هذا من فضل ربي

پدرم يک رفيق قديمي و بسيار دوست داشتني دارد. آدم مذهبي و ساده و عزيزي است. چند سال پيش يک خانه خريد. ما هم رفتيم خانه‌اش براي عرض تبريک و از اين‌طور کارها! وقتي رسيديم ديدم بالاي سردر خانه‌اش يک کاشي آبي رنگ چسبانده که رويش نوشته شده است «هذا من فضل ربي»، اولين برخورد من با اين کارکرد! آن آيه همان‌جا بود. بعدتر چند جاي مشابه ديگر هم اين آيه را ديدم. حالا حکايت ماست. بالاي اولين پست خانه‌ي جديدم مي‌زنم «هذا من فضل ربي».
وبلاگ نويسي را حدوداً چهار سال و نيم پيش شروع کردم. دقيقاً تير ماه سال 1381. پرشين‌بلاگ چند روزي بود کارش را شروع کرده بود و از آشنايي من با مفهوم وبلاگ بيش از دو سه ماه نمي‌گذشت. يک‌روز توي باشگاه نشسته بوديم و نمي‌دانم چه‌کار مي‌کرديم که صحبت از وبلاگ يکي از رفقا شد. پرسيدم وبلاگ چيست؟ فکر کنم احسان بود که برايم گفت ماجرا از چه قرار است. پرسيدم چه‌طور مي‌شود يکي راه انداخت؟ گفت فلان رفيقمان يکي دارد، او به‌تر مي‌داند.
البته از آن رفيق مشترک‌مان چيزي نپرسيدم، اما وسوسه‌ي داشتن جايي که بشود چيزکي تويش نوشت همين‌طور دور و برم مي‌پلکيد و قلقلک‌م مي‌داد. پرشين‌بلاگ راه افتاد، از سر کنجکاوي رفتم و يک صفحه‌اي تويش ايجاد کردم. ديدم چه آسان است وبلاگ نويسي! پس يک چيزي نوشتم. اين شد که وبلاگ نويسي‌ام شروع شد.
آدرس‌ش را به کسي ندادم. مدتي همين‌طور مي‌نوشتم. هرکس که وبلاگ را پيدا مي‌کرد، در اثر وب‌گردي خودش پيدايش کرده بود. کم‌کم اين‌ور و آن‌ور کساني که من‌را هم مي‌شناختند وبلاگ را پيدا کردند. اما اين قرار که من آدرس وبلاگ را خودم به کسي ندهم سرجايش برقرار بود و فکر کنم در اين چهار سال و اندي فقط براي دو يا سه نفر اين قرار را زير پا گذاشتم. روزهاي اول براي اين آدرسش را به کسي نمي‌دادم که بتوانم بدون مراعات کسي يا چيزي هرچه دوست دارم بنويسم. علي آزادي از همان روزهاي اول اعتراض مي‌کرد که خوب اگر دوست نداري کسي بخواند يا اگر معذبي که آشنايي نوشته‌هايت را ببيند، يک دفتر براي خودت بخر و هرچه دوست داري تويش بنويس و مطمئن باش که هيچ‌کس نمي‌خواندش. خوب راست مي‌گفت. نه آن موقع نه حالا جوابي برايش نداشتم. آدمي‌زادي که عقل روبه‌راهي داشته باشد، برنمي‌دارد يک‌چيزي را در اينترنت منتشر کند و بعد اکراه داشته باشد از خوانده شدنش. تازه اين مال آن زماني بود که فکر کنم جز همان علي آقاي آزادي آشناي ديگري نمي‌دانست چنين وبلاگي هم برقرار است. نمي‌دانم حالا که بسياري از کساني که اين نوشته‌ها را مي‌خوانند من را هم مي‌شناسند و من هم ديگر هيچ اکراهي از خوانده شدن يادداشت‌هايم ندارم، ديگر چه دليلي دارم براي پرهيز از اعلام رسمي وجودش.
حالا چهار سال و نيم از آن روزها مي‌گذرد. امروز واقعاً گمان مي‌کنم که اين نوشتن و اين خانه‌هاي مجازي، چه آن زمان که مستاجر بودم و چه حالا که خودم خانه‌اي راه انداخته‌ام از فضل پروردگارم بوده است. روزهاي اول تنها غرضم از نوشتن، نوشتن بود. زنده کردن عادتي که دست‌کم پنج شش سال از خاموش شدنش مي‌گذشت. حدس مي‌زدم که خواندن ياداشت‌هاي سه چهار سال پيش ممکن است لذت‌بخش باشد، اما احساس دقيقي از کيفيتش نداشتم.
من يک باور کلي دارم. من گمان مي‌کنم که آدم‌ها اصولاً تغيير نمي‌کنند. يعني همه‌ي آدم‌ها يک زيربناي لايتغيري دارند و هرچه از عوض شدن آدم‌ها مي‌بينيم فقط تغيير در رنگ و لعاب و پوسته‌شان است. تغييراتي که اهميت چنداني هم ندارند. اين حرفم هيچ دليل خاصي ندارد. تنها يک علت مهم دارد و آن هم اين است که من در تمام عمر نه چندان بلندم، کسي را نديده‌ام که تغيير کند. آدم‌هايي که هم‌سال خودم هستند و نزديک به پانزده سال است که مي‌شناسم‌شان را هر وقت مي‌بينم خيال مي‌کنم اين هماني است که من پانزده سال پيش ديده‌امش؛ با همان اخلاق و عادات و ويژه‌گي‌ها. انگار اين باور، مال من تنها هم نيست. دو سه هفته‌ي پيش که بعد از مدت‌ها مهران را ديدم، وسط صحبت‌مان نمي‌دانم بحث به کجا رسيد که گفت تو از دوران راهنمايي‌ات تا امروز فرق خاصي نکرده‌اي!
نمي‌دانم شايد اين‌که مي‌گويم فرق نباشد، اما من تغييراتي را در طرز فکرم، در اولويت‌هايم، در نگاهم به دنيا و در سطح انديشيدنم، درخلال ياداشت‌هاي اين چند سال ديده‌ام که نمي‌دانم اگر نام اين ديدن را برکت و خير نگذارم، چه بايد بناممش. کوچک‌ترينش اين‌که، وقتي مي‌بينم نگاهم به فلان واقعه يا پديده را در سه سال قبل خام و سطحي و جاهلانه مي‌پندارم، اولين فکري که به ذهنم مي‌رسد، اين احتمال است که سه سال بعد تصورم در باره‌ي يادداشت‌هاي امروزم همين باشد. نتيجه اين که احتياط من هم در گفتن کمي بيش‌تر مي‌شود.
يادداشت‌هايم را در وبلاگ جديدم شروع مي‌کنم. حکايت، همان حکايت پيشين است. يادداشت‌هايي که شايد شرح احوال باشد، يا انديشيدن با صداي بلند. فقط اميدوارم کمي منظم تر از اين چند ماه اخير در خانه‌ي سابقم.

توکل‌م بر خداست و اميد دارم که به فضل و کرمش ياري‌ام کند.
مثل هميشه‌ي اين سال‌ها آغاز مي‌کنم با طلب مدد و دعا از مولايم علي.
منتظر دعا،
يا علي مولا مددي.

نوشته شده در زمان Feb 1, 07 12:09 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


سفر

پرروز اس ام اس آمد که «مشکل ويزا برطرف شد، بار و بنديل‌تان را ببنديد و بگوئيد کي عازم مي‌شويد». بالاخره تکليف ‏يک‌سره شد و وضعيت نامشخص اين چند ماه به يک ساماني رسيد. خوش‌حال نيستم، هيچ هيجاني ندارم، اما ‏اضطراب و تشويش و ترديد الي ماشاءالله. هفته‌ي پيش وقتي يکي از رفقا داشت مي‌رفت، در مهماني خداحافظي‌اش ‏گفت انشاءالله کار شما هم درست مي‌شود و مي‌آئيد، گفتم من که چشمم آب نمي‌خورد، خنديد و گفت اما من گمان ‏مي‌کنم دلت اين‌طور مي‌خواهد که درست نشود. ديدم بي‌راه نمي‌‌گويد.‏
يک ‏‎‎‏ شرکت ‏‎‎‏ که پيش از اين با او ‏قرارداد مي‌بستيم و کارهايش را در تهران انجام مي‌داديم، تصميم گرفت مجموعه‌ي مهندسي‌اش را منتقل کند به ‏مالزي، به ما پيشنهاد کرد تا به عنوان اعضاي تيم مهندسي به آن شرکت بپيونديم و مجموعه‌ي ما هم پذيرفت. از حدود ‏دو ماه پيش دسته دسته، رفقايمان رفتند به شهري به نام ‏‎‎‏ پننگ ‏‎ ‎در شمال مالزي که دفتر آن شرکت در آن‌جا ‏مستقر شده است. من و علي که کم‌سال‌ترين اعضاي آن مجموعه بوديم، به خاطر سن و سال‌مان در دريافت مجوز ‏انتقال دچار مشکل شديم. اين مشکل که همين دو سه روز پيش برطرف شد سبب گشت تا ما دو نفر آخرين نفراتي ‏باشيم که به اين مجموعه اضافه مي‌شويم.‏
من و علي حدود يک ماه ديگر پرواز داريم. احتمالاً خواهم رفت در حالي‌که هنوز تمام ذهنم درگير اين تصميم است که ‏در نهايت گرفتم. مسائل حل نشده‌ي فراواني برايم باقي مانده، پايان‌نامه‌ي ناتمامي که بايد آن‌جا و از راه دور تمامش ‏کنم، وضعيت نامشخصي که مي‌خواهم در آن پابگذارم، مسيرهايي که در زندگي حرفه‌اي داشتم مي‌گشودم و هنوز به ‏ثمر نرسيده بايد تقريباً رهايشان کنم، دغدغه‌هاي ايدئولوژيکي که حتي نمي‌توانم در موردشان با کسي راحت درددل ‏کنم و از همه مهم‌تر زندگي شخصي‌ام که با انبوهي معادله‌ي حل نشده باقي مانده و من حتي هيچ روي‌کرد مطمئني ‏نمي‌شناسم تا اندک راه حل‌هايي را که به ذهنم مي‌رسد از آن طريق بيازمايم.‏
از وقتي اين پيشنهاد مطرح شد، شايد 4 ماه پيش، تا امروز بسيار فکر کرده‌ام، با آدم‌هاي فراواني صحبت کردم ‏نظرشان را خواستم و از راه‌هاي فراواني سعي کردم ابهام‌هايم را کنار بزنم. اگرچه هنوز نادانسته‌هايم بسيار بيش‌تر از ‏آن است که بتوانم از شر اين ترديد خلاص شوم اما در نهايت تصميم گرفتم بروم. در يک مقطعي مشکلات رفتن من و ‏علي آن‌قدر زياد بود که احتمال زيادي وجود داشت که اساساً رفتن ما ميسر نشود، در آن‌وقت که ترديدها و فشارهاي ‏عصبي‌ام بسيار بيش‌تر از حال بود، تصميم گرفتم توکل کنم و اوضاع را بسپارم به او، آن مشکلات را نشانه‌هايي فرض ‏کردم که من‌را به سوي تصميم درست هدايت خواهد کرد.‏
حرف زدن از نشانه‌ها بسيار سخت است. هيچ نشاني از منطق در آن پيدا نمي‌کني، اصلاً نمي‌تواني براي کسي از ‏آن‌ها صحبت کني. اگر کسي بگويد اين يک کار غلط است و ناشي از جهل و خرافه، هيچ استدلال دقيقي براي پاسخ ‏دادن به او نداري، اما براي آدمي که کارکردن آن‌ها در زندگي‌اش به کرات تجربه کرده، اين تجربه‌ها که شايد بتوان ‏دروني و معنوي‌شان خواند ارزشمندند. من هنوز نمي‌توانم زندگي‌ام را خالي از اين سپردن‌ها تصور کنم. هنوز گمان ‏مي‌کنم اگر بخواهي و بسپري، از آن‌جا که تصورش را نمي‌کني کمکت خواهد کرد.‏
حقيقتش را بگويم، آخرش تصميم بر رفتن را همين‌طور گرفتم. دو دسته دليل داشتم در دو چارچوب متفاوت. ناتوان بودم ‏از قياس کردن آن دو دسته دليل با يک‌ديگر. نمي‌توانستم وزن‌شان را بکشم. آن‌ها را که پاسخشان را نمي‌دانستم ‏سپردم به خودش و بر اساس آن‌ها که گمان مي‌کردم مي‌دانم –و البته چندان فراوان هم نبودند- تصميم گرفتم. در تمام ‏اين ايام اميدم به او بود و روشني دلم به آن‌روزي که خراب خراب بعد از نماز قرآن را گشودم و روشن‌تر از آن‌چه بتوانم ‏تصور کنم پاسخي داد که آرام آرام شدم. شايد همه‌ي اين‌ها تصور من باشد. اما من هنوز به آن معتقدم. خودم را ‏مي‌شناسم. چيزهايي از خودم مي‌دانم که هيچ‌کس نمي‌داند. اما از او هم چيزهايي شنيده‌ام، آن‌قدر شنيده‌ام که ‏مطمئن شوم او که همه‌ي آن‌چه من پنهان کرده‌ام مي‌داند، به خاطر آن‌ها از من رو بر نمي‌گرداند.‏
دارم مي‌روم و نمي‌دانم چند وقت ديگر دوباره بازخواهم گشت. دارم مي‌روم و خيلي چيزها را جا مي‌گذارم. آن‌هايي که ‏دوستشان دارم، جاهايي که دوستشان دارم و خاطره‌هايي که زندگي من را در اين بيست و چهار سال و اندي ‏ساخته‌اند. بسيار کارِ کرده و نکرده، حرف بر زبان آورده و نياورده که مسير زندگي من تا امروز را ساخت. از بعضي شادم ‏و حسرت بعضي را هنوز در دل دارم. همه را دارم رها مي‌کنم چون گمان ‌کردم در مسيري که دارم برمي‌گزينم خير ‏بيش‌تري خواهد بود. از خودش مي‌خواهم که از اين انتخاب پشيمان نشوم، من‌را هرگز از خودش دورتر از اين‌که هستم ‏نکند و ترديدها و پرسش‌هاي بي پاسخم را خودش به شايسته‌گي پاسخ دهد.‏

خواهش مي‌کنم دعايم کنيد،
يا علي مدد.‏

نوشته شده در زمان Mar 16, 07 12:30 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (6)


در آستانه

تا پرواز کم‌تر از پنج ساعت باقي مانده. ديگر حساب، حساب فکر و منطق نيست. غلبه‌ي اضطراب و آشفته‌گي ‏کتمان‌پذير نيست. سه چهار روز است که مدام دلم آشوب است. حال من تنها هم نيست، پري‌روز من و علي ديديم ‏که هر دو در اين حال آشفته شريکيم. استدلال بردار هم نيست. نه به خواست و اختيار من آمد و نه به خواست و ‏اختيار من حاضر بود برود.‏
جدايي سخت است. هر‌چه‌قدر هم که برايش دليل بتراشي و خودت را راضي کني که انشاء الله خيري در آن است، ‏باز هم وقت جدايي گاه و بي‌گاه بغضت مي‌گيرد. به رفتن که نزديک مي‌شوي ديگر دست خودت نيست، بغضت هم ‏از اراده‌ات خارج مي‌شود، اشک مي‌شود و مي‌ريزد.‏
جدايي سخت است. مادري که بسيار دوستش داري، پدري که بسيار دوستش داري و وقت آشفته‌گي شنيدن ‏صحبت‌هايش آرامت مي‌کند. دو خواهر نازنين و پسرکي که وقتي دو روز نمي‌بينيش به کلي کلافه‌اي. تحمل نديدن ‏کساني که فراوان دوستشان داري و بودن در کنارشان منبع انرژي تو بوده و درددل با آن‌ها سبک کننده‌ي ‏نگراني‌هايت اصلاً ساده نيست. حتي اگر براي اين نديدن دلايلي داشته باشي.‏
اصلاً براي اين حرف‌ها دليل مگر معني مي‌دهد. مگر آن دلايل با دلتنگي تو قابل مقايسه‌اند. آن‌ها حرف منطق و ‏حساب و کتابند. اين يکي حرف توست، حرف خودت، حرف دلت، حرف محبتت. محبتي که تو به آن‌ها داري و ‏محبتي که آن‌ها به تو دارند.‏
آه چه مزه‌ي عجيبي داشت در آغوش کشيدن عزيزترين‌ها، وقتي با حسي سرشار از اميد به ديدار دوباره و تلخي ‏جدايي هم‌ديگر را سخت در آغوش گرفتيم. مزه‌اش شبيه يک درد بود، دردي که گمان مي‌کني شايد لازم است اين ‏روزها تحملش کني.‏
وقتي لاي کتابي را باز مي‌کني که رفيق عزيزت، به يادگار به تو داده و مي‌بيني در آن با دست خط خودش ياد ‏کرده از تمام لحظات خوشي که در کنار هم داشتيد يا آن نازنين که به حرمت دوستي چند نفره‌مان يادگاري بهتان ‏مي‌دهد که متعلق به تو نيست، بلکه متعلق به رفاقتتان است، شاد مي‌شوي، دلت مي‌گيرد، بغض مي‌کني، مي ‌خندي، ‏مي‌گريي و آخرش نمي‌داني چه‌بايد بکني.‏
دارم مي‌روم در حالي‌که هرگز در وضعيتي نبودم که احساس کنم ناچار به رفتنم يا ديگر راهي به‌رويم گشوده ‏نيست. مي‌روم در حالي‌که آن‌قدر دل‌بسته‌گي و تعلق خاطر در اين‌جا دارم که ترکشان هيچ برايم ساده نيست. ‏مي‌روم تنها چون گمان کردم چيزهايي هست که بايد به دست بياورم و اميد بستم تا به ياري‌اش به دستشان بياورم.‏
ديگر کم‌تر از پنج ساعت تا پرواز طولاني‌ام باقي مانده است.‏
به مجرد رسيدن، هرچند ممکن است براي کسي مهم نباشد، از سفرم، از آن‌چه مي‌بينم، از آن‌چه مي‌شنوم و در ‏مي‌يابم خواهم نوشت. اين خانه‌ي مجازي مي‌شود ثبت کننده‌ي قسمتي از آن‌چه به خاطرش اين‌جا را ترک مي‌کنم. ‏اگر خوانديد و دوستش داشتيد، ايرادي در آن ديديد يا بي‌ربطش يافتيد، برايم بنويسيد و کمکم کنيد در نزديک‌تر شدن ‏به آن‌چه انتظارش را مي‌کشم.‏
دعايم کنيد، شما رفقايي که صميمانه دوستتان دارم و هميشه‌ي ايام اگر بپذيرد، برايتان دعا مي‌کنم. دعايم کنيد تا ‏کمکم کند. دعايم کنيد تا هرگز به حال خودم رهايم نکند. هرگز تنهايم نگذارد و هرگز دستان گرمش را از روي ‏شانه‌ام برندارد. تمنا مي‌کنم برايم دعا کنيد.‏

در پناه حق،
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Apr 13, 07 05:45 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (10)


پراکنده، به عوض پاسخ

چه‌طور شد که کار به اين‌جا کشيد؟ نفهميدم. از يک جاي کار، همان اوايل کار خوب فهميدم که ديگر کنترل هيچ اتفاقي را در دست ندارم. بي‌تجربه بودم، شايد هم احمق که خيال مي‌کردم مي‌شود منطقي و عقلايي، همه چيز را از سر تا به ته مديريت کنم. و حالا فهميدم که ابدا نمي‌توانم. چه فهميدن پر هزينه‌اي، و چه‌قدر پرفشار و پر دردسر. اين همه گرفتاري به فهميدن اين گزاره مي‌ارزيد؟ اصلا چرا از اولش شروع کردم؟ مگر من شروع کردم؟ مي‌خواهي سهم خودت را کم کني؟ زهي خيال باطل! اگر تقصيري در کار باشد تو هم مقصري، در به‌ترين حالت نيم تقصير بر گردن توست. مسئول عواقب اين ماجرا، هر چه باشد تو هم هستي. مگر از اولش نگفتم، مگر اخطار ندادم، مگر پيش‌بيني نمي‌کردم که عاقبتش پشيماني بياورد، پس چرا شروع کردم؟ به خودم اعتماد زيادي داشتم؟ يا کنج‌کاوي من‌را به جلو راند؟ کاويدن کدام کنج، آن اولش که چيزي نمي‌دانستي! همين ندانستن شايد تحريکم کرد تا بدانم، هر چند حس مي‌کردم که دانستن پر دردسري است. مي‌فهميدي دردسرش يعني چه؟ به خدا نمي‌فهميدي! اگر مي‌فهميدي خيال نمي کردي مي تواني زمامش را به‌دست بگيري! بعد که يک‌چيزهايي فهميدي چرا ادامه دادي؟ آن‌وقت هم کنج‌کاوي بود؟ گمان نکنم! نمي‌دانم چه‌بود اما براي ماجراجويي ادامه ندادم، مي‌دانم که اين نبود. اما چه بود؟ نمي‌دانم! فقط مي‌دانم از يک‌جايي به بعد عين سيلاب شد، آمد و يک‌چيزهايي را خراب کرد و برد و من مثل يک ابله واقعي جلويش ايستادم و خيال کردم با کف دست‌هايم مي‌توانم بايستانمش و مانع حرکتش شوم!
حالا چه کنم؟ تصميمي که گرفته‌ام به‌نظرم درست مي‌آيد. هر چه مي‌دانستم را کنار هم گذاشتم و ديدم با هم جور درنمي‌آيد. مي‌شود چيزي را ندانم؟ معلوم است که مي‌شود! بحث امکان نيست، قطعا بيش از آن‌که مي دانم، نمي‌دانم. اما مسئول آن‌چه نمي‌دانم که نيستم! هستم؟ تصميم همين است، تبعاتي اگر هست، مال اين تصميم نيست، مال اتفاقي است که پيش از اين‌ها افتاد و شايد نبايد مي‌افتاد. شايد اگر من کمي عاقل‌تر بودم، کمي پخته‌تر بودم و فقط اندکي جلوتر را به‌تر مي‌ديدم اصلاً نبايد وارد اين ماجرا، اين بازي، اين اتفاق يا هر چيز ديگري که اسمش را بگذارم مي‌شدم. چه کسي گفته ندانستن هميشه بد است؟ اگر آن‌روز به ندانستن رضايت مي‌دادم همه‌چيز آرام‌تر نبود؟
همان روزها که هنوز درگير اين جريان نبودي را يادت هست؟ «رب اغفر و ارحم، و انت خير الراحمين»، منظور همين بود؟ نبايد مي‌فهميدي؟ چه‌طور مي‌فهميدم؟ فقط اگر کمي عاقل‌تر بودي!
خوب! شد آن‌چه شد. هنوز هم فکر مي‌کنم ماجرا آن‌قدرها هم سهمگين نبود. بسيار عادي‌تر از حد تصور مي‌توانست باشد. اما انگار هيچ‌چيز قرار نيست مطابق تصور من پيش رود. زمان! زمان چيز خوبي است. جلو که مي‌رود آن‌چه را که جا مي گذارد اگر بي‌ارزش باشد رسوا مي‌کند. ناگهان با خودت مي‌گويي چه ناداني بودم من، پيش از اين! هيچ کاري از دستم بر نمي‌آيد. فقط اميدوارم بابت ناداني‌ام بخشيده شوم.

يا علي مولا مددي.

نوشته شده در زمان Apr 30, 07 09:56 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


و باز هم صبر

ناراحت شدي؟ زورت آمد؟ غصه خوردي؟ اين‌ها مال درونت بود، آن‌چه آشکار بود اين بود که دست‌کم برافروخته شدي! با حرارت صحبت کردي! با خشم هم صحبت کردي؟
براي چه؟ براي خودت؟ يا براي آن‌چه دوستش داشتي؟ اگر براي آن‌چه دوستش داشتي بود چرا با آن همه هيجان؟ اثري هم داشت؟ اصلا مي‌شد براي آن شرايطي که ايجاد شد اثري را از آن جنس که تو خير مي‌داني تصور کرد؟ پس چرا شروع کردي؟
خودت هم خوب مي‌داني که فايده‌اي در اين بحث نمي‌ديدي، حتي اولش نخواستي وارد گفت و گو شوي، تحملت تمام شد، کم آوردي، حرف از دهنت درآمد، تو خودت هدايتش نکردي؟ تحمل تو تمام شد!
ظرفيت‌ات هنوز اندک است. از اين‌که در مورد آن‌چه تو درست مي‌داني و اين‌گونه سخن گفته مي‌شود و تو يقين داري که دست‌کم اين نقد به آن‌چه تو صحيح مي‌داني هرگز وارد نيست آشفته مي‌شوي، نه از اين‌که درک درستي از حقيقت وجود ندارد. ايجاد درک صحيح از حقيقت در آن مسيري که تو رفتي هرگز حاصل نخواهد شد. هيچ کدام از آن بزرگاني که تو ادعاي محبت آن‌ها را داري هرگز اين‌گونه از حقيقت دفاع نکردند. بگذريم از آن‌که تو معتقدي آن‌ها در جوار حقيقت بودند و تو تنها برداشتي داري از توصيف آن‌ها از حقيقت!

ظرفيت‌ات را زياد کن پسر. ظرفيت‌ات را زياد کن. صبر، صبر، صبر، صبر!

يا مولا علي مددي

نوشته شده در زمان Jun 2, 07 07:39 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


حسن يوسف

تهران که بودم هيچ گلي را به اندازه‌ي حسن يوسف دوست نداشتم. جالب اين‌جا بود که هيچ‌وقت هم يک گل‌دان حسن يوسف براي خودم نداشتم. يک‌بار که رفته بودم محلات، يک گل‌خانه‌ي بزرگ پيدا کردم که پر بود از حسن يوسف. مزه‌ي شيرين خاطره‌ي آن يک ساعت قدم زدن بين آن همه گل زيبا را هنوز زير زبانم حس مي‌کنم.
هر وقت مي‌رفتيم به يک گل فروشي که به مناسبتي گلي بخريم، اگر آن‌جا حسن يوسف داشت، من مي‌ايستادم به تماشايش و تا وقتي گلي که مي‌خواستيم حاضر مي‌شد خودم را با آن سرگرم مي‌کردم.
يک چيزي حدود يک ماه پيش رفته بوديم يک مرکز خريد که کمي دور از خانه است. کنارش يک گل فروشي بود. رفتم داخلش ديدم که حسن يوسف دارد. بيش از حد تصور شاد شدم. يک گل‌دان‌اش را خريدم. گل زيبايم با برگ‌هاي سبز و بنفش بي‌نظيرش را گذاشتم روي يک ميز کنار تختم. نمي‌دانم چه کردم با گل نازنين، آب و غذايش را درست ندادم؟ نورش ناکافي بود؟ آن‌قدر که شايسته بود به گلم توجه نکردم يا نمي‌دانم چه، که ظرف دو هفته شروع کرد به پژمردن. يکي يکي برگهايش مي‌پژمرد و مي‌ريخت و اعصاب من را به هم مي‌ريخت.
افتادم به گشتن اين‌ور و آن‌ور و پرسيدن از هرکس که حدس مي‌زدم شايد بداند، که چه بايد بکنم. مرتب آب‌اش دادم، با گلم حال و احوال کردم. به حسن يوسفم توجه کردم و برايش موسيقي گذاشتم، گذاشتم‌اش جايي که نه نورش کم باشد و نه زياد. خلاصه عزم کردم زنده‌اش کنم. آرام آرام جان گرفت و قد کشيد و بزرگ شد.
امروز اندازه‌اش دست‌کم دو برابر روزي شده که خريده‌امش. به فکر افتاده‌ام خانه‌ي جديد که رفتيم گلدانش را هم عوض کنم. گذاشته‌امش بالاي تختم، کنار اتاق تا هر روز اول صبح چشم‌هايم به برگ‌هاي شاداب گل‌دانم باز شود.
احساس زيبايي است که قبل‌ترها تجربه‌اش نکرده بودم. احساسي که بابت تجربه کردنش بسيار شادم.

نوشته شده در زمان Jun 14, 07 04:36 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


زندگي در پيش رو

از آمدن‌ام بيش از سه ماه مي‌گذرد. اوايل دل‌تنگي آن‌قدرها زوري نداشت. تحمل‌اش مي‌کرديم و باهاش کنار مي‌آمديم. نمي‌دانستم بايد از اين وضع خجالت بکشم يا نه؟ با آن‌ها که قديم‌ترها از ايران رفته بودند و تجربه‌شان بيش‌تر بود که صحبت مي‌کردم، مي‌گفتند عادي است و الان وقت دل‌تنگي نيست. مي‌گفتند دو سه ماه ديگر که کمي جا افتادي و فهميدي چه شده تازه دل‌تنگي‌ها شروع مي‌شود. بعدش اگر کمي صبر کني، شش هفت ماه که بگذرد دوباره اوضاع عادي مي‌شود. فقط اين فاصله‌ي دل‌تنگي خيلي سخت است.
حالا گويا وقت دل‌تنگي رسيده است. با وجودي‌که مي‌دانم گويا اين فشار رفتني است، اما تحمل‌اش آسان نيست. پري‌روز توي شرکت نشسته بودم که امير براي همه‌ي بچه‌ها يک اي‌ميل فرستاد. گفت فردا روز پدر است، پدرتان را دريابيد. دل‌ام گرفت. چشم‌هايم داغ شد. ياد بابا افتادم و صورت‌اش آمد جلوي چشمم. چشم‌هايم خيس شد، اما به مصيبتي جلوي راه افتادن اشک را گرفتم.
دو سه روز ديگر تولد يک‌ساله‌گي پايا است. بزمجه سه‌ تا دندان درآورده. هربار تلفن مي‌زنم يا از خانه اين‌جا زنگ مي‌زنند، مدام از خودش سر و صدا در مي‌آورد. دلم تنگ شده است براي‌اش. ياد آن روزي که از صبح رفتيم بيمارستان، بعد مامان و مژگان و ميترا و علي رفتند تا اتاق عمل و من و بابا پائين توي سالن انتظار نشستيم و گپ زديم با هم تا اين‌که ميترا زنگ زد و گفت که بچه به دنيا آمد همين‌طور توي ذهن‌ام مي‌چرخد. يا آن‌بار که براي بار اول ديدم‌اش. علي پايا را گذاشت توي بغل بابا تا توي گوش‌اش اذان بگويند. واي که چه‌قدر اين‌روزهاي دل‌گرفته‌گي را با خاطرات قشنگ‌ام پر مي‌کنم.
اين‌روزها صبح زود از خواب بلند مي‌شوم. مي‌رويم شرکت. عصر بر مي‌گرديم و تا بعد از نيمه شب مي‌نشينم سر اين تز لعنت شده که بلکه بتوانم تا يکي دو ماه ديگر کلک‌اش را بکنم. صبح تا شب دارم کد مي‌زنم، و دي‌باگ مي‌کنم و ويوفرم مي‌خوانم.
يک کارتن پر کتاب از تهران با خودم آوردم. تازه چون مي‌دانستم اين اوايل کارم زياد است فقط يک سري رمان و شعر با خودم آوردم که خيلي پردازش نخواهد. کتاب‌هاي سنگين‌تر را گذاشتم براي سفر بعد. همان اول که آمدم رسيدم يکي‌اش را بخوانم و ديگري را که بعد از آن دست گرفتم، که لبه‌ي تيغ سامرست موام باشد، هنوز نرسيدم تمام‌اش کنم. باز چند روز پيش در فيدهاي راديو زمانه داشتم مي‌چرخيدم، يکي از داستان‌هاي احمد محمود را خوانده بودند. داستاني بود از غريبه‌ها و پسرک بومي. ياد کتاب‌ خواندن‌هاي تهران هم شد يک اسباب ديگر دل‌تنگي.
خلاصه فشار کار و فشار عصبي کنار آن‌ها، کمي خسته‌ام کرده است. دارم تمام زورم را مي‌زنم که علي‌رغم اين فشارها کارها را آن‌طور که درست است جمع و جور کنم. يک‌چيزهايي البته دل‌خوشي مي‌آورد. مثل آن‌بار که بي‌هوا تقويم را برداشتم و ديدم دو سه روز ديگر سيزده رجب است و من اصلاً حواسم نبوده است. يا تلفني که مسعود زد و بعد از احوال‌پرسي گفت من الان کنار بقيع ايستاده‌ام و يادت کردم و گفتم شماره‌ات را بگيرم تا بگويم يادت هستم. يا آيه‌اي که وسط قرآن خواندن مي‌آيد جلوي چشم‌ام و آن‌قدر روحيه و اميد مي‌دهد که احساس مي‌کنم هيچ مشکلي از توان من بزرگ‌تر نيست. هرکدام‌شان براي من چند روز انرژي و اميد‌ و روحيه‌اند.
زندگي مي‌گذرد. راست‌اش را بخواهي آن‌قدر تجربه‌ي ناب و بکر هم در همين سه ماه کوتاه گيرم آمده که خدا را فراوان شکر کنم بابت اين امکان که براي‌ام مهيا کرد. دل‌ام هم روشن است. اميدم هم نمي‌تواند قطع شود. آن‌قدر نشانه‌ي مثبت مي‌بينم که احساس کنم دست‌کم براي اين مشکلات کوچک هيچ نگراني وجود ندارد.
گاهي ياد آن‌باري مي‌افتم که دغدغه‌هاي نوجواني‌ام سخت و سنگين شده بود. خسته شده بودم و دل‌ام سخت کرفته بود. رفتم و براي شهاب درد دل کردم. کمي با هم گپ زديم و آخرش شهاب به من تشر زد که خجالت نمي‌کشي اين چهار فکر کوچک دارد از پا در مي‌آوردت. يادت نرود که تو از همه‌ي آن‌ها بزرگ‌تري. هنوز طنين آن حرف‌اش را توي گوشم مي‌شنوم. دو سه هفته‌ي ديگر شهاب دارد يک سفر مي‌آيد اين‌جا. دلم براي‌اش تنگ شده.

توکل‌ام کماکان به خداست. اميدم هم به اوست. و دل‌ام سخت روشن است.
براي‌ام دعا کنيد، عيدتان هم شديداً مبارک.
يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Jul 29, 07 06:38 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


داستان ذن يا چيزي شبيه به اين!

سال‌ها پيش، وقتي نوجوان ده يا يازده ساله‌اي بودم، يک‌بار جايي کتابي را ديدم. همين‌طور برداشتم‌اش تا ورقي بزنم‌اش. از اين کتاب‌ها که داستان‌هاي کوتاه يک صفحه‌اي توي‌اش نوشته‌اند. يک داستان‌اش را خواندم و آن‌قدر به نظرم جالب آمد که هنوز آن داستان کامل در خاطرم مانده است.
داستان مي‌گويد که يک‌بار دو نفر از شاگردان ذن داشتند در خياباني راه مي‌رفتند. باران سنگيني مي‌باريد و راه‌ها همه پر آب و گل‌آلود بود. مي‌روند تا مي‌رسند به يک چهارراه. مي‌بينند يک خانم نجيب‌زاده‌اي ايستاده کنار چهارراه، مستاصل و حيران، و نمي‌داند چه‌طور بايد از خيابان رد شود تا لباس زيبا و فاخرش گل‌آلود نشود. يکي از اين دو نفر خانم را مي‌گيرد روي دست‌هايش و مي‌برد آن سوي خيابان و آن‌جا او را دوباره روي زمين مي‌گذارد. خانم تشکر مي‌کند و آن‌ها از هم جدا مي‌شوند و هرکس مسير خود را مي‌رود. اين دو شاگرد مدتي راه مي‌روند تا مي‌رسند به مدرسه‌شان. به مدرسه که مي‌رسند، يکي از آن‌ها، به آن ديگري که خانم نجيب‌زاده کمک کرده بود مي‌گويد تو به‌تر بود آن کار را نمي‌کردي، شان تو شاگرد مدرسه‌ي استاد ذن بيش‌تر از آن است که بخواهي مردم را کول کني و از اين سو به آن سو ببري. شاگرد ديگر جواب داد که اشتباه تو بزرگ‌تر است. من آن خانم را يک‌سوي خيابان بغل کردم و سوي ديگر زمين گذاشتم. اما تو آن خانم را هنوز از ذهن‌ات زمين نگذاشته‌اي.

نتيجه‌گيري اخلاقي اين داستان مي‌شود اين‌که: لامذهب! بس است ديگر! آن لعنتي را بگذار زمين.

نوشته شده در زمان Aug 5, 07 11:57 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (11)


رمضان

رمضان عزيز و دوست داشتني آمد. اولين رمضان در تنهايي را دارم تجربه مي‌کنم. آن حس غربت هر سال امسال جور ديگري است. انگار عيني‌تر شده است. خوب خوب حس‌اش مي‌کنم. صبح‌ها بلند مي‌شوم و براي خودم سحري درست مي‌کنم. غروب‌ها نزديک افطار يک ليست از نواهايي که از سال‌ها پيش مقدمه‌ي افطار شناخته‌امشان درست مي‌کنم و مي‌گذارم تا پيش از افطار براي‌ام بخواند. شجريان مي‌خواند؛ اين دهان بستي دهاني باز شد. بعدش ربنا و آخرش اذان. اذاني که خدا بيامرزدش مرحوم موذن‌زاده با زبان روزه خواند و هنوز بي‌اغراق با هر بار شنيدن‌اش موهاي بدنم راست مي‌شود.
من به اين‌که مي‌گويند اذان اصلي چه بوده و ام‌روز چيست کاري ندارم. به اين‌که کجاهايش را خودمان اضافه کرده‌ايم هيچ کاري ندارم. اما اذان بي علي که اين مسجد کنار خانه‌مان صبح و شب، سحر و افطار مي‌خواند آن‌طور که بايد نمي‌چسبد. فکرش را بکن وقتي اوج مي‌گيرد و مي‌خواند که اشهدان اميرالمومنين علي حجة الله، انگار تمام بدنت به لرزه مي‌افتد.
اين روزها تنهائي‌ام کاملاً عيني است. علي هم که براي کاري رفته است سفر و خودم مانده‌ام و خودم و تنهايي. نمي‌دانم چرا، ماهي که مهماني است، اين‌قدر حجم غم‌اش براي من زياد است. چرا بغض مي‌آيد و مي‌نشيند و نمي‌رود. چرا به قدر که نزديک مي‌شوم اين‌قدر مضطرب مي‌شوم. راستي امسال قدر را چه کنم؟ چند سال بود که شب‌هاي قدر مي‌رفتم پيش آن بنده‌ي خدا. بعد نيمه شب، وقتي مراسم تمام مي‌شد، پياده از ضراب‌خانه راه مي‌افتادم به سمت پل سيد خندان. خيابان‌ها خلوت خلوت بود و مي‌شد راحت و بي‌دغدغه با خودت درددل کني.
امسال اما تنهاي تنهايم. يکي مي‌گفت، يا شايد جايي خواندم، که آدم تنهايي را انتخاب نمي‌کند، تنهايي مي‌آيد به سراغ آدم و گرفتارش مي‌کند. اما من خيال مي‌کنم، آدمي‌زاد تنهاست، هر چه‌قدر هم که بازي سر خودش دربياورد و دور و بر خودش را شلوغ کند، آخرش تنهاست. تنهايي انگار جزو ويژه‌گي‌هاي آدم است. شايد اگر بفهمي‌اش کمي جلوتر باشي.
جلوتر؟ جلوتر به کجا؟ جلو و عقب کجاست؟ باز جايي خواندم يا شنيدم يادم نيست، روايتي از امام صادق، که شک اول يقين است. اميدم اگر به اين کلام و صاحب کلام و ريشه‌ي کلام نباشد، به چه باشد؟ حيران و مستاصل و ناتوان، رها شده‌ام وسط يک بيابان. هر طرف که نگاه مي‌کنم ناداني محض است.
مي‌داني! اما در اين وانفسا هميشه چيزي هست که دلت را قرص کند. و من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه. خدا خير بدهد رفيق‌ام ميثم را. نوشته است «امروز درخواهم يافت که خداوند چه‌قدر محافظ من است.» و بايد کور باشم اگر بعد اين سال‌ها و بعد اين ماجراها هنوز بخواهم خودم را به نديدن بزنم.
مي‌داني! گاهي وقت‌ها صدايي که بغض مي‌کند و مي‌لرزد و در همان حال دعايت مي‌کند، اجازه نمي‌دهد نااميد شوي. و اگر اميدم به همين‌ها نباشد تو بگو به چه باشد.
دلم گرفته است. يادش به‌خير. سال پيش شروع کردم به خواندن دعاي ابوحمزه، ترجمه‌ي سيد مهدي شجاعي. هر شب چند فراز مي‌خواندم پيش از خواب. واي که چه شيرين بود.
چند روزي گذشته و نمي‌دانم تا آخرش چه‌طور خواهد گذشت. فکر کنم در خطبه‌ي رسول خدا، آن‌که پيش از رمضان گفتند آمده است، که چه بي‌نواست آن‌کسي که رمضان بيايد و برود و بخشيده نشود. و هيچ کس که نداند خودم مي‌دانم که به سنت هر ساله، امسال از سال پيش چه‌قدر اوضاع خراب‌تر است.
و باز به چه اميد مي‌بستم اگر به آن‌ها که در حق خودشان ستم کرده‌اند نمي‌گفت که لا تقنطوا من رحمة الله.

تنهايي آدمي‌زاد بسيار بزرگ است. آن‌قدر بزرگ که با هيچ‌چيز نمي‌شود پرش کرد. و صد البته تحمل‌اش بسيار سخت. و مگر تو رفيق و هم‌راه کسي نيستي که رفيق و هم‌راهي ندارد. منتظرم و اميدوار و جز اين هيچ چاره‌ي ديگري ندارم.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Sep 18, 07 09:00 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


براي تذکر

راست و دروغش گردن هماني که گفت، من که سوادم به اين جاها نمي‌رسد، اما شنيده‌ام که قورباغه که جانور خون‌سردي است خاصيت جالبي دارد. اگر يک قورباغه را بگيريد و بيندازيد توي آب جوش عکس‌العمل شديدي نشان مي‌دهد و اگر بتواند بيرون مي‌پرد. اما اگر بيندازيدش توي آبي که هم‌دماي محيط است آرام مي‌گيرد. اگر آن آب که دماي‌اش مطلوب بود را نرم نرم گرم کنيد قورباغه خودش را با دماي جديد همان‌طور نرم نرم وفق مي‌دهد. آن‌قدر اين قدرت تطابق‌اش با محيط بالاست که اگر همين‌طور آرام آب را تا دماي جوش هم بالا ببريد قورباغه آرام در آب مي‌ماند و عکس‌العمل نشان نمي‌دهد تا بپزد.
راست‌اش اين داستان که از يک آدم بيولوژيست شنيدم‌اش براي خودم هم کمي عجيب بود، اما راست باشد يا دروغ نتيجه‌ي اخلاقي‌اش به کار حرفي که مي‌خواهم بزنم مي‌آيد.
آدمي‌زاد اگر کمي اهل سهله و سمحه باشد، قدرت عجيبي در تطابق با اطراف‌اش دارد. هر چيز قدسي مي‌تواند به مرور، بي‌اين‌که بداني يا متوجه‌اش شوي در ذهن‌ات بشکند و عرفي شود، اگر متوجه‌اش نباشي و محيط اين تغيير را بطلبد. هر خط قرمزي مي‌تواند کم‌رنگ شود، محو شود يا جابه‌جا شود باز بي‌اين‌که متوجه‌اش باشي و با اختيار تو اين‌طور تغيير کرده باشد. يک بار به خودت مي‌آيي و مي‌بيني آب جوش آمده و پخته‌اي، بي اين‌که بداني!
چيزهايي که مقدس‌اند، چيزهايي که تابواند، و جاهايي که مکان ممنوعه‌اند برخي واقعا مقدس‌اند و برخي ديگر را در طول زمان خودمان مقدس خواسته‌ايم. ترديدي ندارم که بايد اين خانه را تکاند تا آن‌چه ناب است بماند. بعضي از اين‌ها که من مي‌شناسم بيش از آن‌که تکيه بر حقيقت داشته باشند، بر اساس چيزي ديگر از جنس خواست و اراده‌ي آدم‌هايي مثل خودمان شکل گرفته‌اند. اما سوال جدي اين‌جاست که اولا آيا هيچ خط قرمز ثابت و غير قابل تغييري وجود دارد يا نه (که ام‌روز گمان مي‌کنم وجود دارد) و دوم (و البته مهم‌تر براي من) اين‌که آن خط که نبايد پا آن سوي‌اش گذاشت، کجاست و تا کجا مي‌شود اين درخت را تکاند تا برگ‌هاي سست‌اش بريزد.
جواب اين سوال‌ها را مثل جواب خيلي سوال‌هاي ديگر نمي‌دانم، اما يک موضوع را به گمانم مي‌دانم که هرگز نبايد گذاشت مثل آن قورباغه تا نپخته‌اي نفهمي که چه بر سرت رفته است. بعد از سپردن به خودش که هميشه گام اول است، گمان‌ام اين‌که تا مي‌تواني اجازه ندهي شکل ذهن‌ات بي اطلاع تو تغيير کند مهم‌ترين است.

احتياج دارم به دعا، بسيار زياد و فراوان،
يا مولا علي مدد

نوشته شده در زمان Sep 21, 07 03:42 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (9)


عيد

عيد شد. ماه رمضان هم تمام شد. ماه که تمام مي‌شد هميشه يک جوري دلم مي‌گرفت که ريشه‌اش را نمي‌فهميدم. غصه داشتم، اما دورم شلوغ بود، به چهار نفر تبريک مي‌گفتم، از چهار نفر تبريک مي‌شنفتم. مي‌رفتم دو جا سر مي‌زدم و خلاصه ماجرا يک طور ديگري مي‌گذشت.
اما امسال شرايطم يک‌سره طور ديگري است. امسال تنهاي تنهايم. باز علي هم نيست و ده دوازده روزي رفته است سفر. صبح از خواب بيدار شدم. آمدم پاي کامپيوتر تا تکليف عيد را بدانم. تاريخ را ديدم که شده بود اول شوال. عيد شده بود. اما هيچ کس نبود که تبريک‌اش بگويم. تهران هم اين ساعت همه خوابند. نمي‌شود زنگ بزنم و بيدارشان کنم که چه؟ من دلم گرفته و هوس کرده‌ام به‌تان تبريک عيد بگويم! احساس آدمي که يک‌دفعه فرصتش را از دست داده و به او گفته‌اند که وقت ديگر تمام شد و او هنوز بسيار کار نکرده دارد را پيدا کردم. دل‌تنگي که يک‌دفعه آمد همين بود. صاف صاف و شفاف شفاف. آن‌قدر که دلم نمي‌آمد بروم و بساط صبحانه‌ي عيد را علم کنم. اين هجوم دل‌تنگي ام‌سال خوب فرصت جولان هم داشت.
از دست رفت. تمام شد و نمي‌دانم چه‌طور تمام شد. اميددارم به همين دل‌تنگي. شايد رمضان بعد.

امسال سه شب قدرم را در تنهايي نيمه شب گذراندم. جماعتي که سال‌هاي پيش در کنارشان بودم برايم قوت قلب بودند. اما امسال خودم بودم و خودم. امسال لذتي که از دعاي ابوحمزه بردم لذت نويي بود. اين دعاي عجيب و بي‌نظير انگار فراز به فراز حال آدمي بود که مي‌داند چه کرده است، و چيزهايي مي‌خواهد که شايسته‌اش نيست اما سعي مي‌کند راهي بيابد براي دعا. به هر جمله که مي‌رسيدم سرشار از شوق مي‌شدم، آن جمله هماني بود که من دوست داشتم بگويم.

هرچه بود تمام شد. ديگر دوباره همان زندگي عادي بازخواهد گشت. مضمون يک تکه از دعاي مکارم الاخلاق امام سجاد که درود خدا بر او، بر پدر و مادرش و بر فرزندانش، چنين بود که خدايا با من کاري نکن که سختي کار و تلاش براي معيشت آن‌قدر فراوان شود که لذت خواندن تو را از دست بدهم. و باز من فقط اميد دارم.

عيد همه‌گي‌تان مبارک. مبارک را با توجه به معني‌اش مي‌گويم؛ سرشار از برکت. براي خودتان و براي تمام کساني که دوست‌شان داريد.
امروز اگر حالي دست داد براي من هم دعا کنيد.
يا علي مولا مدد.

نوشته شده در زمان Oct 13, 07 06:53 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (12)


چشم ها

پارسال شب ولادت امام رضا (ع) بود. همان‌شب چيزکي نوشتم، احوالات آن شب را خوب در خاطر دارم. اما يک‌هفته‌ي بعد .... يک‌سال گذشته است. چه چيزي مي‌شود گفت؟ خيلي زور زدم که چيزي بگويم، اصلا مگر حرفي مي‌شود زد؟ نتوانستم. حتي نتوانستم توي چشم‌هايت نگاه کنم. چشم‌هايي که همه‌ي آن‌چيزي را که توي خودت مي‌ريزي و نه به زبان مي‌آوري و نه مي‌گذاري از رفتارت کسي به‌شان دست پيدا کند، توي‌شان مي‌شود خواند. صبر بايد کرد، هرچند مي‌دانم که صبر آساني نيست.

ام‌سال هم باز شب ولادت امام رضا (ع) بود. خدايا حکمت‌ات چيست؟ مي‌خواهي شير فهم‌مان کني که هيچ کاري از دست کسي بر نمي‌آيد؟ باز از آن‌شب مانده‌ام حيران. فکرت يک لحظه از سرم بيرون نمي‌رود. به هر کسي که مي‌دانستم سپرده‌ام که دعا کنند. ديگر نمي‌دانم چه مي‌توانم بکنم.

دعا کنيد، لطفا دعا کنيد. همه‌مان را دعا کنيد.
يا مولا علي مددي.

نوشته شده در زمان Dec 9, 07 08:45 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


شرم

سبب بزرگترين پشيماني‌هاي زندگي‌ام گفته‌هايم بوده است. سخن‌هايي که از سر ناداني، از سر ترس، از سر ضعف و کوچکي، برخلاف اعتقادم، برخلاف انديشه‌ام، برخلاف آن‌چه درست مي‌دانستم يا ادعاي‌اش را داشتم، بر زبان آورده‌ام. بعضي‌هايش آن‌قدر بزرگ و رنج‌آور بوده است که هنوز با گذشت سال‌ها يادآوري‌شان شرم‌سارم مي‌کند.
اغلب درست بعد از بر زبان آوردن‌اش، خجالت زده مي‌شوم و آرزو مي‌کنم کاش مي‌شد چند دقيقه‌اي همه چيز را برگردانم به پيش و زبان‌ام را بي‌حرکت نگاه دارم. امشب باز زبان‌ام آن‌چنان چرخيد که حاصل‌اش براي‌ام نبود مگر شرم و عذاب وجدان.

تمنا مي‌کنم، ببخش و در آن‌چه ناتوان‌ام ياري‌ام کن.

لطفا دعاي‌ام کنيد.
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Feb 2, 08 10:24 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (7)


خواب

اين شب‌ها خواب‌هاي عجيب و غريبي مي‌بينم. دي‌شب خواب ديدم با چند نفر از رفقا در همين مالزي رفته‌ايم يک جايي شبيه پارک، جنگل يا جايي شبيه به آن. نمي‌دانم چرا يکي‌مان با يک آدم مالايي يونيفورم‌پوش درگير شد. او هم باتوم‌اش را محکم روي سر رفيق‌ام پائين آورد. اين جوان افتاد روي زمين، من اول دويدم بالاي سرش، آن موجود مالايي عصباني بود و منتظر که به يک نفر ديگرمان هم حمله کند. دويدم به دنبال کسي که کمک‌مان کند تا رفيق‌مان را نجات دهيم. يک آمبولانس ديدم. به زور نگه‌اش داشتم. آن‌هايي که توي آمبولانس بودند حاضر نمي‌شدند به کمک‌مان بيايند. من هم داشتم زار زار گريه مي‌کردم و ازشان مي‌خواستم تا تصميم‌شان را عوض کنند. عاقبت راضي شدند. اما وقتي بالاي سر رفيق‌ام برگشتم ديدم مرده است و جنازه‌اش را برده‌اند. آن آمبولانس هم راه‌اش را گرفت و رفت. با سردرد شديدي از خواب بلند شدم. خواب بدي بود. هنوز هيجان بعد از بيداري صبح تمام نشده است. اين چندمين خواب عجيبي بود که در اين چند شب اخير ديده‌ام. خدا به خير کند.

نوشته شده در زمان May 27, 08 08:47 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


پراکنده

اين‌که هميشه بخواهي خودت را و نزديکانت را در هر غائله‌اي بيش‌تر ملامت کني تا طرف ديگر ماجرا را، اين‌که بخواهي در همه‌ي اوقات با مدارا اموراتت را بگذراني و هر چيز ناخواستني را از هر کسي که مي‌بيني بگذاري به حساب ناتواني و ناداني‌اش، تا هم بتواني از او بگذري و هم خودت را از اين ميان به سلامت بگذراني، اين که هميشه در تلاش باشي تا اعمال ديگران را -حتي اگر در قاموس تو شکلي ناپسند و آزار دهنده دارد- با اين توجيه که زبان آدم‌ها با هم متفاوت است و هرچه از آن‌ها مي‌بيني بايد به زباني ديگر ترجمه کني، به شکلي لطيف‌تر و کم‌تر آزار دهنده تبديل کني، همه‌گي در ظاهر اخلاق نيکو و پسنديده‌اند. اما اندک اندک دارم به اين نتيجه مي‌رسم که اين‌ها هم حدي دارند و از حد که بگذراني‌شان يک جايي يقه‌ات را خواهند گرفت.
درست نمي‌دانم اما به گمانم خوب است که آدم يک جاهايي، يک حريم‌هايي داشته باشد و نگذارد کسي واردش شود؛ يک چيزي که شايد بشود اسمش را گذاشت خط قرمز. يک چيزي که نسبت به آن حساس باشد. و شايد، احتمالا خود اصلي‌اش را درون اين مرزها تعريف کند. آن‌وقت اگر روي اين مرزها هم مدارا و مسامحه کني، کم کم به جايي مي‌رسي که مي‌بيني انگار هيچ شکلي نداري. از هر طرف و با هر زوري که به تو فشار بياورند همان‌طور شکل مي‌گيري و هميشه در مقابل هر رفتار و برخوردي آسوده‌اي. شايد اين‌ها که مي‌گويم درست باشد، شايد هم نباشد. آدم‌هايي را مي‌شناسم که اين حرف‌ها را درست نمي‌دانند. شايد هم تعريف کردن خودت در اين دامنه که بعد منجر شود به حساسيت روي آن اصولا کار غلطي باشد. نمي‌دانم، اما هرچه هست به عنوان يک واقعيت به گمانم مي‌شود ادعا کرد که با تقريب خوبي تمام آدم‌ها، علي‌رغم تمام ادعاهايي که مي‌کنند، بر اثر شرايطي در آن قرار گرفته‌اند به هر فشاري عادت مي‌کنند و حتي بالاتر از عادت، آن‌را توجيه اخلاقي مي‌کنند. و قابل انکار نيست که من هم يکي از همين آدم‌ها هستم.
در اين يک‌سال و اندي از زندگي‌ام که در اين سر دنيا و در اين شرايط گذرانده‌ام چيزهاي زيادي آموخته‌ام. آن‌قدر اين آموخته‌ها زياد بوده است که به برخي سختي‌ها که کشيده‌ام بيارزد. يکي از آن‌ها اين است که اصولا گروه‌هاي انساني، چه کوچک و چه بزرگ، جوامعي هستند که مبتني بر يک نفع مشترک شکل مي‌گيرند. شکل گيري اين جوامع درست به اندازه‌ي نوع منافع انسان‌ها در اين روزگار، پويا است. پويا لفظ مثبتي است. مي‌توانستم به عوض آن بگويم غير قابل اعتماد، اما عامدانه يک واژه‌ي مثبت انتخاب کردم تا بگويم، اين ويژه‌گي دقيقا منطبق است بر نوع زندگي آدم‌ها در اين روزگار و در اين زمينه‌ي زندگي هرگز امر نامطلوبي نيست. آن‌چه قديم‌ترها خوانده‌ام و شنيده‌ام، از رفاقت‌هاي ناب و يگانه، اين‌روزها آن‌قدر نادر و ديرياب است که با خودم خيال مي‌کنم يا از اساس افسانه‌اند و هرگز وجود نداشته‌اند، يا در آن روزگار قسمتي از منافع انسان‌ها در روابط انساني‌شان تعريف مي‌شده است و ام‌روز که مختصات منافع به کلي جابه‌جا شده است، ديگر توجيهي براي دوام ندارند. اگر اين‌ها که نوشتم ناشي از تلخي ذهنم نباشد، به گمانم بايد خدا را شکر کنم که در زندگي‌ام فرصت تجربه‌ي چيزي شبيه به آن رفاقت‌ها را پيدا کرده‌ام و برخي‌شان را هنوز دارم تجربه مي‌کنم.
اين‌ها که به زبانم آمد همه در اثر غائله‌اي بود که چند روز پيش به پا شد و بعد آرام گرفت. اين‌ها حاصل آن ماجرا بود در ذهن من، وقتي که خشم و هيجان فروکش کرد. من در پس اين ماجرا براي خودم تصميمي گرفتم. تصميمي که شايد نتوانم توجيه قابل بيان و منطقي‌اش را براي کسي بگويم. شايد از سر خامي و بي‌تجربه‌گي‌ام باشد. اما از گرفتن اين تصميم شادم. اين‌روزها بسيار به آدم‌ها، محدوديت‌هاي‌شان و شرايط‌‌‌شان فکر کرده‌ام. ام‌روز بيش‌تر فهميده‌ام که آدم‌ها را نمي‌توانم به سبب رفتارشان که ناشي از سلسله‌ي شرايط تودرتو و پيچيده‌ي زندگي است، شماتت کرد. اما به گمانم مي‌توانم و بايد بخواهم که توانا باشم و آن‌چه ادعا مي‌کنم بر آن‌چه عمل مي‌کنم منطبق باشد.
در اوج ناراحتي‌ام، قرآن را که گشودم صحبت از اميد بود و توکل. باز شاد و دل‌گرم شدم. هرچند اين هم شايد از همان‌ها باشد که به گمانم تنها براي دسته‌اي از آدم‌ها معنا دارد و قابل اعتناست.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Jun 22, 08 08:21 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


طعم موسيقي

بين مجموعه‌ي موسيقي‌هايي که گوش مي‌کنم، چندتايي هست که انگار به خاطرات لحظاتي خاص از زندگي‌ام گره خورده است. هر بار که دوباره بهشان گوش مي‌کنم، تمام احوال و احساساتم در آن لحظات زنده مي‌شود؛ انگار که کسي من‌را بلند مي‌کند و دقيق مي‌گذارد در همان شرايط و موقعيت.
يکي از اين‌ها آلبوم نواي جناب شجريان است. هر بار که به اين آلبوم گوش مي‌کنم بر مي‌گردم به حال و هواي خوش و بي‌دغدغه‌ي روزهاي اول دانش‌گاه. هر مرتبه درست همان‌جايي که بيژن کامکار نواختن دف را شروع مي‌کند، انگار صداي فرهنگ را رسا و واضح مي‌شنوم که مي‌گويد «ديدي چه قشنگ دف رو آورد تو کار؟». يا جبر جغرافيايي محسن نامجو که من را مي‌برد به دو سه هفته‌ي اولي که از ايران بيرون آمده بودم و روزي ده بار همين قطعه را گوش مي‌کردم و تمام آن احساس دل‌تنگي و اضطراب را، درست همان‌طور که دو سال پيش چشيده بودم‌شان بيدار مي‌کند. يا مثلا "بگو بگو" و "شيرين شيرين‌ام" و دو سه قطعه‌ي ديگر باز از همين محسن نامجو که تمام چهار روز تعطيلات عيد فطر دو سال پيش، صبح تا شب پشت سر هم بهشان گوش مي‌دادم و با پايان‌نامه‌ام سر و کله مي‌زدم.
به حساب همين تجربه‌ها، به گمانم يکي دوسال ديگر اگر به آهنگ‌هاي سعاد ماسي گوش بدهم بايد احساسات اين‌روزها برايم زنده شود. سعاد ماسي را دو سه هفته‌ي پيش از اين‌جا پيدايش کردم. خواننده‌اي است الجزايري و ساکن فرانسه که بيش‌تر کارهايش را به عربي اجرا کرده است، اگر چه انگشت شمار فرانسه يا انگليسي هم خوانده است. اولين آهنگي که از او گوش کردم نامش بود "Le Bien et Le Mal" که گمان کنم ترجمه‌اش مي‌شود "خوب و بد" (بر اساس تذکر محمد "حق و باطل" را به "خوب و بد" اصلاح کردم). بين آلبوم‌هايش "راوي" را من بيش‌تر دوست دارم. سه آلبوم ديگر هم دارد، هر کدام به نظر من چند قطعه‌ي بسيار دوست داشتني دارند. به هر حال هنر اين بانوي الجزايري آن‌قدر براي من زيبا بوده است که چند هفته‌ي گذشته را به شنيدن‌اش گذرانده باشم.


اين هنرمند، دومين موسيقي‌دان عرب-آفريقايي است که کارهايش را بسيار دوست داشته‌ام. نفر اول انور براهم، عود نواز تونسي بوده است. نمي‌دانم چه حکايتي است که هر چه انديش‌مند و نويسنده و شاعر و موسيقي‌دان و فيلم‌ساز و آدم‌حسابي عرب است، يا عرب آفريقاست، يا اهل لبنان و عراق و فلسطين. عرب‌هاي حجاز و خليج فارس انگار به اندازه‌ي بيابان‌هاي‌شان بي‌حاصل‌اند.


--------------------------------------------------------
آن رفيق‌ام که دي‌روز براي ديدن پدرش به ايران رفت، خبر داد که پدرش از کما بيرون نيامد و فوت کرد. تصورش هم دردناک و غير قابل تحمل است که بعد از يک‌سال که پدرت را نديده‌اي، برگردي و پيکر بي‌جانش را نگاه کني.

يا علي مدد

نوشته شده در زمان Feb 8, 09 07:47 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


احوالات فيس‌بوکيه

چند سال پيش يکي از رفقاي قديمي بابا فوت کرد. بابا که از مراسم آن رفيق برگشت، چندان سر حال نبود. اساسا آن‌قدر کم حرف هست که اگر خودش سر صحبتي را باز کند و شروع کند به درددل، بايد بفهمي که ناراحتي يا خوش‌حالي‌اش از آستانه گذشته است. گفت آن‌جا که با بقيه‌ي رفقا جمع شده بوديم و از آن‌ها که ديگر در جمع نيستند ياد مي‌کرديم، يکي به يادمان آورد که روزگاري نه چندان دور، همه‌ي اين جمع مجرد بودند و بسيار بيش‌تر، به هر بهانه‌اي دور هم جمع مي‌شدند. مدتي که گذشت گاه‌گاهي يک نفر از جمع کم مي‌شد. آن‌ها که علت را نمي‌دانستند از ديگران خبر مي‌گرفتند که فلاني ازدواج کرد. بعدتر وقتي همه ازدواج کردند، دوباره اين جمع، اگرچه نه به فربه‌گي سابق، شکل گرفت. باز بعد از مدتي غيبت‌هاي گاه و بي‌گاه شروع شد و بهانه‌اش بچه‌ها بودند و گرفتاري‌هايشان. بابا مي‌گفت به اين‌جا که رسيد آن رفيق‌مان خنديد و گفت حالا که دور هم جمع مي‌شويم بايد به هم بگوئيم خبر داري فلاني هم مرد.
ام‌روز هم‌سر رفيق‌ پانزده ساله‌ام (انشاءالله واضح است که عمر رفاقت‌مان پانزده سال است، نه عمر رفيق) را در فيس‌بوک به جمع رفقاي‌ام اضافه کردم. چند وقت که گذشت لابد اين رفقا بچه‌دار مي‌شوند، آن‌وقت مي‌رويم فيد وبلاگي که براي بچه‌هاي‌شان ساخته‌اند را به ريدرمان اضافه مي‌کنيم، بعدتر خود اين بچه‌ها بزرگ مي‌شوند و به شبکه‌ي اجتماعي‌مان اضافه مي‌شوند. آخر سر هم وقتي فصل خزان‌مان رسيد، اگر خودمان پيش از بقيه نيفتيم، مي‌رويم روي ديوار هم مي‌نويسيم که رفيق آسوده بخواب، من هم به همين زودي‌ها مي‌آيم.

اين به گمانم روايت ماست، بي کم و کاست، از همان داستاني که نسل پدر من براي هم تعريف مي‌کنند.

يا علي مدد

نوشته شده در زمان Feb 28, 09 07:08 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم

اين‌ها را دو شب پيش نوشتم. در عرض چند ساعت، تصويري از حالي که بر من مي‌گذشت را، همان‌طور که آن‌لحظه دوست داشتم نوشتم. الان که دارم نوشته‌هاي روي کاغذ را تايپ مي‌کنم، از آن حال، فقط خاطره‌اي مانده است و طعمي خفيف زير زبانم.
-----------------------------------------------------------


ساعت از نه شب گذشته است. شام را خورده‌ام و رو به دريا لم داده‌ام به يک صندلي راحتي و کتاب‌ام را مي‌خوانم؛ «در غرب خبري نيست» از اريش ماريا رمارک. دريا آرام است و موج ندارد. صداي فش‌فش آب که نرم به ساحل مي‌خورد موسيقي متن خلوت شب من شده است. ماه کامل نيست. ماه سه‌چارکِ روشن در آسمان است، بي هيچ ستاره‌اي. سرم را از روي کتاب بلند مي‌کنم. تصوير ماه افتاده است در آب و آرام و روان دارد روي آب مي‌لغزد. مي‌شکند، تکه‌هاي شکسته به هم مي‌آيند و درست آن‌وقت که خيال مي‌کني ماهت کامل شده، دوباره آن تکه‌ها روي هم مي‌سرند و ماه باز مي‌شکند؛ انگار که ماه شب دهم، روي آب به رقص آمده است.
ناگهان انگار چيزي درون سينه‌ام مي‌شکفد و آن‌را همه از خود پر مي‌کند. دل‌تنگي‌اي غريب و شيرين تمام وجودم را مي‌گيرد. قلبم تندتر و تندتر مي‌زند. مثل بغض سنگين روي گلويم مي‌نشيند، مثل بغض بسيار سنگين، آن‌وقت که از زورش راه نفس بسته مي‌شود و گونه‌ها تير مي‌کشد، اما نمي‌تواني/نمي‌خواهي بشکني‌اش. ديگر نمي‌فهمم چه مي‌خوانم. کتاب را مي‌بندم و خيره مي‌شوم به دريا.
نمي‌دانم چه‌کنم، مي‌خواهم با کسي حرف بزنم، اما نمي‌دانم با که؟ اصلا نمي‌دانم چه بايد بگويم. به چه بياني بگويم که من تصوير ماه را در آب ديدم و به اين آشفته‌گي درآمدم. هيچ راهي برايش نمي‌يابم. دوست دارم تمام آن‌چه در سينه‌ام جمع شده را يک‌جا عربده کنم و بيرون بفرستم، تمام دل‌تنگي و اضطراب و تشويش‌ام را. اما مثل هميشه ساکت مي‌نشينم به انتظار تا نرم نرم اين التهاب فروبنشيند.

ساعت از دوازده گذشته است. نه من و نه امير هيچ‌کدام دل‌مان نمي‌آيد از نشستن در ساحل و چشم دوختن به آب دست بشوئيم و به اتاق‌مان برگرديم. دو ساعت است که هر چند دقيقه به نوبت، يکي‌مان انگار که بخواهد بهانه‌اي براي ماندن بجورد، به ديگري مي‌گويد: «برويم به اتاق، فردا صبح زود بايد بلند شويم» و ديگري جواب مي‌دهد: «تو مي‌خواهي برو، من چند دقيقه‌ي ديگر مي‌نشينم»، و بعد هر دو باز نگاهمان را مي‌دوزيم به دريا.
فردا راس ساعت هفت و نيم صبح، قايقي منتظرمان خواهد بود، تا ما را از اسکله‌ي گنتينگ در جزيره‌ي کوچک تيومان، ببرد به شهر کوچک ديگري به نام مرسينگ. از آن‌جا خواهيم رفت به کوالالامپور و آخر سر به پننگ. دلم سخت گرفته. نمي‌خواهم که ام‌شب به صبح برسد. مي‌خواهم کمي بيش‌ترهمين‌جا بمانم. آن‌قدر که کمي آرام‌تر شوم. آن‌قدر که کمي بيش‌تر از آرامش بي‌انتهاي اين تکه از زمين خدا نصيبم شود. دعا مي‌کنم، از او به وسعت رحمتش مي‌خواهم، که آرامش بکر اين جزيره‌ي کوچک را که اين چند روز، روزي من کرده بود، از من بازپس نگيرد.

پي‌نوشت نخست: فردا به روايت اهل سنت ولادت رسول رحمت است که درود خدا تا ابد بر او و خانواده‌اش باد. مدت‌هاست که هروقت دلم مي‌گيرد به يکي از مجالس پيرمرد گوش مي‌دهم. آن بزرگ‌وار مدام از محبت مي‌گويد، از عشق، رحمت، از طوبي.

پي‌نوشت دوم: وقت غروب، بنشين رو به دريا، هدفون‌ها را توي گوش بگذار و بگذار حکايت «شب، سکوت، کوير» برايت روايت شود. زل بزن به آن قرص زرد رنگ. چشم از او برندار تا سرخ شود و بعد همه‌جا را تاريکي بگيرد. آن‌وقت ببين مي‌تواني جلوي اشک‌هايي که بي‌اختيار مي‌ريزند را بگيري؟

پي‌نوشت سوم: ام‌شب همه‌چيز آمده است براي اين حالِ آباد من. اين کتاب عجب چيز لعنتي‌اي است. غصه‌ي آشناي غربت اين آدم‌ها سخت به جانم افتاده است.

نوشته شده در زمان Mar 10, 09 04:47 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (5)


نوروز

سي‌ام اسفند، دو ساعتي زودتر از شرکت بيرون زدم و رفتم توي شهر دنبال يکي دو کار عقب مانده. سه چهار ساعت مانده بود تا سال تحويل، اما هيچ حس ويژه‌اي نبود. چيني‌هاي خيابان چوليا، توريست‌هاي "بک‌پکر"، راننده‌هاي تاکسي، و همه‌ي مردم ديگر درست مثل روز قبل‌شان بودند، بدون هيچ هيجان اضافه‌اي. سه چهار ساعت مانده بود تا سال تحويل، اما هيچ احساس ويژه‌اي نداشتم.
تمام روز را مثل آدم‌هاي ابله، براي هر کسي که اندک علاقه‌اي به سال نوي ايراني نشان مي‌داد، خطابه‌اي در وصف نوروز مي‌خوانديم. بعد آن‌ها مي‌گفتند: «عجب، چه تقويم دقيقي» و ما کلاه‌مان را کمي بالاتر مي‌گذاشتيم و مي‌گفتيم «بله، يکي از دقيق‌ترين تقويم‌هاست». بعد آن‌ها که مي‌رفتند، از دست و پا زدن شايسته‌ي ترحم‌مان شرمنده مي‌شدم و بدون اين‌که به روي کسي بياورم سر کارم باز مي‌گشتم.
آن‌وقت‌ها که ايران بودم، از دو سه هفته مانده به نوروز مدام «بوي باران» را گوش مي‌دادم. وقتي توي خيابان راه مي‌رفتم و مردم را مي‌ديدم که ملتهب از اين فروش‌گاه به آن فروش‌گاه سر مي‌زنند و با دست‌هاي پر و خالي اين‌سو و آن‌سو مي‌دوند، به هيجان مي‌‌آمدم. بساط ماهي‌فروش‌ها، سبزه و سمنو فروش‌ها، و خرده‌ريز فروش‌هاي کنار خيابان، بس بود براي اين‌که تو هم با اشتياق انتظار نوروز را بکشي.
ام‌سال اما هيچ بهانه و دست‌آويزي براي تجربه‌ي يک شادي خاص و ويژه نداشتم. براي اين‌که اين شادي بيايد تلاش هم کردم، اما ساخته‌گي بودنش آن‌قدر عريان بود که زورم به فريب دادن خودم نرسيد. اين دومين نوروزي بود که دور از خانه بودم. اما پارسال دست‌کم تعدادمان آن‌قدر بود که بتوانيم نشاطي در خودمان ايجاد کنيم.
کارم که در شهر تمام شد به سرم زد باز هم تلاش کنم شايد دست کم در اين دو سه ساعت آخر تلاش چند روزه‌ام به ثمر بنشيند. به راننده گفتم مرا به آکواريوم خيابان بورما ببرد. رفتم توي آکواريوم بين ماهي‌هايي که مي‌فروختند گشتم. نزديک‌ترين چيزي که به ماهي قرمز عيدمان داشتند را انتخاب کردم و خريدم. اما آن‌هم، آن‌چنان که انتظار مي‌کشيدم اثري نکرد.
راننده رساندم به فرودگاه تا براي سفر اول نوروزمان ماشين کرايه کنم. ماشين را گرفتم و راهي خانه شدم. هنوز کمي کم‌تر از دو ساعت تا تحويل سال مانده بود و اميد داشتم که آن‌قدر زود به خانه برسم که دست‌کم فرصت دوش گرفتن پيش از تحويل سال را داشته باشم، ترافيک عصر جمعه اما اين اميد را هم ناکام کرد. کمي بيش از پانزده دقيقه تا تحويل سال مانده بود که رسيدم خانه. ماهي‌ها را ساماني دادم و لباسي عوض کردم و رفتم تا دست کم آبي به دست و صورتم بزنم تا رنگ چهره‌ام از آن خسته‌گي و ژوليده‌گي برگردد. همان‌جا توي دست‌شويي بودم که سال تحويل شد.
سال که تحويل شد، هيچ چيزي عوض نشد. از دست‌شويي آمدم بيرون و روي کاناپه نشستم. کمي که گذشت، از خانه بيرون زديم تا به قرار شام اول نوروزمان برسيم.
ام‌سال نوروز من، بسيار عادي گذشت، بدون هيچ حال ويژه‌اي. خوب اگر نگاه کنيم، اساسا لحظه‌اي هم نيست که ويژگي و برجستگي حقيقي داشته باشد. تمام زيبايي نوروز در گذر و حرکت و احساس تحويل و تازگي زيبايي است که در خود دارد، که البته من هم ام‌سال چيزي از آن نچشيدم.

آن‌هايي که پاي‌شان را از ايران بيرون مي‌گذارند، هرکدام براي اين سفر يا هجرت‌شان دليلي دارند. همه‌شان هم حتما راهي پيدا کرده‌اند تا غصه‌ي تنهايي را که گاه‌گداري سراغ‌شان مي‌آيد تحمل کنند و از سر بگذرانند. اما براي من، بعضي وقت‌ها اين دورافتادگي آشکارتر از آن است که از پس ناديده گرفتن و انکار کردن‌اش بر بيايم. وقتي اذان و دعاي ماه رمضان‌ات را از «ويندوز مديا پلير» بشنوي و تمام روزهاي محرم را، وقتي دلت گرفته است، با «دي‌وي‌دي»‌هاي آن پيرمرد صاحب‌نفس که از ايران با خودت آورده‌اي سر کني و مجبور باشي براي آرام شدن يک تکه‌ي کوتاه «ام‌پي‌تري» که نازنين رفيق‌ات براي‌ات فرستاده را بگذاري روي تکرار و مدام گوش کني و گوش کني و گوش کني، و وقتي تبريک نوروز را جز از راه «اسکايپ» نتواني به عزيز‌ترين‌هايت بگويي، غربت را با تمام وجودت حس مي‌کني.

از اين دوران، ديگر چيز زيادي نمانده است. پانزدهم آپريل، دقيقا دو سال پس از پيوستنم به اين مجموعه، از آن جدا مي‌شوم و اين تجربه‌ي کم‌نظير دو ساله تمام مي‌شود. دو سه هفته‌اي بعد از آن هم راهي تهران مي‌شوم، تا احتمالا مابقي زندگي را آن‌جا ادامه دهم. هرچه بود در اين دوران خير بود و هرچه خواهد آمد انشاءالله خير است.

نوروز همه‌تان پر از شادي و برکت،
يا علي مدد

نوشته شده در زمان Mar 23, 09 09:14 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (7)


افطار - حکايت نخست

هيچ‌وقت نفهميدم چه سري دارند اين روزها که هرسال، با آمدنشان يک غم سنگين و عميق روي دلم مي‌نشيند. احساس ضعف، اضطراب از دست دادن يا جا ماندن يا چيزي شبيه همين‌ها و بغضي که روي گلو بالا و پائين مي‌رود اما نمي‌شکند، هم‌راه هميشه‌ي اين روزهاي من هستند.

گاهي حرف‌هايي دارم براي زدن، چيزهايي براي خواستن و آرزو کردن و جاهاي خالي‌اي در وجودم که دوست دارم ابرازشان کنم، اما نمي‌توانم. به هزار و يک دليل واقعي و غير واقعي توان بيان‌شان را نداشته‌ام و ندارم. چند شبي است که دسته‌اي از اين احوالات دوباره هجوم آورده‌اند و من هم باز چاره‌اي جز فروخوردن و آرام کردن‌شان نمي‌شناسم.

ام‌شب شب اول بود. يک ماه تمام هنوز مانده است. دعا کنيد، از سر لطف. رمضان‌تان مبارک.

نوشته شده در زمان Aug 23, 09 11:12 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


افطار - حکايت دوم

روزي ام‌روز من از رمضان هم‌اين چند جمله بود که چندين باره خواندمشان. به گمانم براي من بس باشد، اگر بفهمم.

«اميدوارم خيلي آسان بگيريد. مبادا بترسيد و به بهانه‌ي اين‌که گناه‌کارم و رويم نمي‌شود، ملاقات را ترک کنيد. مثل اين است که کسي بخواهد مهماني برود و بگويد لباسم خوب نيست. هر جوري هستي، بيا. اين که دعوتت کرده رفيق توست. او دوستت دارد. مگر آن دوست به لباس تو نگاه مي‌کند؟ او فقط مي‌خواهد نَفَس تو در آن مجلس بيايد.» - مرحوم محمد اسماعيل دولابي

نوشته شده در زمان Aug 28, 09 04:28 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (3)


افطار - حکايت سوم

نشانه‌ها دليل و حجت هيچ چيز نيستند. شايد فقط به يک کار بيايند و آن‌هم گرم کردن دل و افزودن اميد باشد. درست در روزها و شب‌هايي که ذهنت مشغول همين فکر و خيالات است، چندين بار به زبان‌هاي مختلف به رويت مي‌آورد که «واتوا البيوت من ابوابها».
چاره‌اي نمي‌ماند جز اين‌که بگويي: «فهميدم؛ دانستم که خانه دري دارد و از آن بايد وارد خانه شد».

خدايا! چند دقيقه‌اي بيش‌تر تا تمام شدن آخرين شب نمانده است. و من باور کرده‌ام که "ليس من صفاتک يا سيدي ان تامر بالسوال و تمنع العطيه".

شکرت! آن‌قدر زنده ماندم که باز بعد از سه سال، شب‌هايي را که حسرت‌شان را داشتم، آن‌طور که دوست داشتم ببينم و بچشم. شکرت!

يا علي مدد

نوشته شده در زمان Sep 13, 09 05:05 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


افطار - حکايت چهارم

دو سال پيش، يکي از همين شب‌ها، اين خطبه‌ي نهج‌البلاغه شب قدرم را روشن کرد. تنها، در آپارتمان طبقه‌ي بيست و چهارم اي-پارک، چندباره اين جملات را خواندم. ام‌شب ياد آن شب افتادم و حالي که داشتم.

«خطبه‌ي شماره‌ي دويست و دو» وَ مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَلَيهِ السَّلام رُوِيَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَيِّدَةِ اَلنِّسَاءِ فَاطِمَةَ عَلَيها السَّلام كَالْمُنَاجِي بِهِ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّيَ اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم عِنْدَ قَبْرِهِ:
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنِّي وَ عَنِ اِبْنَتِكَ اَلنَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ وَ اَلسَّرِيعَةِ اَللَّحَاقِ بِكَ
قَلَّ يَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي إِلاَّ أَنَّ فِي اَلتَّأَسِّي لِي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ وَ فَادِحِ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ فَ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»
فَلَقَدِ اُسْتُرْجِعَتِ اَلْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ اَلرَّهِينَةُ أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اَللَّهُ لِي دَارَكَ اَلَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ
وَ سَتُنَبِّئُكَ اِبْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا فَأَحْفِهَا اَلسُّؤَالَ وَ اِسْتَخْبِرْهَا اَلْحَالَ هَذَا وَ لَمْ يَطُلِ اَلْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ اَلذِّكْرُ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمَا سَلاَمَ مُوَدِّعٍ لاَ قَالٍ وَ لاَ سَئِمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلاَ عَنْ مَلاَلَةٍ وَ إِنْ أُقِمْ فَلاَ عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اَللَّهُ اَلصَّابِرِينَ.

يا علي مدد

نوشته شده در زمان Sep 13, 09 05:24 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (2)


قاصدک هان چه خبر آوردي؟

من گمان مي‌کنم استاد پرويز مشکاتيان بابت تک تک دفعاتي که در تنهايي و دل‌تنگي‌ام به بيداد و قاصدک و نوا و دستان‌اش گوش داده‌ام، و بابت تمام شوري که از شنيدن چاووش‌هايش در من شراره کشيده است، به گردن من حق دارد. رفتن‌اش خبر بسيار تلخي بود که ام‌شب شنيدم. روحش شاد.

نوشته شده در زمان Sep 21, 09 11:10 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (4)


در باره‌ي الي

-نگفت نه؟ گفت يا نگفت؟
-... نه! ... نگفت!

همه‌ي فيلم يک طرف، اين سکانس فيلم يک طرف.
لامذهب شاه‌کار بود.

نوشته شده در زمان Dec 11, 09 03:06 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


روزگار سپري شده

از سر بي‌حوصله‌گي به کاغذها و نوشته‌هايي که جمع کرده‌ام سرکي کشيده بودم که ياداشت‌هاي سفرم را پيدا کردم؛ چهار دفتر جيبي، که ريز ريز، تقريبا لحظه لحظه‌ي سفرم را در آن‌ها نوشته‌ام. از روي صفحه‌ها مي‌گذشتم تا چشمم به وقتِ خوشي بيافتد و چند لحظه‌اي گرفتارم کند.

آن دختر را ديدم که در راه باگان، ميانه‌ي راه، سوار اتوبوس کوچک و زهوار در رفته‌اي شد که هجده ساعت تمام در آن چپيده بوديم. دختر صورت ساده و زيبايي داشت و خنده‌اي شاد و پهن روي صورتش نشسته بود. موهاي بلندش دور شانه‌اش ريخته بود و نواري بلند و چند شاخه از گل‌هاي ريز زرد و سفيد کوهي بافته بود و به موهايش بسته بود. سوار که شد بوي گل‌ها توي ماشين پيچيد. نگاهي سريع به تمام مسافرها انداخت لبخندي به روي همه‌ي چهارده پانزده مسافر انداخت و شروع کرد شاد و کودکانه با يکي دو نفري که کنارش نشسته بودند حرف بزند. تصوير آن‌قدر فانتزي و روياگونه بود که سخت مي‌توانستم باورش کنم. پيش‌تر فقط شايد در داستان‌ها توصيف آدمي با اين ساده‌گي روستايي ناب را ديده و در خيالم تصورش کرده بودم. ديدن اين همه زيبايي نه تنها تمام آن نيم‌ساعتي که دخترک روبه‌روي من نشسته بود سرشار از وجدم کرده بود، تا چندين روز بعد هم گوشه‌اي از ذهنم سخت گرفتارش شده بود.

بعد، آن شبي را ديدم که شبانه عازم رانگون بودم. سوار يکي از معدود اتوبوس‌هاي در و پيکردار ميانمار بودم که فقط در مسيرهايي پيدا مي‌شدند که يک‌ سرشان پاي‌تخت باشد. حوالي صبح، حدود ساعت چهار، کنار رودخانه‌اي نگه داشت تا بعد از پانزده ساعت نشستن، قدمي بزنيم و تکاني به بدنمان بدهيم. پياده که شدم نگاهي به آسمان کردم. چند ثانيه متحير ماندم و بعد بغضي ناگهان آمد و بيخ گلويم نشست و شکست و آرام آرام فرو ريخت. آسماني به اين زيبايي، هرگز نديده بودم. ياد توصيف مرحوم شريعتي از که‌کشان افتادم و حسرت هميشه‌ام بر اين‌که هرگز نتوانسته بودم آن توصيف را درک کنم. شاد بودم از اين‌که هنوز بر روي زمين جايي اين‌قدر بکر مانده است که وقتي به آسمانش نگاه مي‌کني خيال کني کسي قلم به دست گرفته و رويش نقاشي کرده است. احساس سبکي مي‌کردم، آن‌قدر که ديگر نتواستم چشم روي هم بگذارم و بخوابم. تا صبح در خيال فرو رفتم و به کناره‌هاي جاده زل زدم.

آن لحظه‌اي را پيدا کردم که با قطار به سوي جوگجاکارتا (که بعضي‌ها بهش مي‌گفتند يوگياکارتا) مي‌رفتم. نزديک رسيدن بودم، قطار آرام آرام حرکت مي‌کرد. مزارع برنج کنار ريل بود. پسري جوان خم شده بود و توي يکي از مزرعه‌ها کار مي‌کرد. قطار که رسيد بلند شد، کلاهش را برداشت و به قطار نگاه کرد. شايد يک ثانيه، يا کم‌تر از آن، نگاه‌مان به هم گره خورد. يک‌دفعه حالم تغيير کرد، آن پسر برايم از قالب کسي که فقط از کنارش رد شده‌ام درآمد. انگار حقيقت نابي برايم روشن شد، پسرک برايم تبديل شد به يک آدم، يک آدم واقعي که يک روزي به دنيا آمده، بزرگ شده، خوشي داشته، غم داشته، آرزو داشته، عزيزي را از دست داده، شب‌هايي در خلوت خودش اشک ريخته، رازهايي دارد که هيچ‌کس نمي‌داند، عاشق شده، کام‌روا شده، ناکام مانده، مثل يک آدم واقعي، مثل خودم. درست مثل خودم. و بعد انگار پرده‌اي ديگر از جلوي چشمم کنار رفت. ديدم که آدم‌هايي مثل او زيادند و من يکي هستم مثل او و همه‌ي آن‌هاي ديگر، با همه‌ي پيچيده‌گَي‌شان، با همه‌ي ساده‌گي‌شان. تمام اين حال کم‌تر از ده ثانيه طول کشيد. تمام که شد حس کردم چيزي براي نگران شدن باقي نمانده است. ديگر هيچ چيز مهمي در ميان نمانده است.
هر چهار دفتر که تمام شد، يک حال ترش و شيرين آشنايي آمد به سراغم. وجد و نشاط آن تجربه‌هاي ناب تنهايي و غبن و غبطه‌ي گذشتن‌شان، و شايد افسوس اين‌که شايد ديگر هيچ‌وقت فرصت تکرار آن لحظات را پيدا نکنم.

تصميم گرفتم يادداشت‌هايم را مرتب کنم. دوباره خوب بخوانم‌شان و با حوصله دوباره بنويسم‌شان. عکس‌هايش را هم خرد خرد دارم انتخاب مي‌کنم و اين‌جا مي‌گذارم. دوست دارم تا مي‌توانم، دست‌کم آن قسمت‌هاي ماندني‌ترش را نگه دارم.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Dec 18, 09 11:41 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (6)


محمد ايوبي

محمد ايوبي معلم ادبياتم بود، وقتي که يک بچه‌ي ده دوازده ساله بودم. آن روزها ادبيات را بسيار دوست داشتم، اما نتوانسته بودم سراغش بروم. اين علاقه شده بود يک احساس سرکوب شده و خفته، چيزي که خيال مي‌کردم نبايد يا نمي‌توانم دنبالش کنم.

محمد ايوبي بسيار سخت‌گير بود. بي‌حوصله‌گي‌اش در سر و کله زدن با يک مشت پسر بچه‌ي غير قابل کنترل، کاملا آشکار بود. با هيچ کداممان مهربان نبود، اما همه‌مان کما بيش دوستش داشتيم. بعدها فهميدم که آن‌وقت‌ها تازه هم‌سرش را، که در همه‌ي داستان‌هايش ردي از او را مي‌شود يافت، از دست داده بود. علي‌رغم سخت‌گيري‌اش، از او نمي‌ترسيديم، اگرچه حرمتش را بسيار داشتيم.

محمد ايوبي به کسي نمره‌ي خوب نمي‌داد. اولين بار که من از نمره‌ي يک درس ترسيدم، سر کلاس او بود. امتحان ثلث آخر را که گرفت، من شانزده و نيم شدم؛ نمره‌ي دوم مدرسه. تمام علاقه‌ي فروخورده‌ام به ادبيات تبديل شد به اعتماد به نفس. گمان کردم که علاقه‌ام بي‌راه نبوده است. حس کردم اگرچه نمي‌توانم اين ذوق را بروز دهم، اما شايسته‌گي‌اش را دارم که براي خودم نگاهش دارم. باور کردم که شوقي که به ادبيات دارم بي‌راه نيست. علاقه‌ام به پيرمرد به طرز حيرت‌انگيزي زياد شده بود. او برايم تبديل به کسي شده بود که احساس دروني‌ام را تائيد کرده بود.

محمد ايوبي يک‌سال معلم من بود. هميشه از دور به او نگاه مي‌کردم و تحسينش مي‌کردم. مردي بود که اگرچه شايد خودش هيچ وقت ندانست، اما نگذاشت چراغ علاقه‌ي من به ادبيات خاموش شود، و من گمان مي‌کنم بابت اين اتفاق هميشه مديون او هستم. در تمام سال‌هايي که ديگر نه شاگردش بودم و نه ديدمش، هرچه کتاب و داستان کوتاه داشت و من دستم بهشان رسيد، خريدم و خواندم و شنيدم. پيرمرد با تمام خاطره‌اي که از او داشتم، يکي از نويسنده‌گان محبوب من بود.

محمد ايوبي ام‌روز مرد. در سن شصت و هفت سالگي. روحش انشاءالله قرين رحمت پروردگار.

يا علي مدد.

نوشته شده در زمان Jan 9, 10 10:20 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (8)


نون نوشتن یک

... و من او را می‌دیدم در اتاق کاه‌گلی خانه‌ی برادرزاده‌ام که امانی است، و دوری را حس می‌کردم و ناچاری استخوان‌هایم را می‌خورد و فکر می‌کردم –یک لحظه فکر کردم- نکند زندگی این‌قدرها که من بهش اهمیت می‌دهم، اهمیت نداشته باشد! و جوابم این بود که چه فرقی می‌کند طرح این سوال؟ چون وقتی یک آدم دچار خلق و خوی خودش می‌شود حد و حدود ارزش‌ها و اهمیت‌ها هم در ذهن و در نظر او، حدود ویژه‌ای دارند که تاثیرات‌شان روی عواطفش امری نیست که به اراده‌ی او باشد.... (محمود دولت آبادی)

نوشته شده در زمان Apr 17, 10 08:51 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


نون نوشتن دو

... حتی به این نکته‌ی بدیهی نیندیشیدم که پس جواب سی سال زحمت تو و امثال تو را در تبلیغ سوسیالیزم شوروی مهاجرت آمیخته با سختی‌ای چنان که بردگی‌اش می‌خوانی، و جواب خسارت‌های متزایدی را که از نوع چنان تبلیغاتی بر مردم و جوانان ما، بر خودمان، بر تاریخ و بر مملکت ما روا شده است، چه کسی باید بدهد؟ نه، حتی به این مفاهیم ساده و آشکار فکر نکردم. چون دیرزمانی‌ست واقف شده‌ام به این نکته‌ی ساده که متاسفانه تاریخ معاصر سرزمین ما ایران، گویا بیش از یک سوءتفاهم نبوده است! دیگر چه لزومی دارد درباره‌ی تاریخچه‌ی کانون نویسندگان چیزی بنویسم؟! باشد تا دیگران اگر لازم دیدند بنویسند، آن هم با اسناد و مدارک. (محمود دولت‌آبادی، آخرین جملات کتاب)

نوشته شده در زمان Apr 18, 10 12:47 AM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


سال‌گرد

بعد از ظهر، کاملا اتفاقی یادم آمد که ام‌روز دقیقا یک‌سال از برگشتنم به ایران گذشته است. پارسال همین‌روز حول و حوش ساعت پنج بعد از ظهر پایم را روی زمین ایران گذاشتم. یادش به‌خیر، تمام راه برگشت به خانه، چشمم می‌گشت در خیابان، دنبال هر نشانه‌ی سبزی، که به زیاد بودنمان مطمئنم کند. می‌خواستم شنیده‌هایم را با چشم ببینم و باور کنم. یادش به‌خیر، آن‌روز و فردایش که تمام روز را در خیابان‌ها پیاده می‌گشتم، باور کردم که برنده‌ایم.
یک‌سال دردآوری گذشت. افسردگی و پژمردگی‌ای که دو سه روز بعد از برگشتن به سراغم آمد، هنوز کمابیش همراهم مانده است. اما خوش‌حالم که تقریبا در هیچ لحظه‌ای از این سالی که گذشت، از تصمیمم به برگشتن و ماندن در ایران پشیمان نشدم.

یا علی مدد

نوشته شده در زمان Jun 8, 10 11:14 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


سوگ

سخت باور دارم – و بعضی روزها این احساس و هیجان در من به اوج می‌رسد- که اگر خدا حسین خان علیزاده را نمی‌آفرید، دنیا چیزی کم داشت. چیزی بسیار مهم و اساسی.

یا علی مدد

نوشته شده در زمان Jun 25, 10 12:43 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (1)


هارب منک الیک

یادم نیست قبلا هم این‌را این‌جا نوشته‌ام یا نه. بار اول که رفته بودم حج، شب آخر در مکه با سید علی تصمیم گرفتیم برویم مسجد تنعیم و دوباره مُحرم شویم. عمره‌مان که تمام شد، هنوز نیم ساعتی وقت داشتیم تا برگردیم هتل و آماده شویم برای رفتن به جده و برگشتن به ایران. با سید آمدیم و نشستیم روی پله‌های دور حرم، رو به کعبه و پشت به مسعی. ساکت نشسته بودیم و فقط تماشا می‌کردیم. چند لحظه که گذشت سید علی به حرف آمد. گفت ما اولش هم که آمده بودیم دستمان خالی بود، الان هم اگر دست خالی برگردیم، خیلی عجیب نیست. اما برای تو خیلی بد است اگر کسی بفهمد از پیش تو دست خالی برگشتیم. این‌را گفت و بغض هردومان را شکست.
دی‌شب، وقتی که حس کردم دیگر وقتمان دارد تمام می‌شود، باز یاد آن‌شب افتادم و حرف آن رفیق نازنین.
یا علی مدد

نوشته شده در زمان Sep 3, 10 05:58 PM | لينک دائم | تو را من چشم در راهم (0)


حکايت دل


شناسه

درباره

اين صفحه حاوي يادداشت‌هايي است که در وبلاگ شطحيات نگاشته شده است و در دسته‌بندي موضوعي ياداشت‌هاي وبلاگ، تحت عنوان حکايت دل قرار گرفته است.
روزگار دسته‌بندي پسين يادداشت‌هاي وبلاگ است.

‌جستجو