درسال اول سلطنت کورش، پادشاه پارس، خداوند آن‌چه را که توسط ارمياي نبي فرموده بود، به انجام رساند. خداوند کورش را بر آن داشت تا فرماني صادر کند و آن را نوشته به سرتاسر سرزمين پهناورش بفرستد. اين است متن آن فرمان: «من، کورش پادشاه پارس، اعلام مي‌دارم که خداوند، خداي آسمان‌ها، تمام ممالک جهان را به من بخشيده است و به امن امر فرموده است که براي او در شهر اورشليم که در يهوداست خانه‌اي بسازم.بنابراين، از تمام يهودياني که در سرزمين من هستند، کساني که بخواهند مي‌توانند به آن‌جا بازگردند و خانه‌ي خداوند، خداي اسرائيل را در اورشليم بنا کنند. خدا همراه ايشان باشد! همسايه‌گان اين يهوديان بايد به ايشان طلا و نقره، توشه‌ي راه و چهارپايان بدهند و نيز هدايا براي خانه‌ي خدا تقديم کنند.»

و در ادامه‌ي همين سفر، به قوت از کورش، پادشاه پارس، تجليل شده. اضافه کنيد بر اين مساله، نکته‌اي تاريخي را که در طول تاريخ ايران پس از اسلام نيز، عموماً اقليت‌ها آرامش بيش‌تري در قياس با همسا‌يه‌گان ديگرمان داشته‌اند. تعداد زياد اقليت يهودي در ايران، مسلماً دليلي تاريخي دارد، و آن آرامش بيش‌تر يهوديان در اين سرزمين بوده است، در شرايطي که قتل آن‌ها در جوامع مسيحي نوعي فضيلت به شمار مي‌آمده است.
ما در سنت تاريخي و ديني‌مان هرگز سابقه يا مجوز نژاد‌پرستي يا آزار اقليت‌ها را نداشته‌ايم. به استثناي اين چند دهه‌ي اخير که اَشکالي از رفتارهاي نژادپرستانه و ملي‌گرايانه‌ي افراطي را شاهد بوده‌ايم، پيش از آن چندان اثري از اين‌گونه روابط در تاريخ ما وجود نداشته است.

حالا چه شده که چنين نوشته‌هايي را روي در و ديوارهاي شهرهاي اين سرزمين مي‌بينيم؟ آدمي آمده و نمي‌دانم از سر چه فکر و تدبيري، تيري انداخته که گويا هيچ هدفي براي آن وجود نداشت و اگر داشت، آن‌قدر نادقيق آن تير پرتاب شد که به هيچ هدفي ننشست. نتيجه‌اش چه شد؟ کوچک‌ترينش اين‌که يک تاريخ سرتاسر مدارا و رحمت را خدشه دار کرد و اين شرمنده‌گي را براي ما باقي گذاشت که روي ديوارهاي اين سرزمين بر هيتلر درود فرستاده شده است.
اي‌کاش مي‌دانستم در مورد مجادله‌ي اسرائيل و فلسطين و ربطش به هولوکاست و اثرش در زندگي مردم سرزمين فلسطين و سرزمين ايران، اين حضرات بزرگوار که زمام امور به دستشان افتاده چه فکر مي‌کنند.

يا علي مدد،

پي نوشت اول: دقت کرده‌ايد چند ماهي است گلوله‌هايي که از اسلحه‌هاي فلسطيني خارج مي‌شود، تنها بر سينه‌ي يک فلسطيني ديگر مي‌نشيند. شايسته است که درود بفرستيم بر رهبري هوشيار ملت فلسطين.

پي نوشت دوم: ديوار مسجد الاقصي همين‌روزها کاملاً تخريب مي‌شود. ديواري که اهميت تاريخي و ديني کمي ندارد. عکس‌العمل‌هاي نشان داده شده به اين واقعه را به دقت پيگيري کنيد تا ببينيد چه‌قدر از اين حساسيت‌ها ديني و ايدئولوژيک است و چه‌قدر ديگرش سياسي و بر اساس مصلحت روزگار.

پي‌نوشت سوم: عکس‌العمل فلسطينيان پس از مرگ صدام حسين را شنيديد؟ موضع گيري ياسر عرفات در جنگ ايران و عراق را چه‌طور؟ چه‌قدر خوب مي‌شد يک‌بار براي هميشه تکليف خودمان را با مفهوم ملت ايران و امت اسلامي و امت عربي و ساختارهاي مدرن سياسي روشن مي‌کرديم تا بتوانيم همان‌طور که ديگران با ما برخورد مي‌کنند با آن‌ها برخورد کنيم و وظيفه‌مان را دقيق‌تر دريابيم.

نوشته شده در زمان Feb 9, 07 12:11 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (6)


عادت مي‌کنيم

تعجب نکردم. انتظارش را داشتم. يعني شايد اول بار کمي اميد داشتم که رفتار ديگري ببينم، اما چند اتفاق مشابه که ‏افتاد فهميدم به‌تر است کمي منطقي باشم. سوال در آورده‌اند از سنن‌النبي (ص)، براي سنجش فرهنگيان فوق ديپلم ‏و پائين‌تر از آن، همان طرح آموزش ضمن خدمت‌شان. نمي‌دانم چه‌طور مي‌شود اين سوالات اشتباها طرح شده باشد. ‏حکم نمي‌دهم، فقط احتمال مي‌دهم که به نظرم فقط دو نفر مي‌توانند در سوال از سيره‌ي نبي به فکر گوشت ‏سردست گوسفند و صفات خروس و اين‌طور چيزها بيفتند. يا کسي که کمر بسته بر تمسخر و توهين، يا آدمي که ‏آن‌قدر متحجر و احمق است که اين‌ها به نظرش صفات ويژه و جالب رسول خداست.‏
من نشنيدم، شما شنيديد يکي بگويد وااسلاما؟ يا کسي کفن بپوشد؟ فتوا دهد؟ در تريبون نماز جمعه بغض کند و ‏بگريد؟ اولش هم گفتم، تعجب نکردم، آن موقع هم که اين اداها را از خودشان در مي‌آوردند باورشان نکردم که الان ‏منتظر رفتار ديگري باشم. اين يک سال و چند ماه که از رخ‌داد آن معجزه‌ي بزرگ مي‌گذرد، چيزهايي ديديم و شنيديم – ‏به درست و غلطش کاري ندارم - که اگر کسري از آن در دوران سيد محمد خاتمي رخ مي‌داد کار به بحران ملي ‏مي‌کشيد. و مگر نکشيد. مگر براي چهارتا و کف و سوت اين‌طور نکردند؟ مگر سر آن سخن‌راني که انتقادش متوجه ‏آن‌ها بود که خودشان را وارث رسول خدا مي‌دانستند و کوچک‌ترين جسارتي به رسول خدا و مقدسات اصيل ديني در ‏آن نبود، بلوا بر پا نکردند؟ آن قدر بي‌شرمند که در سايت‌هاي زرد و هتاکشان، انصار نيوز و رجا نيوز، نوشته‌اند که ‏سوالات به محض باز شدن مورد اعتراض واقع شده و هيچ‌کس محتواي سوالات را نديده است و لابد کل ماجرا، مثل ‏قيمت گوجه‌فرنگي، توطئه‌ي دشمنان دولت خادم نهم است. شرم نمي‌کنند از انکار اين‌همه شاهد زنده که سوالات را ‏خودشان ديده‌اند و خوانده‌اند.‏‎ ‎‏(حوصله ندارم بگردم و لينک بدهم، برويد به سايتشان پيدايش مي‌کنيد)‏
باز خدا خير بدهد به کسي مثل آقاي نوري همداني که اگر معترض است و احساس تکليف مي‌کند، هم آن وقت ‏مي‌کرد و هم حالا. آدم خوش‌حال است که آن بزرگوار لااقل دردش درد دين است و دغدغه‌اش دغدغه‌ي رسول خدا و ‏مثل ديگر مدعيان دين نيست که مرغ عزا و عروسي‌شان همين باورها و اعتقادات است.‏

خدا همه‌مان را از شري که گرفتارش شده‌ايم نجات دهد.‏
يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Feb 22, 07 08:16 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (7)


استشهاديون

شماره‌ي اين ماه مجله‌ي زنان را که گزارش نسبتاً مفصلي از استشهاديون زن ايراني منتشر کرده بود گرفتم و خواندم. ‏گزارشي است از همايش اعلام موجوديت زنان استشهادي ايراني، مصاحبه‌اي با دبير جنبش استشهاديون، خانم فروز ‏رجايي‌فر و گزارشي از مقاومت زنان لبنان و فلسطين. اگرچه به ظاهر اظهارنظر مستقيمي مبني بر موافقت يا مخالفت ‏با اين‌گونه عمليات در گزارش‌هاي مجله نوشته نشده است، اما در نوع جملات استفاده شده و تنظيم گزارش، نگاه ‏منفي تنظيم کننده‌گان آن کاملاً قابل مشاهده است. اگرچه با توجه به گرايشات فکري اين مجله پيش‌بيني اين موضع ‏کار چندان پيچيده‌اي نيست.‏
فيلم ‏paradise now‏ شايد زيباترين و منصفانه‌ترين بررسي پديده‌ي عمليات استشهادي باشد که من تا الان با آن ‏برخورد کرده‌ام. دو جوان فلسطيني که براي عمليات استشهادي ثبت نام کرده‌اند، از طرف يک گروه مبارز فلسطيني ‏براي انجام عمليات فراخوانده مي‌شوند. فيلم، داستان آماده شدن اين‌دو براي انجام عمليات و مسائلي که برايشان در ‏اين مسير رخ مي‌دهد را به تصوير مي‌کشد. عاقبت يکي از آن‌دو که از قضا شايعه‌ي جاسوسي براي اسرائيلي‌ها از ‏سال‌ها پيش درباره‌ي پدرش وجود داشته است، در يک اتوبوس حامل سربازهاي اسرائيلي عمليات را انجام مي‌دهد و ‏ديگري نيز از انجام عمليات پشيمان مي‌شود و به فلسطين باز مي‌گردد.‏
فلسطين سرزميني است که تقريباً جز يک نام هيچ چيز ديگري که بشود به واسطه‌ي آن کشورش خواند ندارد. نه ‏نهادي، نه دولت استواري، نه سرزميني و نه هيچ چيز ديگر از ملزومات يک حاکميت مستقل را ندارد. چند ميليون آواره ‏سال‌هاست که ضعيف‌تر هايشان در اردوگاه‌هاي آوارگان فلسطيني کشورهاي عربي همسايه و توان‌مندترهايشان در ‏کشورهاي غربي روزگار مي‌گذرانند و منتظر رفع اشغال و ايجاد کشور مستقل فلسطينند و از سوي ديگر هيچ راهي نيز ‏براي رفع اشغال نمي‌يابند. مذاکره با اشغال‌گران که بيش‌تر به يک شوخي تلخ شبيه است و مبارزه نيز امکانات و ‏مقدماتي مي‌طلبد که هيچج‌کدامش را ندارند. در ميانشان هستند کساني که در آواره‌گي به دنيا آمدند و در آواره‌گي ‏نيز از دنيا رفتند. چنين کسي که همه‌چيز را از دست داده و هيچ راهي نيز براي بازيافتنشان نمي‌يابد، از نظر من هرگز ‏مستحق سرزنش نيست اگر با تمام آن‌چه برايش باقي‌مانده به مقابله برخيزد. من در اين اقدام هيچ فرقي نيز ميان زن ‏و مرد نمي‌بينم.‏
از نظر من اين مساله دقيقاً مانند آن است که مهاجم وارد خانه‌ي کسي شود و او در آخرين مرحله‌ي مبارزه، در ‏حالي‌که همه‌چيز را از دست داده آخرين اقدامات براي ضربه زدن به مهاجم را در پيش گيرد. در اين مبارزه، سن و سال و ‏جنسيت جزو کم اهميت‌ترين موضوعات درگير در ماجرا هستند. تنها نکته‌اي که شايد قابل مناقشه باشد، موضع ‏نيروهاي مبارز فلسطيني در يکسان شمردن نظامي و غيرنظامي اسرائيلي در هدف تهاجم قرار گرفتن است. حزب‌الله ‏لبنان در آن دوره‌اي که در جنوب، براي مقابله با نظاميان اسرائيلي دست به عمليات استشهادي مي‌زد اين نکته را ‏رعايت مي‌کرد که در يک عمليات غير نظاميان آسيب نبينند. اما جنبش‌هاي فلسطيني، بيان مي‌کنند که هيچ تفاوتي ‏ميان متجاوز مسلح و متجاوز غير مسلح نمي‌بينند و آن‌که در سرزمين اشغالي زندگي مي‌کند همان‌قدر مقصر است که ‏آن‌که در آن سرزمين‌ها مي‌جنگد.‏
من گمان مي‌کنم ترور يک مفهوم غير ديني است و يک مسلمان از جاي‌گاه مسلماني مجوز ترور ندارد. داستان مسلم ‏و عبيدالله به نظر من، کاملاً شفاف، ناظر به همين موضوع است. مسلم ترور را دور از جوانمردي و مروت و آموزه‌هاي ‏اباعبدالله مي‌داند و به همين دليل از ترور عبيدالله چشم مي‌پوشد. اين‌که کشتن غيرنظامي اسرائيلي غيرآماده براي ‏دفاع، چه‌قدر با ترور تفاوت دارد و آيا عمليات استشهادي فلسطينيان در يک رستوران چه‌قدر صحيح است، سوالي جدي ‏است که من‌را به خودش مشغول مي‌کند.‏
ماجراي استشهاديون ايراني اما به نظر من يک‌سره متفاوت است. ما يک کشور مستقليم. مکانيزم دفاعي مشخص و ‏معيني هم داريم. در حال جنگ هم نيستيم. حداکثر احتمالاتي براي جنگ وجود دارد. اغلب کساني که مسوول امرند ‏نيز، تمام تلاششان اجتناب از درگيري نظامي است. حتي اگر کسي هيجان فراواني براي جنگيدن داشته باشد اين ‏فرصت را دارد که برود مسلح شود، آموزش‌هاي کلاسيک نظامي ببيند و براي جنگيدن آماده شود. هيچ گمان نکنم ‏کسي منکر اين باشد که آماده‌گي براي دفاع از هرآن‌چه که ارزش‌مند است، شايسته‌ي تجليل و گرامي داشتن است.‏
اما ثبت نام براي عمليات استشهادي، در شرايطي که احتمال نياز به منفجر کردن خود به عنوان آخرين راه‌حل چيزي در ‏حد صفر است، به گمان من يک‌طور سرگرمي براي کساني است که مجذوب اين‌طور رفتارها هستند. شنيدن داستان ‏مادر فلسطيني که فرزندش را بوسيد و خودش را منفجر کرد برايشان حکم نوعي داستان اساطيري را دارد، بي آن‌که ‏بدانند شرايط او که اين‌کار را را کرد چه‌بود و آن‌ها چه‌قدر با او در موقعيت متفاوتند. اين اقدام براي کساني که در آن ‏مشارکت مي‌کنند، شايد حداکثر نوعي مشارکت اجتماعي باشد براي تخليه‌ي هيجان و نياز به احساس موثر بودن. ‏مشارکتي که به گمان من در فشار تبليغاتي امروز عليه ايران هزينه‌ي گزافي براي اين سرزمين دارد. اين رفتار نيز کاري ‏است شبيه انکار هولوکاست و تهديد حمله به کشورهاي عربي حوزه‌ي خليج، مصداق کامل آش نخورده و دهان ‏سوخته که اولاً به ما کاملاً نامربوط است و ثانياً غير ممکن و غير عملي است و تنها اثرش اين است که ما را در ‏عرصه‌هاي ديگر دچار تنگنا مي‌کند.‏
اين‌که عده‌اي در اين سرزمين باشند که هيجان زده رفتار کنند و هميشه در فکر زدن و کوفتن و شکستن باشند، قابل ‏انتظار است. اين‌که يک‌نفر اول انقلاب از ديوار سفارت آمريکا بالا برود و امروز هم دنبال راه انداختن جرياني براي همان ‏کارها باشد نيز قابل درک و تحمل است. غير قابل تحملش آن‌جاست که اين افراد يا هم‌فکرانشان بنشينند بر جايگاه ‏تصميم‌سازي، يا اين‌که تصميم‌سازان به هوس در اختيار گرفتن اين هيجان و تندي، در نقش حاميان اين تحرکات قرار ‏بگيرند. اين‌روزها به‌نظر مي‌رسد که اين شرايط غيرقابل تحمل دارد ايجاد مي‌شود و گسترش مي‌يابد.‏

يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Mar 9, 07 01:02 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


حجاب

مساله‌ي حجاب اجباري هيچ وقت مساله‌اي نبوده که من‌را مستقيما درگير خودش کند. من و خانواده‌ام پوشش را به منزله‌ي يک عمل ديني پذيرفته‌ايم و مستقل از نظر حکومت به آن عمل مي‌کنيم. مادر من پيش از آن‌که اجباري هم در کار باشد، همين پوششي را داشت که امروز دارد. اين است که من تا امروز درست و حسابي نرفته‌ام بگردم و ببينم که اجبار قانوني حجاب يک امر ديني است يا خير. آيا اصولا يک حکومت حق دارد افراد تحت حاکميت خود را وادار به تبعيت از نوع خاصي از پوشش کند يا نه و آيا اين مساله‌ي اجبار در تاريخ اسلام و سنت و سيره داراي سابقه هست يا خير.
جناب علياني اينجا و پست‌هاي قبل‌ترش چيزهايي نوشته‌اند در مورد حجاب، ارجاعي هم داده‌اند به يادداشت‌هاي جناب احمد قابل که نظر برخي فقهاي شيعه در باب حجاب را دسته‌بندي کرده‌اند. به هر جهت براي کسي که قصد و غرضي نداشته باشد و دانستن را از کوبيدن دوست‌تر داشته باشد، خواندن آن‌ها هم مفيد است و هم لذت‌بخش.
به نظرم يک بحث فردي وجود دارد که حجاب چيست و ماهيتا از کجا آمده و حدودش چيست و آيا اساسا در آن وجوبي در کار هست يا نه؟ مستقل از دلايلي هم‌چون تمايز فرد مومن مسلمان و امنيت اجتماعي و ذهني و اخلاقي و حريم و اين ماجراها که گفته‌اند و مي‌گويند و به نظر من بعضي‌هايش بيش‌تر و برخي کم‌تر قابل طرح و دفاعند، به نظرم يک فرد مسلمان بايد از منظر بنده‌گي حد پوشش را آن‌قدر که در متن کتاب قيد شده و سنت و سيره هم موکدش کرده‌اند رعايت کند. تاکيدم دقيقا بر روي واژه‌ي بنده‌گي است. وقتي مي‌گويد سر و سينه و گردنت را بپوشان، بايد بپوشاني؛ اول از همه و مهم‌تر از همه به اين دليل که او گفته بپوشان. بعد از آن‌که نشستي و خوب فکرهايت را کردي و عقلت را کار انداختي و ديدي خدايي هست عادل و نبي‌اي فرستاده و امامي و همه در محضر او هستيم و عاقبت بايد حساب و کتابي هم پس بدهيم، اين‌طور عمل کن.
ان قلت آوردن در آن‌چه مورد تائيد قرآن و سنت و سيره مي‌دانم را چندان نمي‌پسندم. اين‌که کسي که خودش را مسلمان مي‌داند و به هر دليلي رعايت نکردن يک چيزهايي را قبيح مي‌داند، برود سر چهار سانتي‌متر پارچه‌ي کم و زياد و چيزهايي شبيه اين، دليل بتراشد و بالا پائين کند را با روح بنده‌گي ناسازگار مي‌بينم.
اين البته مال کسي است که حتي صرفا در اثر محيط و تربيت و اين‌طور چيزها، خودش را ملتزم به عمل کردن به آن‌ها مي‌داند. البته هستند کساني و کم هم نيستند که اين‌طور فکر نمي‌کنند و مسير زندگي‌شان چيزي متفاوت از زندگي يک مسلمان است. حدودشان، خط قرمزهايشان و هنجارهايشان را از گزاره‌هاي ديني نگرفته‌اند و التزامي هم به دين ندارند.
حالا چه بايد کرد، کساني که معتقد نيستند که هيچ، آيا کسي حق دارد به آن‌ها که کاملاً معتقدند، يا نصفه و نيمه عملي مي‌کنند، سر نوع پوشش فشاري بياورد. حدس مي‌زنم نتواند، اما مطمئن نيستم. اگر بگوئيم اينجا دولت حق ندارد، آيا نمي‌توانيم در مورد چيزهاي ديگر هم همين را تسري بدهيم. مثلاً ممنوعيت مصرف نوشيدني‌هاي الکلي، پورنوگرافي، پورنوگرافي کودکان، هم‌جنس گرايي و چيزهاي ديگري که از قضا ممنوعيت‌شان فقط محدود به حکومت هاي ديني هم نمي‌شود. حالا از آن‌طرف اگر فشار حکومتي درست باشد، حدش کجاست. آستين‌کوتاه و لباس رنگي براي خانم‌ها هنوز در بسياري اماکن ممنوع است. چادر در برخي ادارات دولتي اجباري است. اصلاح صورت ممنوعيت قانوني دارد و اداره‌ي اماکن متعرض آرايش‌گاه‌هايي مي‌شود که در آن‌ها صورت مشتريان را بيش از يک حد اندکي اصلاح کنند.
حالا باز همه‌ي اين‌ها به کنار، چيزي که تقريبا در موردش اطمينان دارم، اشتباه بودن اين طرح جديد مبارزه با بدحجابي است. من که دور از ايران هستم وقتي اخبار را مي‌خواندم، نگران بودم که مبادا دوري از شرايط واقعي باعث شود تصوير غلطي در ذهنم شکل بگيرد و ماجرا اين‌قدرها هم شديد نباشد. با چند نفر در تهران صحبت کردم، آن‌ها مي‌گفتند که گويا اين طرح آن‌قدر وسيع هست که به راحتي در خيابان‌ها ديده شود. من واقعا نمي‌دانم، يا اين آدم‌هاي مسئول، ذهن‌هاي به شدت بسته و قشري‌اي دارند يا رسما با هم‌ديگر هم قسم شده‌اند که اين مملکت را به حداکثر تنش ممکن برسانند. حالا فرض کنيم تويي که چهار تا تار مو و قسمتي از بدن يک دختر، يا آرايش موي يک پسر دارد دين و ايمان خودت و اطرافيانت را به باد مي‌دهد تصميم گرفته‌اي با اين کار ريشه‌ي آن‌ها را بخشکاني. ده‌هزار نفر را هم گرفتي، فکر مي‌کني آخرش چه مي‌شود. سي سال است همين کار را تو و گذشته‌گانت که برخي‌شان تازه سر عقل آمده‌اند کرده‌ايد. اول انقلاب دست و پاي مردم را هم رنگ کرديد. مشکل حل شد؟ همه با طيب خاطر، پوشش‌شان همان شد که تو مي‌خواستي؟ ذهنيت آن آدم‌ها را که پوشش بچه‌هاي مردم اين‌قدر آزارشان مي‌دهد را نمي‌توانم درست بفهمم. يعني اين‌قدر اين موضوع براي آن‌ها مهم است که بيارزد به افزايش نارضايتي شديد مردم در اوضاع و احوال فعلي مملکت. جايي خوانده‌ام که در برنامه‌ي عبور شيشه‌اي يک نظر سنجي کردند و بعد اعلام کردند که 40 درصد مردم با اين طرح مخالفند. اين عدد را اگر با در نظر گرفتن مخاطبان تلويزيون تحليل کنيم، به نظر من آمار بسيار بدي است، که تنها ناشي از ناداني و تنگ‌نظري مفرط طراحان آن است.
البته يک داستان قديمي هم هست که ديگر از تکرارش خسته شده‌ام. آن‌هم دروغ‌گويي شخص رياست محترم جمهوري است. فيلم‌هاي پيش از انتخابات ايشان را حتما ديده‌ايد که با لحني بسيار دردمندانه مي‌گفتند، يعني واقعا مشکل ما اين است؟
پيش بيني نتيجه‌ي اين تصميمات عجيب ابدا کار مشکلي نيست. همين وضعيت کنوني پوشش، نتيجه‌ي مستقيم اين اقدامات در دو دهه‌ي پيش است. اوج ناداني است اگر خيال کنيم، با اين کارها شرايط به سود طراحان اين جريان تغييري خواهد کرد. عاقبت اين همه فشار از همه سو به مردم چه خواهد شد؟ نمي‌دانم. فقط اميدوارم زودتر اين دو سال باقي مانده بدون شر بيش‌تر تمام شود بلکه يک عده آدم ديگر که حتي اگر در اعتقادات با اين‌ها شريکند، لااقل کمي مدبرتر باشند بيايند و زمام امور را به دست بگيرند.

التماس دعا،
يا علي مدد

نوشته شده در زمان May 1, 07 10:47 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


ده سال گذشت

ده سال گذشت. از آن‌روزها که داشتيم اولين تجربه‌ي اجتماعي‌مان را مي‌گذرانديم و احساس مهم بودن تمام وجودمان را گرفته بود. از آن‌روزها که هر روز بعد از مدرسه مي‌رفتيم ستاد دانش‌آموزي سيد محمد خاتمي. درست نمي‌فهميديم ماجرا چيست، حتي اگر کسي مي‌پرسيد چرا سيد محمد خاتمي و چرا ناطق نوري نه، به جز يک مشت حرف درهم و برهم چيزي براي گفتن نداشتيم. اما هرچه بود تلاشي بود که گمان مي‌کرديم خوب است انجامش بدهيم.
يادش بخير آن‌روز تاسوعا که شب قبلش را دبيرستان مانده بوديم و صبح که راه افتاديم به سمت خانه، وقتي به ميدان رسالت رسيديم، با رضا رفتيم به يک ستاد انتخاباتي ناطق نوري تا خودمان را هوادار ناطق جا بزنيم و براي کاغذ چرک‌نويس، پوسترهاي ناطق را از آدم‌هاي ستاد بگيريم. هرچند آن‌روز، آن بنده‌ي خدا گفت که پوسترهايش تمام شده، اما يادم مي‌آيد پوسترهاي ناطق که از آن‌روزها جمع کرديم، تا سال پيش دانشگاهي دوام آورد و پشتش تست کنکور حل مي‌کرديم.
هنوز يک دسته کاغذ و پوستر و روزنامه و شب‌نامه از آن‌روزها دارم که تمام خاطرات آن‌روزها با ديدنشان زنده مي‌شود. ماجراي کارناوال عاشورا، دروغي که از قول مير حسين، عصر روزي که تبليغات ممنوع مي‌شد پخش کردند. حرف حاج منصور که گفته بود هواداران خاتمي به بهشت نخواهند رفت و بسيار ماجراي کوچک و بزرگ ديگر.
آن سال‌هاي اول عجب روزگار شيريني بود. حالا که از دورتر به آن‌روزها نگاه مي‌کنم دلم از آن‌همه شادي و اميد و هيجاني که آن‌وقت‌ها بود و امروز نيست مي‌گيرد. آن‌همه روزنامه، آن‌همه کتاب که پيش از آن تصور منتشر شدنشان هم ممکن نبود، آن همه تلاش، آن همه باور به آينده‌ي به‌تر، حتي همان مجله‌ي دوست داشتني پيام امروز که بسيار نامرتب منتشر مي‌شد و هر از گاهي که بيرون مي‌آمد حريصانه مي‌خريدمش و از صفحه‌ي اول تا آخرش را با ولع مي‌خواندم.
چه شد که همه‌ي آن روزهاي خوش دو سه سال بيش‌تر دوام نياورد. نمي‌دانم تقصير عمده بر دوش آن‌هاست که با تنگ نظري‌شان گنجايش آن روزهاي خوش را نداشتند و گام‌به‌گام کردند هر آن‌چه مي‌توانستند بکنند، يا بيش‌تر آن‌هايي را مقصر بدانم که خودشان را متولي راي مردم پنداشتند و غرور آن‌چنان مست‌شان کرد که تا وقتي همه چيز را نباختند متوجه بي تدبيري‌شان نشدند.
و البته مگر نه اين است که آن‌چه بر سر يک ملت مي‌آيد عين ظرفيت و شايسته‌گي آن‌هاست، نه کمي بيش‌تر و نه کمي کم‌تر. پس چرا بايد جز خودمان کسي را مقصر بدانيم. چرا بايد گمان کنيم کوتاهي کسي جز خودمان باعث شده يک‌روز صورت خون‌آلود آن دخترک را ببينيم، روز ديگر آن بي‌نواي خاوراني را که آفتابه گردنش انداخته‌اند، به تحقير اين‌سو و آن‌سو ببرند و چهار گردن کلفت بي‌نواتر، زير چکمه بگيرندش و ديگر روز بريزند و چهار بچه‌ي دانش‌جو را ببرند و با افتخار بگويند مي‌خواهيم حماقتي را که سي‌ سال پيش مرتکب شديم و اسمش را گذاشتيم انقلاب فرهنگي، مکرر کنيم. چه کسي جز خودمان مقصر تسلط آن بنده‌ي خدايي است که جناب محسن کديور مجسمه‌ي خرد مي‌خواندش؟
يادم مي‌آيد آخرين شانزده آذري را که سيد محمد خاتمي آمد به دانشگاه تهران. يادم مي‌آيد به او گفتند احمق، گفتند سازش‌کار، گفتند بي‌عرضه، گفتند حراف بي‌عمل. آن‌روز چيزکي نوشتم و آرزو کردم کسي بر ما تسلط پيدا کند که آن چهار بچه بفهمند آن‌چه مي‌گفتند چه معني مي‌دهد. طنز روزگار را ببين! وعده‌هاي سراسر دروغ و بي‌شرمانه‌اي که خودش و مشاوران طاق و جفتش مي‌دادند همه به کنار، تمام اتفاقاتي که بدبين‌ترين آدم‌هايي که مي‌شناختم پيش از انتخاب اين بنده‌ي خدا پيش‌بيني مي‌کردند و من خام‌خيالانه گمان مي‌کردم رخ دادن‌شان ممکن نيست، يک به يک به وقوع پيوست. و بلاي امروز به سرمان آمد.
ده سال از آن‌روزهاي خوب گذشت. گمان مي‌کنم سيد محمد خاتمي يک اتفاق در عرصه‌ي سياست ما بود. اتفاقي که شايسته‌ي تداومش نبوديم. نسيمي آمد و چهار صباحي وزيد و خسته و درمانده و شکسته رفت. بيرونش کرديم، کسي که براي آن مردم درهم شکسته، نشاط آورد، فضاي باز فرهنگي آورد، آرامش و اعتماد بين‌المللي آورد، نظم اقتصادي آورد و اين مردم را به آينده‌شان اميدوار کرد را با تهمت و ناسزا بدرقه کرديم تا نفت سر سفره‌مان بيايد.
آن‌قدر غصه‌ي اين‌روزها روي دلم سنگيني مي‌کند که نمي‌دانم از کجايش بگويم. کجا فرياد بزنم که من مسلمانم، اما مسلماني‌ام با نسخه‌ي تلخ و وحشيانه‌ و رياکارانه‌اي که اين اصحاب قدرت مي‌پيچند هيچ ارتباطي ندارد. دلم سخت از بلايي که دارد به سرمان مي‌آيد گرفته است. هرچند جز خودمان احدي شايسته‌ي ملامت نيست.

دعا مي‌کنم براي دفع اين شر عظيم، هرچند سنت خداوند است که تغيير روزگار را موکول به تغيير خودمان نموده است.
يا علي مولا مددي.

نوشته شده در زمان May 23, 07 04:33 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (6)


قيام

بابا تعريف مي‌کرد که روز بيست و دوم بهمن پنجاه و هفت يک جماعتي از مردم غيورمان، در خيابان پاسداران يا سلطنت آباد همان دوران، مسلح راه مي‌افتند سمت کارخانه‌جات مهمات سازي که بالاتر از چهارراه پاسداران است، به اين خيال که برويم آن‌جا را فتح کنيم. در مسيرشان به هر چيزي مي‌رسيدند مي‌سوزاندند و مي‌رفتند. همان روز‌ها همين جماعت يا آدم‌هايي شبيه‌آن‌ها ريخته بودند به ساختمان مسلسل سازي و گويا همه چيز را با خودشان به غنيمت برده بودند. گويا حتي دستگاه جوش برده بودند به داخل ساختمان و گاو صندوق‌هاي واحد مالي را به طمع پول يا اوراق بهاداري که به کاري بيايد سوراخ کرده بودند و هرچه به کارشان مي‌آمد برده بودند و هرچه به کارشان نمي‌آمد سوزانده بودند. اين اقدام شجاعانه و انقلابي باعث شده بود تا سال‌ها پس از انقلاب ابوي بنده و همکارانشان به در و ديوار بزنند بلکه بتوانند قسمتي از اسناد و مدارک آن مجموعه را با تکيه به شواهد ديگري که باقي‌مانده بود بازسازي کنند.
از اصل داستانم منحرف شدم! اين جماعت راه مي‌افتند به سمت مهمات‌سازي تا آن‌جا را هم به خشم انقلابي‌شان بسوزانند. جناب ابوي و برخي آدم‌هاي ديگر آن منطقه که مذهبي بودند و احتمالا آن‌روزها وجيه، مثل امام جماعت مسجد اختياريه، فکر مي‌کنند که اگر اين‌ها آن ادايي را که در مسلسل سازي از خودشان در آوردند در يکي از انبارهاي اين کارخانه‌ها در بياورند تمام سلطنت‌آباد روي هوا مي‌رود. مجبور مي‌شوند همه‌گي بيايند دم در مجموعه بايستند و هرکدام از انقلابيون مخلص که قصد حمله به آن‌جا را مي‌کردند با اين بهانه که ما خودمان اين‌جا را کنترل مي‌کنيم و شما برويد به فتح جاهاي ديگر برسيد، ملت را از حمله به آن مجموعه منصرف مي‌کنند.
دي‌شب و پري‌شب که عکس‌هاي اقدام انقلابي مردم در به آتش کشيدن پمپ‌هاي بنزين و اتومبيل‌هاي دور و اطرافش را مي‌ديدم، ياد اين خاطره افتادم. اين عکس‌ها خود به خود دردناکند، اما وقتي تجليل عده‌اي ابله از «قيام مردم بر عليه ستم و جور» را مي‌بينم، تمام استخوان‌هايم تير مي‌کشد. سوزاندن و نابود کردن گويا اخلاق ماست، عادت ماست، تفريح و تفرج ماست. قرار هم نيست تغيير کنيم، يا حداقل کمي جلوه‌هاي متمدنانه‌ي رفتارمان را تقويت کنيم. همه‌مان گويا هماني هستيم که سال پنجاه و هفت بوديم، يا همان‌هايي که سال چهل و دو بوديم و يا شايد حتي پيش‌تر از آن.

کي بناست بفهميم که سوزاندن پمپ بنزين، سوزاندن ثروت خودمان است، نمي‌دانم. حقيقتا نمي‌دانم.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Jun 28, 07 07:57 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


بحران بنزين

دوسال و اندي پيش از اين، زماني که هنوز سيد محمد خاتمي رئيس جمهور بود و البته مجلس هفتم سر کار آمده بود و ديگر کسي انتظار تغييري را نداشت و همه منتظر پايان دوران سيد محمد خاتمي بودند، مجلسيان عدالت طلب آن‌روز به رهبري آدم‌هايي مثل احمد توکلي تصميمي گرفتند که نه تنها همان زمان به شدت از آن تصميم برآشفته شدم، بلکه هنوز هم معتقدم يکي از خيانت‌هاي بزرگ مجلس هفتم همان تصميم بود. افزايش پانزده درصدي قيمت بنزين به فرموده‌ي اقتصاددانان مجلس نشين متوقف شد. اين اقدام پوپوليستي البته نتيجه بخش هم بود و دولتي اصول‌گرا در کم‌تر از يک‌سال به مدد تمام آن عوام فريبي‌ها بر سر کار آمد. اگرچه آن دولت به زمينه‌سازان ظهورش وفا نکرد و بسيار زود کساني هم‌چون احمد توکلي و محمد خوش‌چهره در زمره‌ي منتقدانش قرار گرفتند.
ام‌روز گويا کارد بنزين به استخوان اقتصاد دولتي‌مان رسيده است. محمود احمدي‌نژاد و دولتيانش در اقدامي شجاعانه سهميه بندي بنزين را آغاز کردند. مسيري که مي‌تواند اولين گام براي حذف سوبسيد ناجوانمردانه‌ي بنزين باشد. مي‌گويم ناجوانمردانه، چرا که اين سوبسيد ابلهانه که نزديک به يک سوم بودجه‌ي سالانه‌ي ما را مي‌بلعيد، سودش نصيب اتومبيل‌داران بود و دودش به چشم طبقات پائين‌تر جامعه. شري بزرگ که به جان‌مان افتاده بود و کسي جرات وجسارت کنار انداختنش را نداشت.
علي‌رغم تمام اختلاف نظري که با رفتارهاي سياسي جريان حاکم دارم، و با وجود انتقاداتي که به جزئيات اجراي اين سياست وارد مي‌دانم، اما گمان مي‌کنم که کليت آن آن‌چنان مهم و حياتي و مفيد است، که نه تنها مجريانش را شايسته‌ي تقدير مي‌کند، بلکه کمک به ثمر دادن اين حرکت را واجب و ضروري مي‌کند.
ماجراي بنزين در مملکت ما يک گره‌ي کور بود، گره‌اي که نه تنها سال‌هاست که از ايجادش مي‌گذرد بلکه در همه‌ي اين سال‌ها هر کس که دستش رسيد سري از اين گره‌ي چند سر را گرفت و کشيد و کورترش کرد. ميراثي که به دولت نهم رسيد، هيچ ميراث دوست داشتني‌اي نبود. اقدام محمود احمدي‌نژاد که شايد ناگهاني و ضربتي دست به بريدن اين گره زد، حتي ممکن است خودکشي بزرگ سياسي‌اي باشد که او جريان همراهش مرتکب شده‌اند، اما يقينا، مملکت و دولت‌هاي پس از خودش را از مصيبت بزرگي رها کرده است.
پري‌شب که اين خبر اعلام شد، کساني که در اثر اين تصميم، به واقع تحت فشاري خردکننده قرار مي‌گرفتند به خيابان ريختند و راه‌ها را بستند و پمپ‌هاي بنزين را به آتش کشيدند. اتفاقي که کاملا قابل پيش‌بيني بود همين بود. حتي من گمان مي‌کنم موج اعتراضات بسيار محدودتر از حد انتظار بود. مشابه اين اتفاق در کشوري مثل آرژانتين در هر دهه منجر به سقوط يک دولت مي‌شود. من حتي گمان مي کنم وقتي شوک افزايش قيمت بنزين اثر کرد و قيمت همه‌چيز رشد سرسام آور پيدا کرد، تازه تبعات سياسي و اجتماعي و اقتصادي و امنيتي اين تصميم سخت خودش را نشان خواهد داد.
خوب مي‌دانم که در اثر اين تصميم زندگي سخت مردم سرزمين‌مان بسيار سخت‌تر خواهد شد، مي‌دانم اعصاب متشنج مردم سرزمين‌مان بسيار متشنج‌تر خواهد شد، اما باور دارم که چاره‌اي جز اين براي کشورمان باقي نمانده بود. شايد اجراي اين تصميم کمي ناگهاني بود، شايد کمي غيرمترقبه بود، شايد در جزئيات مي‌شد به‌تر از اين سهميه‌بندي را به ثمر رساند، اما من گمان مي‌کنم ماجرا آن‌قدر پيچيده و چند سر بود، که هر نحوه‌ي ديگري از اجرا هم عواقب بسيار سهم‌گيني مي‌داشت. شايد اگر اين اتفاق در در دولت‌هاي پيش از اين رخ داده بود، شايد اگر مجلس آن اقدام شرم‌آور را مرتکب نمي‌شد و بسيار شايدهاي ديگر، ام‌روز يا نيازي به گرفتن اين تصميم نبود و يا اين تصميم چنين هزينه‌ي گزافي نداشت. اما به هر حال واقعيت ام‌روز اين است و من گمان مي‌کنم چاره‌اي جز تحمل اين هزينه‌ها وجود ندارد.
يادم مي‌آيد حدود سال‌هاي هفتاد و هفت و هفتاد و هشت بود که يک مجموعه سخنراني اقتصادي درباره‌ي سازمان تجارت جهاني و شرايط ايران در قبال آن سازمان به دستم رسيد. آن بنده‌ي خداي سخن‌ران ضمن انتقاد از سيد محمد خاتمي که سياست تعديل دولت هاشمي را معطل گذاشته بود، مي‌گفت نتيجه‌ي مستقيم آزاد سازي قيمت‌ها در کشورهاي در حال توسعه که مقدمه‌ي پيوستن آن‌ها به بازار جهاني است، شورش و طغيان مردم است. من ام‌روز از اين مي‌ترسم که دولت در مسيري که شروع کرده است از دو سو تحت فشار قرار بگيرد و نتواند اين مسير را به سرانجام برساند. اول آن‌ها که صاحب منفعت‌اند در شرايط جاري، يا آن‌هايي که مي‌ترسند از از دست دادن راي موکلين‌شان و ديگر مردمي که شرايط بسيار سخت اقتصادي را تحمل مي‌کنند و توان تامين حداقل‌هايشان را هم ندارند. به هر حال جاي ترديد نيست که اين شرايط رياضت ممکن است چند سالي رهايمان نکند. از صميم قلب دعا مي‌کنم و هر کاري که از دستم بر بيايد انجام مي‌دهم تا دولت بتواند به سلامت از اين گردنه‌ي سخت و ناگزير عبور کند.
کنار زدن اين طرح عاقلانه اما پر هزينه، تنها با نشستن بر موج عوام‌گرايي ديگري امکان پذير است. و من نمي‌توانم احساس تلخم را توصيف کنم اگر دولت پوپوليست نهم را جريان پوپوليست فرادست ديگري ساقط کند.
من هنوز هم معتقدم دولت نهم در مجموع اتفاقي بود که اي‌کاش رخ نمي‌داد، اما در اين فقره‌ي خاص حمايت تام و تمام از اقدام دولت را واجب و حياتي و سرنوشت‌ساز مي‌دانم.
از صميم قلب دعا مي‌کنم که تلاش‌شان با کم‌ترين هزينه و در کم‌ترين زمان به ثمر برسد.
يا علي مدد.

پي‌نوشت: هيچ فکر کرده‌ايد چه دولتي به‌تر از يک دولت انقلابي افراطي مي‌توانست باب مذاکره با آمريکا را بگشايد و کدام رئيس‌جمهوري کم‌هزينه‌تر از رئيس‌جمهوري که تمام شعارش عدالت و حمايت از مستضعفين است مي‌توانست سد نرخ بنزين را بشکند. به هر حال تا ابد که اين جريان افراطي، حاکم بر مملکت ما نخواهند ماند. چه به‌تر که دولت‌هاي ميانه‌روي بعدي با اين مصيبت‌ها دست در گريبان نباشند.

نوشته شده در زمان Jun 28, 07 07:59 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (11)


مالزي و توسعه‌يافته‌گي

در اين سه ماه که اين‌جا زندگي کرده‌ام سرم را خيلي چرخانده‌ام تا ببينم اين‌جا چه‌خبر است. دوست داشتم ببينم اين‌ها توسعه يافته‌اند يا نه؟ اگر توسعه يافته‌اند رمز توسعه‌يافته‌گي‌شان در چيست؟ اين‌ها که ملتي مسلمان‌اند و شايد دغدغه‌هاي سنتي نگراني اين‌ها هم باشد چه کرده‌انده که با مظاهر دنياي مدرن به اين راحتي کنار آمده‌اند و آيا اساساً کنار آمده‌اند؟
در اين نگاه کردن آدم سخت گيري هم بوده‌ام، يک تعصبي (شايد احمقانه) داشتم و دارم که حاضر نيستم بپذيرم اين‌جا از ايران خودم خيلي به‌تر است. بسيار سخت‌گيرانه به آن چيزهايي که مي‌گويند مزيت اين‌جاست نگاه مي‌کنم و به راحتي نمي‌پذيرم‌شان. کوالالامپور که رفتيم تقريبا همه معتقد بودند که آن‌جا از تهران بسيار به‌تر است. و من هنوز معتقدم که آن‌جا فقط نمايش به‌تري نسبت به تهران داشت. ساختمان‌هاي بلند و زيبا، مغازه‌هاي پر زرق و برق و تاسيسات قابل توجه در مرکز شهر و شرايط نه چندان مطلوب در گوشه و کنار شهر که شايد چندان به چشم ناظر بيروني نيايد. هرچند خودم هم قبول دارم که اين موضع‌گيري کمي از سر تعصب است و درست‌تر آن است که کمي تعديل‌اش کنيم.
از اين به بعد هرچه مي‌گويم نظر اکنون من است که از گپ و گفتم با رفقاي مالزيايي‌مان که نژاد چيني دارند يا از مشاهدات شخصي‌ام به دست آمده است. گمان نکنم آن‌قدرها متعصبانه باشد، اما به هر حال خوب است اين را در نظر داشته باشيد اين‌ها را کسي نوشته که هرچه‌قدر هم ادا از خودش در بياورد، آخرش ايران را يک طور کاملاً شخصي، زياد دوست دارد.
اين‌جا يک ديکتاتوري واقعي است. يک نظام حکومتي بسته، تحت فشار و در برخي موارد غير انساني و غير اخلاقي در اين سرزمين حاکم است.
نوعي از تبعيض نژادي به صورت کاملاً عريان و آشکار در اين سرزمين جريان دارد. سه نژاد در مالزي زندگي مي‌کنند. مالايي مسلمان، هندي و چيني. البته همه مالزيايي‌اند. يعني شهروند همين سرزمين‌اند. اما جد چندم‌شان ممکن است از چين يا هند به اين‌جا آمده باشد. اما هرچه هست امروز همه شناسه‌ي مالزيايي دارند و اهل اين سرزمين تلقي مي‌شوند. بين اين سه نژاد به صورت آشکار و قانوني تبعيض وجود دارد. بيش از نيمي از ظرفيت دانش‌گاه‌ها به صورت ثابت هم‌واره به مالايي‌‌ها تعلق دارد. يعني آن سهم از طرفيت صندلي‌هاي دانش‌گاه قطعاً به آن‌ها تعلق دارد. سي چهل درصد باقي‌مانده هم بين چيني‌ها و هندي‌ها و مهاجرين خارجي و هرکس ديگري که غير از مالايي‌ها بخواهد درس بخواند به اشتراک گذاشته مي‌شود. اين است که چيني‌ها معتقدند در شرايط يک‌سان يک چيني فرصت برابر براي رشد ندارد و اگر پول‌دار باشد بايد بروي يک‌جاي ديگر دنيا درس بخواند و اگر پول‌دار نباشد بايد با تلاش بسيار بيش‌تر از يک مالايي خودش را بالا بکشد.
موقعيت‌هاي بالاي حکومتي همه‌گي متعلق به مالايي‌هاست. در تمام مالزي تنها يک رئيس ايالت چيني وجود دارد. او رئيس ايالت پننگ است به اين دليل که اين‌جا محل تجمع چيني‌ها در مالزي است. به جز او تمام مقامات بالاي دولتي مالايي‌اند. چيني‌ها به تجارت مي‌کنند و حرفه‌ي خودشان را راه انداخته‌اند و هندي‌ها که کاملا در اقليت‌اند عمدتا مشاغل پائين را اشغال مي‌کنند.
يک پارلماني دارند که حزب متعلق به مالايي‌ها سال‌هاست در آن اکثريت دارد. تمام تصميات را همان حزب مي‌گيرد. نخست وزير را همان حزب تعيين مي‌کند. تمام امور کشور هم طبيعتا در حوزه‌ي تسلط همان حزب است.
اين حزب از سال يک‌هزار و نهصد و هشتاد و يک تا سال دو هزار و سه ماهاتير محمد را نخست وزير مالزي کرد. دقت کنيد که اين فاصله بيست و دو سال تمام است. از سال دو هزار و سه تا امروز هم کسي به نام احمد بداوي که معاون اول ماهاتير محمد بوده است زمام امور را به دست گرفته است. اداره‌ي کشور در آن سرزمين در فضايي بسيار بسته است. کنترل تمام اطلاعات به طور کامل در يد اختيار دولت است. روزنامه‌ها همه دولتي‌اند. يک سيستمي دارند به نام "آسترو" با سکون بر روي س و ت. در اين سيستم يک‌سري از شبکه‌هاي ماهواره‌اي را مي‌گيرند و بعد از سانسور دوباره رله مي‌کنند براي ملت. استفاده از هر شبکه‌ي تلويزيوني جز مجموعه‌ي آسترو ممنوع است. جالب‌ترين نکته‌ي ماجرا اين‌جاست که تجمع بيش از چهار نفر در خيابان يا هر جاي عمومي و در معرض تماشاي ديگري و مباحثه‌ي بيش از چهار نفر با يک‌ديگر بدون اجازه‌ي دولت به لحاظ قانوني ممنوع است. من پيش از سفر به اين سرزمين شنيده بودم، اما هنوز خودم شاهدي بر آن نديده‌ام که تشيع هم در اين سرزمين جزو مذاهب ممنوع است و تظاهر به تشيع جرم محسوب مي‌شود.
تقريبا هيچ چيزي به نام هنر و ادبيات و سينما و خلاصه قرتي بازي‌هايي از اين دست در اين مملکت پيدا نمي‌شود. و من بين نبودن اين آثار و فشار فکري حکومت رابطه‌ي روشني مي‌بينم. سينما که رسما ندارند. موسيقي در حد قاشق و چنگال و کمي مسخره‌تر از آن. کتاب هم که من دست‌کم در اين مدت که اين‌جا بودم بيش از کتاب‌هاي محلي که آن‌ها عمده‌شان تجليل از جناب ماهاتير است، کتاب‌هاي غير محلي مي‌بينم.
ماهاتير در زمان حکومتش همه چيز را به سختي کنترل مي‌کرد. اعضاي خانواده‌اش را در سمت‌هاي گوناگون مي‌گذاشت. نظارت خاصي بر عمل‌کردش وجود نداشت و اصولا جز خود دار و دسته‌ي حزب کس ديگري توان نظارت بر آن‌را نداشت.
من هميشه برايم سوال بود که کشورهايي مثل مالزي که به يک سنت ديني تعلق دارند چطور وابسته‌گي‌شان به اين سنت و فرهنگ را با رشد و توسعه هماهنگ مي‌کنند. ام‌روز جواب سوال‌ام به اين سمت رفته است که در مالزي که پنجاه سال از استقلال‌اش مي‌گذرد چيز خاصي به نام فرهنگ و سنت به آن قوت ايران وجود ندارد که بخواهد در برابر مدرنيزم مقاومت کند. مردم اين سرزمين برخي‌شان حتي با هم با زبان مالايي صحبت هم نمي‌کنند. آن‌ها بين خودشان انگليسي صحبت مي کنند. يکي از رفقاي چيني من مي‌گويد که اصولا چندان زبان مالايي را بلد نيست. البته اين قضيه بين همه‌شان صادق نيست، اما آن‌چه من دريافته‌ام اين است که در بين اين جماعت پديده‌ي قدرت‌مندي به اسم سنت و فرهنگ وجود ندارد.
اسلام‌شان هم اصولا اسلام فوق‌العاده يواشي است. گويا يک جماعت مسلمان بسيار معتقد داشته‌اند که مثلا مخالف حضور اجتماعي زنان بوده‌اند و در مجموع اين احتمال که بخواهند در مقابل توسعه بايستند وجود داشته است، اما دولت به خوبي ساکت‌شان کرده است و ام‌روز اسلام اين جماعت فقط در خانه و مسجدشان اثر گذار است و در مقابل روند توسعه اثر چنداني ندارد.
من ترديد ندارم اگر در ايران هم آدم عمل‌گرايي مثل هاشمي رفسنجاني مي‌توانست بيش از بيست سال بدون مزاحم زيادي و سنگ‌اندازي حکومت کند و مي‌توانست که هر تصميمي که مي‌خواهد را بگيرد و عملي کند و فضاي امنيتي‌اي را هم که دوست داشت مي‌توانست راه بيندازد و البته مشکل تحريم و روابط خارجي براي ايران وجود نداشت، ايران مطمئنا به لحاظ نمايش بيروني موقعيتي به‌تر از مالزي مي‌داشت.
من ابداً مطمئن نيستم که دوست داشته باشم سرزمينم اين‌‌طور توسعه پيدا کند. دلايل‌اش هم تقريبا روشن است. من اين روش توسعه را مخالف خصلت‌هاي انساني مي‌دانم. من به روشني در رفتارهاي آدم‌هاي اين سرزمين اثري از توسعه‌يافته‌گي نمي‌بينم. اين‌روزها بيش‌تر به اين باور دارم مي‌رسم که حکومت نمي‌تواند با گسترش مظاهر توسعه‌يافته‌گي، ذهن مردم را توسعه يافته کند و اين حداقل براي من مطلوب نيست. من گمان نمي‌کنم بدون فرصت دادن به انسان‌ها براي انتخاب و تجربه و اشتباه و ايستادن بر راي خود، بتوان به نقطه‌ي پايداري رسيد.

خلاصه اين‌که من امروز در اين وضعيت‌ام که هيچ رغبتي به طي کردن اين مسير براي کشور خودم ندارم و احساس مي‌کنم نسخه‌ي اين ممالک شرق آسيايي چندان با روحيات من سازگاري ندارد. هرچند خود اين جماعت معتقدند هنوز توسعه يافته نيستند و سال دوهزار و بيست را زمان توسعه‌يافته‌گي‌شان اعلام مي‌کنند. شايد لازم باشد براي اظهار نظر قطعي تا آن‌زمان صبر کنيم.

ياعلي مدد.

نوشته شده در زمان Jul 29, 07 07:58 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (7)


داستان کريه

سال‌ها پيش، وقتي که من حدودا سيزده يا چهارده سال بيش‌تر نداشتم، دانش‌جويان دانش‌گاه شريف مجله‌اي در مي‌آوردند که اسم‌اش نقطه سر خط بود. خبرش را ندارم که هنوز اين مجله منتشر مي‌شود يا نه. آن سال‌ها من اين مجله را از شهاب مي‌گرفتم و مي‌خواندم. يکي از پنج شش مجله‌اي که هنوز آرشيوش را دقيق حفظ کرده‌ام همان‌هاست. دو سه يادداشت آن مجله‌ي دانش‌جويي عجيب در خاطرم نشست و هنوز به يادشان دارم. يکي از آن‌ها داستان مشمئزکننده‌اي بود که يکي از دانش‌جوها گويا بر اساس خاطره‌اي واقعي، فرستاده بود براي نشريه و آن‌ها هم چاپ‌اش کرده بودند. مي‌خواهم تمام تلاشم را بکنم تا آن احساس تهوع ناشي از خواندن‌اش خوب و کامل منتقل شود!
داستان از اين قرار است که پنج نفر آدم توي يک تاکسي در تهران نشسته بودند. آن زمان‌ها البته تاکسي‌ها مي‌توانستند دو نفر را روي صندلي جلو بچپانند. روي صندلي عقب، کنار يکي از پنجره‌ها يک آقايي نشسته بوده است. آن آقا احساس مي‌کند چيزي ته گلويش گيرکرده و بايد بيندازدش از پنجره بيرون. راسا اقدام مي‌کند به کندن آن مزاحم؛ اخخخخخخ .... تــــــف!
آن خلط مزاحم را که بيرون مي‌اندازد مي‌بيند اي داد بيداد، شيشه‌ي عقب آن تاکسي پائين نبوده و او بي حواس فقط تف‌اش را انداخته. حالا يک توده‌ي ليز و لزج و درشت شيري رنگ که دسته گل آقاست چسبيده به شيشه و خودنمايي مي‌کند. اول قصد مي‌کند که به روي‌ خودش نياورد و خون‌سرد سرجاي‌اش بنشيند. اما صحنه آن‌قدر بديع است که همه توي تاکسي حال و احوالشان به هم مي‌ريزد.
اين برادر کمي که از واقعه مي‌گذرد و مي‌بيند گند قضيه بدجوري در آمده، همان‌طور خون‌سرد لبش را غنچه مي‌کند و مي‌برد جلو کنار پنجره و هورررت! شاه‌کارش را دوباره مي‌کشد تو و قورت مي‌دهد.

حالا چه شد که بعد اين همه سال ياد اين داستان دل‌انگيز افتادم! مجله‌ي شهروند امروز در اين شماره‌‌ي آخري که روي وبلاگ‌شان گذاشته‌اند پرونده‌ي تسخير سفارت آمريکا را گشوده است. مصاحبه کرده است با چند نفر آدم اساسي که در آن ماجرا دخيل بوده‌اند. محمد علي سيدنژاد که نماينده‌ي تربيت معلم در شوراي مرکزي دفتر تحکيم وحدت بوده و مخالف اشغال سفارت، ابراهيم اصغرزاده که از رهبران اشغال بوده و نماينده‌ي دانشگاه تهران در شوراي مرکز دفتر تحکيم وحدت، عباس عبدي از بزرگان دانش‌جويان خط امامي و يک بنده‌ي خدايي که در انجمن دانشگاه علم و صنعت در طيف مقابل محمود احمدي‌نژاد و مجتبي هاشمي ثمره و علي‌احمدي و دار و دسته بوده و چند سال بعد از اشغال سفارت در قالب گروهي به نام دانش‌جويان رزمنده اسباب بيرون کردن اعوان و انصار جناب احمدي‌نژاد از انجمن علم و صنعت را فراهم کرده‌اند. هنگام خواندن اين مصاحبه‌ها گاه‌به‌گاه کتاب تسخير معصومه ابتکار هم به خاطرم مي‌آمد که چيزي قريب دو سال پيش خوانده بودم‌اش.
نمي‌دانم با خواندن مصاحبه‌ي اين دوستان چرا اولين چيزي که به خاطرم آمد، هنرمندي آن مسافر تاکسي بود. بيست و چند سال پيش يک مشت جوان بي‌تجربه‌ي کم خرد، تفي انداخته‌اند روي شيشه. بعد از يک چند وقتي هم در نهايت خون‌سردي بدون اين‌که به روي خودشان بياورند که با اين تف چه بلايي به سر مملکت آورده‌اند، لب‌شان را خيلي قشنگ آوردند جلو و قصد کردند شيرين‌کاري‌شان را دوباره بخورند. انگار که از روز اول هيچ نبوده. بعد هم که يکي پيدا مي‌شود و اعتراضي مي‌کند، براق مي‌شوند و مي گويند: «خوب گلوي‌مان مي‌خاريد. چاره‌ي ديگري نداشتيم. بايد تف مي‌کرديم.»
در خامي‌شان همين بس که قصد کرده بودند از ديوار سفارت بروند بالا و براي تاديب آمريکايي‌ها، به صورت سمبليک فقط چهل و هشت ساعت آمريکايي‌ها را به اسارت بگيرند و وقتي مي‌روند توي سفارت آن‌چنان گير مي‌کنند که آخرش پس از چندين ماه پرداخت هزينه‌هاي سنگين براي مملکت، کميته‌ي منتخب مجلس کار را از دست اين يک مشت بچه مي‌گيرد و ديپلمات‌ها را مي‌فرستد خانه‌شان. شرح تاسف بار اين ماجرا را اگر خواستيد مي‌توانيد در کتاب خانم ابتکار که الحمدلله به سه چهار زبان هم ترجمه‌اش کرده است بخوانيد. در اين‌ کتاب با وجود آن‌که خانم "مري" تمام تلاش‌اش را کرده است تا ماجرا را در آن ظرف زماني توضيح دهد و بگويد خطرات بسيار بود و ناچار بوديم از انجام اين‌کار، و هرچه‌قدر تلاش کرده است خشونت ماجرا را بکاهد و از رفتار انساني و دوستانه‌شان با گروگان‌ها سخن بگويد، اما نتوانسته است حماقت عرياني را که در اين ماجرا جريان داشته بپوشاند. يادي از خانم مري کردم، يادم افتاد که چند روز پيش فيلمي در يوتيوب ديدم که اين سخن‌گوي مهربان دانش‌جويان لانه، در کنفرانس مطبوعاتي در کنار رهبران جوان تسخير، مي‌گفت که ما از گروگان‌ها حفاظت مي‌کنيم، اما در صورت اقدام نظامي آمريکا آمادگي‌اش را داريم که تمام گروگان‌ها را بکشيم.
از آن‌طرف، تاسف بارترش آن‌جاست که واکنش سياسي مخالفان تسخير را مي‌بينيم. در آن جمع پنج نفره‌ي شوراي مرکزي دفتر تحکيم وحدت، جناب محمود خان احمدي‌نژاد که اول پيش‌نهاد مي‌دهد برويم سفارت شوروي را به جاي آمريکا اشغال کنيم. بعد که زورشان نمي‌رسد ورق را برگردانند، وقتي اکثريت متمايل به چپ تحکيم (به ادعاي خودشان) وارد سفارت مي‌شوند، جريان احمدي‌نژاد-سيدنژاد کنترل تحکيم را در دست مي‌گيرند و مي‌گويند ما با رفتارهاي فراقانوني مخالفيم. مي‌خواهيم کار فرهنگي کنيم.مهم‌ترين اقدام فرهنگي‌شان مي‌شود طرح انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه‌ها و بي‌نوا کردن عده‌اي از اساتيد و دانشجويان دانش‌گاه‌ها. رفتارهاي تند و خشن‌شان در دانشگاه‌ها، آن‌چنان بود که به گفته‌ي خود آقاي سيدنژاد در دانش‌گاه تربيت معلم منجر به کشته شدن دانش‌جويي شد و رئيس دانش‌گاه هنگام وضو گرفتن، توسط دانش‌جوها کن‌اش روي دوش‌اش انداخته شد و اخراج شد.
اين‌ها را که مي‌خوانم سردرد مي‌گيرم. تمام بدن‌ام داغ مي‌شود. همان‌ها که اول انقلاب آن بلا را به سرمان آوردند. ام‌روز نيم‌شان داعيه‌ي اصلاح طلبي دارند و نيم ديگرشان قصد مهرورزي و عدالت گستري. آن‌ها که قصد اصلاح‌طلبي دارند و به دولت خرده مي‌گيرند که اسباب تنش و ناآرامي را در دنيا فراهم مي‌کند، هيچ به روي خودشان نمي‌آورند که اين ماجرا که دمار از روزگارمان درآورده، ادامه‌ي همان سنگي است که آن‌ها در چاه انداختند واين‌ها که روزگاري کساني را که شعار سوسياليستي مي‌دادند نجس مي‌خواندند و مي‌خواستند سفارت شوروي را اشغال کنند، امروز با کاسترو و چاوز و اورتگا برادر شده‌اند و با همان چپ‌ها ائتلاف جهاني عدالت‌خواهي راه انداخته‌اند. عدالتي که حاصل‌اش نبوده جز جوانان در زندان و انديشه‌ي در محاق و معيشت تنگ بنده‌گان خدا.
اين‌چيزها را که مي‌بيني، خوب مي‌فهمي که تحليل اوضاع سياسي ايران هيچ مشکل نيست. کنش‌گران سياست در ايران را اگر بشناسي. سابقه‌شان را اگر بداني و تاريخ تعامل اين‌ها با هم را بداني، بسيار به‌تر مي‌تواني بفهمي که هيچ اتفاق پيچيده‌اي در جريان نيست. آن‌چه در ايران مي‌گذرد، تلاش چند جريان قوي‌تر است که در اين جنگل، جريان‌هاي ضعيف‌تري را که پيش‌تر وجودي داشته‌اند خورده‌اند و دارند تمام تلاش‌شان را مي‌کنند تا آرزوهاي جواني‌شان را در اين وانفساي بي‌صاحبي بر سر من و شما حاکم کنند. جالب است دريافتن اين نکته که ترکيب جريانات و آدم‌ها و گروه‌ها با تقريب خوبي هيچ دست نخورده است. ابراهيم اصغر زاده که آن بلوا را در شوراي شهر برپا کرد هماني است که در دفتر انجمن دانشگاه تهران پيشنهاد تسخير دو روزه‌ي سفارت را داد و محمود احمدي‌نژاد هماني است که در دانشگاه علم و صنعت نه تنها نامزدهاي شوراي مرکزي انجمن را گزينش مي‌کرد، بلکه راي دهنده‌گان را هم از ميان دانش‌جويان برمي‌گزيد و معلوم مي‌کرد چه کسي به چه کسي راي بدهد.

هرچه که مي‌گذرد بيش‌تر مطمئن مي‌شوم که هيچ راه‌حل کوتاه مدت پايداري براي اصلاح امور در سرزمين من وجود ندارد. مشکل ما حل نخواهد شد، مگر اين‌که با گذشت چند نسل، به آرامي و بدون تنش ذهنيت‌هاي‌مان مستبد و تماميت‌خواه و انتقام‌جوي‌مان شفا يابد. شايد همين است که اين‌روزها آن‌چه بيش از هرچيز مي‌ترساندم صداهاي نامطلوبي است که از دو سوي دنيا جنگ را براي رهايي مي‌طلبند.

از صميم قلب دعا مي‌کنم اين‌روزها، که از شري که دارد دامن‌مان را مي‌گيرد خلاص شويم.
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Nov 15, 07 06:06 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


تظاهرات

چند روز پيش داشتم با تي‌اِن‌هي، رفيق هم‌کارم گپ مي‌زدم. صحبت رسيد به سيستم اداره‌ي کشور مالزي. صحبت از انور ابراهيم کرد. گفتم که مي‌شناسم‌اش و يادم هست زماني را که با ماهاتير محمد درگير شد و به زندان افتاد. تعجب کرد که اين‌را مي‌دانستم. از دانستم سر ذوق آمد و کمي از ماجراهاي انور ابراهيم را براي‌ام تعريف کرد. گفت که در سال نود و هشت درگيري‌اش با ماهاتير بر سر اختلاف سليقه‌ي سياسي‌شان بالا مي‌گيرد. براي‌اش پاپوشي مي‌دوزند و به شش سال زندان و ده سال محروميت از فعاليت سياسي محکوم‌اش مي‌کنند. گويا نيروهاي اپوزيسيون مالزي پشت سر انور ابراهيم خود را سازمان‌دهي کرده‌اند. دوران محروميت او سال آينده تمام مي‌شود. بنابراين مي‌تواند در انتخابات سراسري پارلمان که سال آينده برگزار مي‌شود شرکت کند، اما دولت به شدت در تلاش است تا قانوني را به تصويب برساند که بتواند انتخابات را جلو بيندازد و پيش از پايان دوران محروميت او برگزارش کند. طبعا نيروهاي اپوزيسيون هم دارند از تمام ظرفيت‌هاي‌شان براي مقابله با اين طرح استفاده مي‌کنند. اين‌طور که تي‌اِن مي‌گفت، جوان‌هاي تحصيل‌کرده و تحول‌طلب مالزي ديدگاه‌هاي انورابراهيم را بيش‌تر مي‌پسندند. شنبه‌ي گذشته هم يک تظاهرات اعتراض آميز در کوالالامپور برگزار شد. اين اولين اتفاق خلاف عادت و غير منتظره‌اي است که مي‌بينم در مالزي رخ داده است.
يک چيزي اما اين وسط جالب است. شباهت‌هاي اين داستان با آن‌چه من از بازي‌چه کردن راي مردم در ذهن دارم به نظرم نکته‌ي قابل اعتنايي است.

نوشته شده در زمان Nov 15, 07 07:29 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (5)


ديکتاتور

ژنرال سوهارتو مرد. ديکتاتورها همه‌شان مي‌ميرند. اين سنت غير قابل تبديل روزگار است. آن‌چه نمي‌ميرد نفريني است که يک ملت هم‌راه نام ديکتاتور مي‌کند. سي و يک سال کم نيست. عمر مفيد يک نسل است. براي کسي که خودش را پدر توسعه‌ي اندونزي مي‌ناميد، در قياس با فرصتي که آدم‌هاي ديگر در زندگي‌شان دارند، فرصت بسيار طولاني‌اي بود. پدر توسعه‌ي اندونزي کاري کرد، که امروز در اندونزي آن‌چه بيش از همه يافته مي‌شود فقر است و نکبت.
ديکتاتور مي‌آيد و مي‌رود. رفتن‌اش گفت‌وگو ندارد. اما با آمدن‌اش ذلت و پستي را براي يک ملت مي‌آورد و با رفتن‌اش حرمت و شرف و اعتماد يک ملت را مي‌برد. حتي ام‌روز که مردم اندونزي به بسياري از کشورهاي ديگر دنيا به برده‌گي مي‌روند و تن به هرچه کار پست است مي‌دهند، بعضي زمزمه مي‌کنند که روزگار سوهارتو به‌تر بود. نمي‌بينند يا شايد ديگر توان ديدن ندارند که همه‌ي تلخي امروزشان حاصل چيزي است که ديکتاتور براي‌شان آورده است. نمي‌فهمند که نسل‌ها بايد بر ملتي که به ذلت عادت کرده است بگذرد تا آن ملت باز بر سر پاي خود بايستد.
روزگار صدام، خوب به خاطر دارم که آن‌ها که سفر مي‌کردند به عتبات با حيرت از عادت مردم عتبات به گدايي مي‌گفتند. از اين‌که همه‌جا انبوه کودکان عرب در اطرافشان بودند که از آن‌ها اسکناس ايراني طلب مي‌کردند. صدام هم مرد. همين مردم به دارش کشيدند. اما عزت بر باد رفته‌شان را هرگز نتوانستند از پيکر بر دار آويزان او باز پس بگيرند.
داستان تصادف آن خودروي حمل اسکناس را شنيده‌ايد؟ آن جوانک که لاي پاره‌هاي آهن ناله کرد و التماس کرد تا کسي نجاتش دهد. اما هيچ‌کس جز اسکناس‌هاي روي زمين چيزي نديد تا آن جوانک لاي همان آهن‌پاره‌ها جان داد. يا ماجراي آن سه پسري که ماه‌هاست به گناهي که انکارش مي‌کنند در حبس‌اند. قاضي به آزادي‌شان حکم داده و جلاد از آزادي‌شان امتناع مي‌کند. يا آن جواني که يک‌روز گرفتندش و کشتندش و نيمه شب دفن‌اش کردند. اين‌ها نشانه‌هاي بدي است. نشانه‌هاي بسيار بدي است. نشانه‌هايي که اميد را کم مي‌کند. نشانه‌هايي که مايوس‌ات مي‌کند. ديگر شايد بايد باور کنيم که ظلم و ستم دارد اثرش را مي گذارد؛ هر چند گويا کار از دست شده است.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Jan 30, 08 05:36 PM | لينک دائم


نفرت

اين‌جا با يک خانم پنجاه و چند ساله‌اي آشنا شده‌ام. اين خانم از اقوام يکي از رفقاي ايراني است که از دفتر آمريکاي شرکت آمده است پننگ و اين‌جا با ما کار مي‌کند. اين خانم را تا به حال دو سه بار ديده‌ام. يک‌بار در سفر کوالالامپور که براي ديدن فوتبال رفتيم همراه‌مان آمد و دو سه بار ديگر (از جمله ام‌شب) هم به مناسبت‌هاي مختلف هم‌ديگر را ديده‌ايم. اين خانم چهار سال پيش از انقلاب ايران را ترک مي‌کند و به جز دو سه ماهي در بحبوحه‌ي انقلاب ديگر به ايران برنگشته است. پدر اين خانم در يکي از آخرين کابينه‌هاي دولت شاهنشاهي پست وزارت داشته است و بعد از انقلاب که از ايران خارج مي‌شود در زمره‌ي هم‌کاران دکتر بختيار بوده است. ده سال بعد از انقلاب، دولت ايران اقدام به قتل پدر اين خانم مي‌کند. گويا به طور معمول برادر ايشان راننده‌ي خودرويي بوده است که پدر ايشان را به محل کار مي‌رسانده. بنابراين پدر اين خانم معمولا در صندلي کنار راننده مي‌نشسته‌اند. از قضا روز حادثه برادر اين خانم به دليلي امکان راننده‌گي نمي‌يابند و پدر خود پشت فرمان مي‌نشينند. بمبي که زير صندلي کنار راننده کار گذاشته شده بوده است، منفجر مي‌شود و پدر به طرز معجزه‌آسايي نجات مي‌يابد. گويا اسکاتلنديارد بعد از تحقيقاتش ادعا مي‌کند بمب‌گذار (که البته هرگز گرفتار نشد) در پوشش خلبان از ايران وارد لندن شده و بعد از اتمام ماموريت به ايران برگشته است.
من اين داستان را ام‌شب براي دومين بار از زبان خودش شنيدم. اين خانم ايراني است. از قول پسر هفده ساله‌اش مي‌گويد که من در لندن به دنيا آمدم و گذرنامه‌ي انگليسي دارم، اما در رگ‌هايم خون ايراني جاري است. آن‌ها ايران را به روش خودشان دوست دارند، هرچند ممکن است روش‌شان با روش من متفاوت باشد، اما هرگز فرصت نخواهند يافت به سيستم حکومتي کنوني ايران اعتماد کنند و تجربه‌ي زندگي دوباره در ايران را به‌دست آورند.
چند وقت پيش جناب مسعود بهنود به مناسبت نصب مجسمه‌ي نلسون ماندلا در يکي از ميادين لندن، يادداشتي در تجليل از او نوشته بودند. نوشته بودند مهم‌ترين کار او نپراکندن نفرت و کينه و انتقام بود. ام‌روز فکرم مشغول اين سوال بود که نفرتي را که در اين سي سال پراکنده‌اند چه وقت و در کجا دامن ملت‌مان را رها خواهد کرد. نفرتي که هنوز هم عده‌اي از حاکمان‌مان در گستردن‌اش اصرار دارند.
داستان اصلاح ما داستان بلندي است. داستاني که تغيير ساختارهاي حاکميت حتي مقدمه‌ي آن هم نخواهد بود.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان May 31, 08 09:47 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


پايه‌هاي لرزان اصلاحات

از آمدن خاتمي ابدا احساس خوشايندي ندارم. صادقانه در تمام اين دوران ترديد (يا به تعبير خود سيد محمد خاتمي تدبير) دعا مي‌کردم که نتايج گفت‌وگو ها منجر به نيامدن خاتمي شود. اما خب بر خلاف آن‌چه من دوست داشتم، سيد محمد خاتمي ديروز صراحتا حضورش در انتخابات سال آينده را اعلام کرد. در اين دو جا صدا و تصوير سخنراني ديروزش را مي‌توانيد ببينيد.
هيجان‌زدگي اطرافيانم از اين اتفاق را ابدا درک نمي‌کنم. اگر تحليل من درست باشد، نمي‌توانم بفهمم که اين حجم احساسات ناشي از فراموش‌کاري است، يا مهري که در اين کم‌تر از چهار سال ورزيده شده کار را به جايي کشانده که هر کورسويي اين‌چنين هيجاني را بر مي‌انگيزاند. تاثرم از اين وضعيت مبتني بر نشانه‌هاي متعددي است که همه ريشه در بي‌تدبيري و بي‌برنامه‌گي صحنه‌گردانان اين ماجرا دارد.
اين‌که بعد از دوازده سال باز بايد لنگ اين بمانيم که بالاخره سيد محمد خاتمي مي‌آيد يا نه، ابدا براي من مطلوب نيست. معني روشن اين موضوع به گمان من اين است که اصلاح‌طلبان (به طور خاص حزب مشارکت و سازمان مجاهدين) در تمام اين دوازده سال، نتوانستند حتي يک جانشين نيم‌بند براي سيد محمد خاتمي معرفي کنند. بديهي است که با وجود تمام مصائب فعاليت سياسي در ايران، اين‌کار برنامه و تدبير مي‌خواهد. شرايط مملکت را يقينا آن‌ها که دستي بر آتش سياست دارند، به‌تر از من مي‌شناسند. نبود رسانه، شوراي نگه‌بان، تعدد مراکز تصميم‌گيري و کانون‌هاي قدرت همه جزو واقعيت‌هاي فعاليت سياسي در ايران‌اند و هيچ کدام بهانه‌ي اين بلاتکليفي تاسف‌بار نيستند. اگر اين مشکلات نبود و شرايط مهياي فعاليت سياسي بود، اساسا نيازي هم به اصلاح‌طلبي نبود.
دريافت من از شرايط اين احزاب اصلاح‌طلب اين است که نبايد منتظر تغييري در اين وضعيت بمانم. در اين چند وقت که اين خيمه‌شب‌بازي دعوت از خاتمي به راه افتاده، تنها صدايي که شنيد مي‌شود، دعوت از او براي آمدن و نجات دادن ميهن است. درست همين‌قدر کلي، مبهم و عوامانه. اگر از اين بگذريم که اين وعده‌ي خلاصه کردن نجات يک ملت، در يک نفر، آن‌هم در يک شب چه‌قدر براي من دردناک و حتي مهوع است، بديهي است که بيرون آمدن زمام امور از دستان محمود احمدي‌نژاد آرزوي قلبي من نيز هست، اما به نظر من تنها همين بهانه، هرگز نمي‌تواند شعار يک حرکت اصلاح‌طلبانه باشد. من با همين بهانه شايد بتوانم به محمد باقر قاليباف هم راي بدهم. اما قطعا اين راي را به حساب اصلاح‌طلبي نخواهم گذاشت. جدا مايل بودم در اين روزها خبري، گزارشي يا مصاحبه‌اي بخوانم که بگويد اين کمپين دعوت از خاتمي، چه برنامه‌هايي براي اداره‌ي مملکت دارد. دوست داشتم حرف جديدي بشنوم که متناسب با شرايط ام‌روز باشد و به من بگويد بعد از اين بلاي چهار ساله چه‌گونه مي‌خواهد امور را به مجاري صحيح بازگرداند؛ اما حتي دريغ از يک راي و نظر شنيدني و منطقي.
براي من تقريبا روشن است که عده‌ي قابل توجهي از اعضاي اين دو حزب عمده‌ي اصلاح‌طلب مي‌دانند که ديگر گزينه‌هاي مطرح رياست جمهوري هيچ اقبالي بهشان ندارند و در اين قحط‌الرجال، تنها فرصت‌شان براي ورود دوباره به قدرت (همان قدرتي که پنج شش سال پيش گاه با صداي رسا و گاه به زمزمه خروج از آن‌را مطلوب و اصلاح‌طلبانه مي‌دانستند) را ورود سيد محمد خاتمي به عرصه مي‌دانند. اما اصرار آن‌ها براي کسب قدرت براي من راي دهنده نمي‌تواند دليل قانع کننده‌اي باشد. من انتظار دارم که بدانم اين مجموعه، جز آن‌ حرف‌ها که دوازده سال زده‌اند و مي‌دانم و برخي‌اش را حمايت هم مي‌کنم، چه حرف نويي دارند. من مي‌خواهم بدانم ام‌روز به نظر آن‌ها چه چيزي نسبت به دور دوم رياست جمهوري سيد محمد خاتمي تغيير کرده است که مي‌توان با اين جسارت وعده‌ي اصلاح تمامي امور را داد. کساني که آن‌روز رئيس جمهور را تدارکات‌چي مي‌خواستند ام‌روز چه تغييري کرده‌اند. آن مراکزي که آن‌روز به دستگاه اجرايي فشار مي‌آوردند و انتخابات مجلس هفتم را بر اساس گفته‌ي سخن‌گوي دولت با تهديد برگزار کرده‌اند چه تضميني داده‌اند که ام‌روز اين‌کار را نکنند.
اين‌ها به نظر من فريب‌کاري آشکار است. اين وعده‌هاي واهي و بي‌اساس، اين اميدواري دادن‌هاي بدون پشتوانه و ضمانت اجرايي، به نظرم جز آسيب زدن به بنيان اصلاح‌طلبي سود ديگري ندارد. من احتمال فراواني مي‌دهم که دولت سوم سيد محمد خاتمي، به فرض موفقيت در انتخابات، حتي ناتوان‌تر و ناکارآمدتر از دولت دوم او خواهد بود. من گمان مي‌کنم انگيزه‌ي صاحبان قدرت در اين سرزمين براي بر زمين نشاندن او و دولتش، به مراتب بيش‌تر شده است. در چنين شرايطي، کسي که مي‌توانست بدون درگير شدن در دست‌اندازهاي اجرايي، با اعتبارش باعث اتفاقات خير و مفيد فراواني باشد، ناچار خواهد بود اعتبارش را در درگيري‌هاي فرساينده و مستقيم اما کم اثر هدر دهد. مساله به ديد من بسيار روشن است که همان‌طور که پاره‌اي از مشکلات ام‌روز مملکت ناشي از بي‌تدبيري دولت‌هاي قبلي است، دولت بعدي هم بايد تاوان کم‌خردي دولت کنوني را پس بدهد. پايه‌هاي به شدت آسيب ديده‌ي فرهنگ و صنعت و اقتصاد اين سرزمين، گريبان دولت آينده را به ساده‌گي رها نخواهد کرد. من دوست دارم بدانم، آن‌ها که براي آمدن خاتمي شعر عاشقانه مي‌سرودند، مي‌دانستند که تنها سرمايه‌ي موجودشان را دارند خرج چه چيزهايي مي‌کنند؟
شيوه‌ي ورود ايشان به اين عرصه هم به اندازه‌ي کافي براي من نااميد کننده بوده است. عرصه‌ي سياست، عرصه‌ي شعر و شاعري نيست. اين‌را حتي من هم که بزرگ‌ترين کنش سياسي‌ام تراکت پخش کردن بوده است مي‌دانم. من واقعا نمي‌توانم تاسف عميق خودم را از شيوه‌ي ورود سيد محمد خاتمي به انتخابات ابراز کنم. من هرگز در کل دوران دعوت از خاتمي متوجه نشدم، نسبت سيد محمد خاتمي با دعوت کننده‌گانش چه بوده است. عضو حزب بوده است؟ کميته‌هاي تخصصي‌اي که بايد براي دولت او تدوين برنامه کنند از اعضاي اين دو حزب بوده‌اند؟ اگر اين‌طور است چه‌کساني و چه‌گونه کار تدوين را بر عهده گرفته‌اند؟ ما چه زماني مي‌توانيم از اين برنامه‌ها مطلع شويم؟ جست‌وجوي من مي‌گويد دقيقا هيچ پاسخي براي اين سوال‌ها وجود ندارد. از ديد من عده‌اي دور هم جمع شده‌اند، از آدمي که به صورت سيستماتيک عضوي از جمع آن‌ها محسوب نمي‌شود خواهش کرده‌اند، تمنا کرده‌اند، به او التماس کرده‌اند که بيايد و نجات‌شان بدهد. عين همين کار را ما هم در دوران دانش‌جويي مي‌کرديم تا يک‌نفر بيايد بهمان فلان مهارت مهندسي را ياد بدهد. اين روش فعاليت سياسي بيش از آن‌که يک شيوه‌ي سياست‌ورزي مدرن و بالغ را به من نشان بدهد، نشانه‌هايي از خلق و خوي فرد محور و سهل‌انگار و استبدادطلب قديمي‌مان را در خودش دارد.
چندين بار نزديکان ايشان از قول او نقل کردند که گفته بود، شرايط به گونه‌اي شده است که اگر تصميم بگيرم نيايم، نمي‌دانم جواب مردم را چگونه بدهم. اصلا فرقي نمي‌کند که اين حرف را خودشان زده باشند يا برساخته‌ي نزديکان‌شان باشد؛ اين استفاده از نام مردم و ديالوگ‌هاي پوپوليستي ديگر بيش‌تر از آن نخ‌نما و کهنه شده است که براي من قابل تحمل باشد. من شديدا مايلم بدانم مکانيزم دريافت راي مردم و شنيدن صداي ايشان در جمع اصلاح‌طلبان چيست. اين دقيقا سوالي است که اصلاح‌طلبان هميشه از رقباي سياسي‌شان پرسيده‌اند. من مي‌خواهم بدانم اگر مکانيزمي براي دست‌رسي به نظر مردم دارند آن‌را به تازه‌گي پيدا کرده‌اند، يا چهار سال پيش هم به آن دست‌رسي داشتند. هرگز فراموش نمي‌کنم که درست روز بعد از شکست آقاي دکتر معين در انتخابات سال هشتاد و چهار، خانم دکتر کولايي سخن‌گوي ايشان، که درست به اندازه‌ي ما از نتيجه‌ي انتخابات شگفت زده بودند، مي‌گفتند که ما اشتباه کرديم و بايد با پيش‌نهاد رياست جمهوري آقاي کروبي و معاون اولي آقاي دکتر معين موافقت مي‌کرديم. ما هرگز فکر نمي‌کرديم که اوضاع اين‌گونه شود. اين جمله به عنوان نماد بي‌تحليلي و بي‌تدبيري قسمتي از اصلاح‌طلبان، از آن‌روز در ذهن من نقش بسته است و من دوست دارم بدانم در شرايطي که تحليل‌ها و داده‌هاي اين طيف از اصلاح‌طلبان همان‌قدر خام و دور از واقعيت است که تحليل‌هاي امثال من، ام‌روز با چه شهامتي با اين صراحت از دعوت مردم صحبت مي‌کنند.
من بسيار مايل بودم که خاتمي وارد صحنه نشود تا بتوانم با خيال راحت‌تر تصميم بگيرم. گزينه‌ي کروبي-کرباسچي، آن‌طور که زمزمه‌هايش شنيده مي‌شد به نظرم مي‌توانست گزينه‌ي مناسبي باشد. اما ورود خاتمي، که هنوز براي شخصيت و مرام‌اش احترام قائلم، اوضاع را آشفته کرد. خاتمي خواسته يا ناخواسته نماد اصلاح‌طلبي است. شکست کروبي يا آدم‌هايي مثل دکتر عارف يا دکتر نجفي که دورتر صحبت‌هايي از حضورشان بود، در انتخابات هرگز به شکست اصلاحات تعبير نمي‌شد، اما شکست خوردن خاتمي از محمود احمدي‌نژاد از اساس حکايت ديگري است. هنوز البته چند ماهي تا انتخابات باقي است و من اميدوارم که تصميمي به‌تر و عاقلانه‌تر در جمع‌هاي سياسي گرفته شود تا شرايط زندگي کمي مناسب‌تر و اميد به به‌بود کمي بيش‌تر از اکنون شود.

دعا مي‌کنم براي سرزميني که دوست دارم در آن زندگي کنم و اميدوارم به رحمت او،
يا علي مدد

--------------------------------------------
پي‌نوشت: ام‌روز بيست و دوم بهمن است. ام‌روز، تمام روز به آلبوم‌هاي چاوش گوش مي‌دادم، به شعرهايشان فکر مي‌کردم و حسرت مي‌خوردم. حسرت مي‌خوردم بر تمام اين سال‌هاي از دست رفته و بر تمام بي‌خردي‌هاي پايان ناپذير.

نوشته شده در زمان Feb 10, 09 05:32 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


اين روزها - حکايت نخست

"بهار پراگ" درست و دقيق، کتاب هم‌اين روزهاست. ايوان کليماي چک، آن‌چنان حکايت پنجاه سال ديکتاتوري سياه سرزمين‌اش را روايت مي‌کند که انگار کسي از سرزمين خودمان دردهاي تاريخي مزمن‌مان را بيخ گوش‌مان زمزمه مي‌کند. مردم چک دوبار در طول اين پنجاه سال تلاش کردند تا خودشان سرنوشت‌شان را به دست بگيرند. بار اول کمونيست‌ها را به قدرت رساندند تا با دست خودشان دوره‌ي سياه ديگري را رقم بزنند و بار دوم همين چند سال پيش بود که انقلاب مخملي کردند تا دوباره طعم حکومتي دموکراتيک را بچشند. هر دوي اين خيزش‌ها در نهايت آرامش رخ داد و –به ادعاي ايوان کليما- هيچ خوني در طول اين دو انقلاب بر زمين نريخت. همين تفاوت –شايد به ظاهر کوچک- باعث مي‌شود من نتوانم اميد ببندم به تجربه‌اي مشابه تجربه‌ي آن مردم، در سرزمين خودم. ديکتاتوري در سرتاسر دنيا گويا رفتارها و آثار مشابهي دارد، اما تفاوت ميزان نفرت و کينه‌ي انباشته شده در سينه‌ي مردم، باعث مي‌شود ملت‌ها سرنوشت‌هاي گوناگوني پيدا کنند. و البته اين تنها يکي از تفاوت‌هاست که من اين‌روزها با ديدن خون‌هاي بر زمين ريخته شده به آن فکر مي‌کنم.

اگر همت کنم اين يادداشت احتمالا بقيه هم دارد.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Aug 23, 09 11:14 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


اين روزها - حکايت دوم

با خودم فکر مي‌کنم پيش و پس از اين ماجراها چه چيز اساسي و معني‌داري، تفاوت کرده است. به خودم که نگاه مي‌کنم مي‌بينم من مدت‌ها بود که ديگر به عدالت هيچ ستم‌گري ايمان نداشتم، که بعد از اين وقايع ايمانم ترک بردارد و باورم به او فرو بريزد. آدم‌کشي هم اتفاق جديدي نبود. دست اين ستم‌گران تا مرفق آلوده به خون بود. از حيث ابعاد جنايت هم اگر نگاه کنيم دهه‌ي شصت و هفتاد شايد خونين‌تر و ناجوانمردانه‌تر بودند. تجاوز در زندان هم اطلاع جديدي نبود. دست‌کم من براي اولين بار، حدود ده سال پيش وقتي آن پيرمرد هفتاد ساله از زندان بيرون آمد و بدون نگراني‌هايي که ممکن است يک جوان از بيان اين ستم که بر او رفته است داشته باشد، گفت که بر او چه گذشته است، دانستم که در زندان‌هاي اين سرزمين چه مي‌گذرد.گيريم اين بار ستم‌گر کمي رسواتر و عيان‌تر دست به ستم‌گري زد، اما در تصور من چهره‌اي جديد از خودش نشان نداد. همه‌چيز همان بود که مي‌دانستيم. اگر براي من فرويختن و ترک برداشتني رخ داده باشد، همان ده سال پيش بود، نه ام‌روز که اين بلوا به پا شده است. به گمان من تنها تفاوت داستان در افزوده شدن بر ميزان ستم‌ديده‌گان بود، نه در ابعاد ستم‌گري.
اما من شوکه شدم. من به سختي شوکه شدم و هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام درست خودم را، و ذهنم را جمع کنم. مدام تلاش مي‌کنم آرام بگيرم تا بتوانم کمي فکر کنم، اما سيل حوادث مي‌آيد و هر روز سيلي نويي مي‌زند و افکارم را پريشان‌تر مي‌کند. من شوکه شدم چون خيال مي‌کردم روند طبيعي حوادث به سوي اصلاح‌شدن است، آرام و بطئي و بدون خون‌ريزي و خشونت، اما اين ماجرا همه‌چيز را بر هم زد. اين حجم خشونت، اين حجم نفرت و کينه، اين شکاف بزرگ و عميق، اين ستم‌گري و قدرت‌پرستي و گردن‌کشي آشکار، همه من‌را به سمت اين نتيجه مي‌کشانند که راه تغيير آرام و تدريجي ديگر بسته است. اين گره هم با اين دست‌هاي بازي‌گرِ بي‌تدبيرِ جائر که من مي‌بينم باز نخواهد شد. اين گره جز با زور دندان باز نخواهد شد، و من مي‌ترسم از سدي که به زور شکسته شود و ديگر کسي توان هدايت فشار پشت سد را نداشته باشد. من هر روز بيش‌تر مي‌ترسم از ناکجايي که اين آب پشت سد از آن سر در خواهد آورد.
خوب! به هر حال آن‌چه من دوست نداشتم رخ داد و آدمي مثل من هم وجه راديکال ذهنياتش قوت گرفت. مبارک آن‌ها باشد که اين بلا را به سرمان آوردند.

اگر حوصله و همت کنم حرف‌هايم هنوز ادامه دارد.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Aug 28, 09 05:09 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


اين روزها - حکايت سوم

دي‌روز صبح يک اس‌ام‌اس برايم آمد که محتواي جالبي داشت. نوشته بود «آيت الله سيستاني در ملاقات با حجت الاسلام سيد علي خميني (نوه حضرت امام ره) در نجف دو نصيحت فرمودند: اول سفارش به درس خواندن دوم تبعيت از رهبري – موسسه اديان قم».

يک ضرب المثل عربي هست که مي‌گويد «الغريق يتشبث بکل حشيش». انگار حضرت‌شان و رفقاي هم‌راه بدجوري احساس نگراني کرده‌اند که به هر حربه و وسيله‌اي متوسل مي‌شوند تا مشروعيت بر باد رفته را دوباره به‌دست بياورند.

شکر!

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Sep 20, 09 12:33 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


اين روزها - حکايت چهارم

جمعه بيست و هفتم شهريور، پيش از ظهر راه افتادم به سمت ميدان ولي‌عصر. رسالت که سوار تاکسي شدم، راننده به همه‌مان گفت تا جايي که راه باز باشد خواهد رفت. به هفت تير که رسيديم راه بسته بود و پياده شديم. تا جايي که من مي‌ديدم تمام کريمخان تا سر حافظ پر از جمعيت بود. جماعتي که از سمت ولي‌عصر مي‌آمدند مي‌گفتند که از ميانه‌هاي بلوار کشاورز به جمعيت اضافه شده‌اند و تا آن‌جا پياده آمده‌اند.
روبه‌روي مسجد الجواد (ع) حدود صد تا صد و پنجاه نفر ايستاده بودند. هر دو نفر روي يک موتور نشسته بودند و گاه‌گداري دسته‌ي گاز را مي‌چرخاندند – شايد براي ارعاب - دو سه متري موتورشان جلو مي‌پريد و باز بر مي‌گشتند سر جايشان.
جمعيت آرام آرام ميدان را پر مي‌کرد. مردم مقابل مسجد الجواد (ع) که رسيدند سوي ديگر خيابان متراکم شدند و فاصله‌اي – نمي‌دانم از سر ترس يا احتياط – بين جمعيت و آن صد نفر افتاد. هر دو طرف شعار مي‌دادند. صداي آن آدم‌هاي کنار مسجد که تجهيزات صوتي‌اي هم داشتند تقريبا شنيده نمي‌شد.
يک‌دفعه نمي‌دانم چه شد که مردم هراسان فرار کردند به سوي ديگر ميدان. يک عده فرياد مي‌زدند که چماق‌دارها آمدند. برگشتم و نگاه کردم. از آن سي چهل متر فاصله‌اي که با مسجد داشتم، چماق‌داري نديدم. اما مردم همه فرار مي‌کردند. دو سه دقيقه‌اي که گذشت دوباره جمعيت به خودشان آمدند. صداي «نترسيد، نترسيد» ميدان را برداشت. جمعيت از توي کريم‌خان هم‌چنان سرازير مي‌شدند توي ميدان هفت تير. اول عده‌اي تصميم‌گرفتند به حرکت ادامه دهند و بروند به سمت شريعتي. بعد تصميم عوض شد و بنا شد توي ميدان بايستند تا جمعيت پخش نشود و سرکوبش آسان نباشد.
شعارها که بين جمعيت مي‌افتاد، نمي‌توانستم تکرار کنم. گلويم بسته شده بود انگار. از ديدن اين اوضاع و احوال، اين عصبانيت، اين خشم، بغضي برآمده بود که نمي‌گذاشت هم‌راه جمعيت فرياد بزنم. ده دوازده دقيقه‌اي طول کشيد تا توانستم خودم را جمع و جور کنم. آن‌ها را که دوست داشتم همراه بقيه فرياد مي‌زدم، با آن‌ها که دوست نداشتم هم سکوت مي‌کردم. چند نفر ديگري را هم ديدم که گزينشي شعار مي‌دادند. يکي‌ دو ساعتي بين جمعيت ايستادم و برگشتم به سمت خانه.

يکي از فکرهايي که اين روزها گاهي به سراغم مي‌آيد اين است که خدا را شکر که در طي اين ماجراها در ايران بودم و همه‌چيز را با چشم خودم ديدم. شک ندارم اگر مي‌خواستم اين ماجراها را از بيرون ايران دنبال کنم، به مراتب فشار روحي و عصبي بيش‌تري را بايد تحمل مي‌کردم.

باز هم شکر،
يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Sep 20, 09 04:50 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


عيد مبارک

عيد فطر اين سال‌ها تبديل شده است به يک داستان شرم‌آور و عذاب‌آور که هر سال آخر رمضان گرفتارمان مي‌کند. ام‌سال که درگيري‌هاي سياسي اين گره را کورتر هم کرده است. هيچ‌وقت متوجه نشدم داستاني (شايد "داستان‌هايي" مناسب‌تر باشد. اين تنها ماجراي از اين‌دست نيست که مي‌شناسم) به اين سادگي چرا بايد تا اين حد پيچيده شود. يک روزي، روز اول شوال است. همه هم مي‌دانند که کدام روز، روز اول شوال است. بعد مي‌گويند مستند به روايت منقول از معصوم (ع) که مي‌فرمايد « صم للرؤية» تا با چشم غير مسلح نبينيم حلول ماه محرز نخواهد شد. من نمي‌دانم امام معصوم (ع) چه‌طور بايد اين امر بديهي که در روز اول يک ماه قمري روزه گرفتن را آغاز کنيد و در روز اول ماه بعد تمامش کنيد را مي‌فرمودند که تابعين ايشان هزار و اندي سال بعد حسب يک قرائت ظاهري از روايت اين رسوايي را بالا نياورند. اين حرف به زعم من منطقي، آن‌قدر زده شده و جوابي براي‌اش نيامده (يا دست‌کم من در گشت و گذارم جوابي براي‌اش نديده‌ام) که ديگر نخ‌نما شده است؛ اما جدا دوست دارم بدانم هزار و اندي سال قبل که امام (ع) چنين فرمودند، جز رويت و رصد بدون ابزار چه روش ديگري براي اثبات روز اول ماه وجود داشته است که امام (ع) نفي‌اش کرده باشند.

به گمان من اگر در حوزه‌ي مسائل ديني بخواهيم دست حاکم را ببنديم و محدودش کنيم، تعيين تقويم جزو آخرين اموري است که از حوزه‌ي اختيارات او مي‌تواند خارج شود. من ترجيح مي‌دهم تا زماني که بي مبالاتي محرز در تعيين ايام سال از طرف حاکميت نبينم، در تعيين اين روزها تابع حاکميت بمانم. هرچند به نظرم مبنايي که بر اساس آن يک‌شنبه روز اول شوال اعلام شده است به عقلانيت نزديک‌تر هم هست.

به هر حال، عيد چه ام‌روز باشد و چه فردا، براي همه‌تان مبارک.
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Sep 20, 09 05:18 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


چه کسي حق بيش‌تري دارد؟

قهرمان يکي از داستان‌هاي ميلان کوندرا –هر چه فکر کردم يادم نيامد کدامش- دختري است که بعد از انقلاب مخملي به کشورش برمي‌گردد. همان روزها که تازه به پراگ برگشته است با دوستان سابقش به کافه‌اي مي‌روند، به ياد روزهاي جواني‌شان. دوستاني که در دوران سياه در کشورشان مانده‌اند از خاطرات آن روزها مي‌گويند و ترجيع بند حرف‌هايشان اين است که خطاب به آن‌ها که در کشور نبوده‌اند بگويند، شما که براي خودتان آزادانه زندگي مي‌کرديد، هيچ نمي‌فهميد ما که در اين کشور مانده بوديم، چه سختي‌هايي کشيديم.

قهرمان داستان فقط اين طعنه‌ها را مي‌شنود و هيچ نمي‌گويد و براي خواننده مي‌گويد که هميشه بعد از يک مصيبت، بازي «چه کسي هزينه‌ي بيش‌تري پرداخته است» شروع مي‌شود و همه به سختي با هم در اين بازي رقابت مي‌کنند.

آن‌روزها که ايران نبودم، هميشه بابت در ايران نبودنم شرمنده بودم. مدام احساس مي‌کردم شايسته‌ي اظهار نظر در مورد ايران نيستم، چون بابت شرايط موجود در ايران هزينه‌اي پرداخت نمي‌کنم. اين تنها احساس من هم نبود؛ بسياري از رفقاي اخلاق‌مندم هم، اين‌طور فکر مي‌کردند و آدم‌هاي زيادي بيرون و درون اين مملکت اين نظر را ترويج مي‌کردند.

اما من ام‌روز گمان مي‌کنم بستر ترويج اين باور همان بازي هزينه‌ي بيش‌تر است. واقعيت شايد اين است که هيچ‌کس بابت موقعيت جغرافيايي‌اش حقي به گردن کسي ندارد. هيچ‌کس نمي‌تواند بابت جايي که زندگي مي‌کند و چيزهايي که به خاطر «آن‌جا» تجربه مي‌کند سهم بيش‌تري طلب کند. هيچ‌کس بابت اين چيزها شايسته‌گي بيش‌‌تري براي نگران بودن و دل‌بسته بودن و نقش‌آفريني ندارد. اين حرف‌ها و ادعاها اغلب –به گمان من- ناشي از يک‌جور خود را مهم و محق تصوير کردن و سهم‌خواهي‌هاي متعاقب کساني است که حضور فيزيکي بيش‌تري در معرکه دارند. اگرچه در اين‌که آدم‌ها بسته به دوري و نزديکي‌شان از معرکه زواياي ديد و تجربه‌ها و روايت‌هاي متفاوتي از ماوقع دارند ترديدي نيست، اما آن‌چه بايد در مقابلش ايستاد، دسته‌بندي آدم‌ها بر اساس دوري و نزديکي‌شان به بلوا است.

يا علي مدد،

پي‌نوشت اول: اين‌ها را به بهانه‌ي يادداشت رفيقي نوشتم که در ايران زندگي نمي‌کند.

پي‌نوشت دوم: کسي نام آن کتاب ميلان کوندرا به يادش نمي‌آيد؟

نوشته شده در زمان Jan 6, 10 10:19 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


بازي

زمين بازي را بسيار هوش‌مندانه عوض کرده‌اند. البته هوش‌مندي زيادي هم نمي‌خواهد، وقتي تمام ابزارها را در دست داشته باشي. طبعا قدرت و پول و رسانه و نهادهاي سازمان‌دهي شده‌ي اطلاعاتي و تصميم‌گيري تا حد زيادي مي‌توانند جاي خالي هوش‌مندي را پر کنند. نابغه نبايد باشي تا بفهمي تکثر آدم‌هايي که اين چند ماهه در سمت معترضان ايستاده‌اند، همان‌قدر که شايد امتيازشان باشد، مي‌تواند نقطه‌ي آسيب‌پذيري‌شان هم باشد. احساس من اين است که درست از زمان معرکه‌ي عکس آيت‌الله خميني، همين نقطه را هدف گرفته‌اند تا اين تکثر را تبديل به چند پاره‌گي کنند، معترضان را فرسوده کنند و ابتکار عمل را ازشان بگيرند. پاره کردن عکس آيت‌الله خميني، داستان عاشورا، انتشار عکس زنان غيرمحجبه‌ي آن تظاهرات کذايي و عکس‌العمل‌هاي عجيب سبزها به آن، نامه‌ي -علي‌الظاهر جعلي- آقاي موسوي به آيت‌الله نوري همداني و آخرينش شايعه‌ي کشف حجاب فردا، همه‌شان به نظر من مصاديق اين بازي اطلاعاتي است.

به نظرم آن‌ها که اين استراتژي را طراحي کردند تا حد زيادي به اهدافشان هم رسيدند. معترضان، ام‌روز شعارهايشان، اعتراضاتشان، عکس‌هايي که بالاي سر مي‌گيرند و مواضع روزشان را آن‌طوري تنظيم مي‌کنند که حاکميت مايل است. حاکميت با هر قدم، کاري مي‌کند که معترضين مقدمات قدم بعدي او را فراهم کنند و آن‌ها هم شايد به خاطر ارتباط ضعيف‌شان، يا شايد به خاطر بدون سر بودن جنبش دقيقا همان رفتاري را مي‌کنند که حاکميت انتظارش را مي‌کشد. نمي‌دانم نهايت اين بازي سياسي چه مي‌شود. خسته و فرسوده نشسته‌ام و منتظرم تا عاقبت کار را ببينم. عمرمان در دوره‌اي افتاده که اگر زنده بمانيم، آن‌قدر بزنگاه حساس ديده‌ايم که وقت پيري به‌قدر کافي خاطرات جذاب براي نوه‌هايمان خواهيم داشت.

يا علي مدد،

نوشته شده در زمان Jan 8, 10 11:45 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


در انتظار روشنایی

من آقای سید حسن خمینی را درست نمی‌شناسم. کلا به گمانم تنها دو سه مصاحبه از او خوانده‌ام، در مقام بانفوذترین نوه‌ی ذکور آیت‌الله خمینی! بنابراین هرچه می‌گویم کاملا مستقل از این است که چه نظری نسبت به خود او دارم، چون تقریبا هیچ نظر خاصی درباره‌ی او ندارم. هرچه هست، در این تردیدی نیست، که اگر فضیلتی برای او متصور باشد، آخرین دلیل و منشا آن، می‌تواند نسبتش با آیت‌الله خمینی باشد.
این مقدمه را گفتم، تا بگویم این بلوایی که بر سر داستان سخنرانی سید حسن خمینی راه‌انداخته‌اند، به نظر من از هرچه نشان داشته باشد، نشان از حق‌طلبی و دل‌سوزی برای سرنوشت این مملکت ندارد. آدمی که آن‌قدر لطیف است که طاقت شنیدن چهارتا شعار تند را ندارد، بی‌خود می‌کند وارد سیاست می‌شود، موضع می‌گیرد و اظهار نظر سیاسی می‌کند. خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله توسلی را. ایشان هم اگر واقعا، فقط بر سر توهین به خانواده‌ی آیت‌الله خمینی جانش را از دست داد، به نظرم آن را ارزان باخت.
یک روزی آن‌چنان خود آقای خمینی را مقدس کردند، که هنوز کسی جرات ندارد به کم‌تر از عصمت ایشان اشاره‌ای بکند. ام‌روز هم که مقدس شدن دیگران دست و پای خودشان را بسته، باز دارند از همان نردبان شکسته بالا می‌روند. این‌روزها هرچه فکر می‌کنم، این رفتارها را یا حاصل نادانی بی انتهای‌شان می‌بینم، یا بر اثر شیادی‌شان.
ای‌کاش یک‌نفر دست‌کم بهشان تذکر می‌داد که آیت‌الله خمینی به پشتوانه‌ی جایگاهش در میان فقها و منش و رفتار و شخصیت قوی و کاریزماتیک‌اش، ظرفیت مقدس پنداشته شدن توسط توده‌ی مردم را به خوبی داشت. حالا که ام‌روز هم، کسی دغدغه‌ی افزودن بر دانایی مردم را ندارد و برای این نمایش‌ها هنوز فرصت و زمینه‌ی مناسب فراهم است، چند سالی بیش‌تر به‌تر است صبر کنند و این جوان را این‌قدر زود هزینه‌ی جاه‌طلبی‌شان نکنند. این‌طور نه تلاش ام‌روزشان ابتر می‌ماند، نه دست فرداشان خالی.

خدا عاقبت همه‌مان را ختم به خیر کند.
یا علی مدد.

نوشته شده در زمان Jun 6, 10 12:30 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


آذر

هر از گاهی که برادران می‌نشینند روی شلنگ اینترنت، مجبور می‌شوم اینترنت را بدون فیلترشکن بگردم و نکات بانمک جدیدی کشف می‌کنم. آقای فرید مدرسی وبلاگی دارد به اسم آذر که من بسیار دوستش دارم. ام‌روز فهمیدم وبلاگش فیلتر شده. پست‌هایش را که دوباره نگاه کردم، لذت بردم از حیرت‌انگیزی رفتار آدم‌هایی که بر ما مسلطند. عنوان چند پست آخر وبلاگش این‌هاست.

به مناسبت سالروز ربوده شدن امام موسی صدر
یادی از آیت الله سیدمهدی یثربی کاشانی
گفت و گو با آیت الله سیدجعفر مرتضی
شیعیان لبنان در گفت و گو با سیدحسین شرف الدین
برداشتي از آنچه شیعیان لبنان می گویند
آیت الله فاضل لنکرانی در گفت و گو با شیخ حسن رميثی
کتابٍ سیدحسن خمینی در گفت‌وگو با آيت‌الله موسوي بجنوردي
آيت‌الله العظمي خوئي در گفت‌و‌گو با آيت‌الله نصرالله شاه آبادي
آخرین اطلاعات از حوزه علميه نجف: 1388 شمسي/2009 ميلادي

خدا آخر و عاقبت‌مان را ختم به خیر کند.
یا علی مدد

نوشته شده در زمان Sep 3, 10 06:10 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


سپهر عمومي


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات نگاشته شده است و در دسته‌بندي موضوعي ياداشت‌هاي وبلاگ، تحت عنوان سپهر عمومي قرار گرفته است.
روزگار دسته‌بندي پيشين يادداشت‌هاي وبلاگ است.

‌جستجو